منو اصلی
اخبار > «خوبان»


  چاپ        ارسال به دوست

برشي از يك كتاب؛

«خوبان»

«خوبان» برگردان مجموعه داستان و نمايشنامه «منظر قسمت» از الفبای سریلیک به الفبای فارسی است كه مهمان بختي، آن را به رشته تحرير درآورده است.

به گزارش اداره‌كل روابط عمومي و اطلاع‌رساني سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، گروه انتشارات بین‌المللی الهدی، مجموعه داستان 496 صفحه‌اي «خوبان» را در سال 1394 و در شمارگان 1000 نسخه و در قطع رقعي منتشر كرد.

اين كتاب شامل داستان‌ها و نمايشنامه‌هاي «پیرمرد»، «خوبان»، «سه ساعت مرگبار»، «شاه اسماعیل سامانی»، «فردوسی» (نمایشنامه)، «زخم زبان»، «راهزن و کوزه‌گر» (نمایشنامه)، «پریِ دوشنبه» (نمایشنامه) و «نفس راحت» است.

در بخش‌هايي از داستان «خوبان» مي‌خوانيم: «صدای سازوآواز محمد رحیم و شیخ از سالن قهوه‌خانه روستای «شالان» آنچنان دلنواز بود و به دور و نزدیک پخش می‌شد که بعضی از آدم‌ها حتی شام خود را فراموش کرده بودند و شتابان به سمت قهوه خانه می‌رفتند. امشب در صحن بزرگ قهوه‌خانه هنرمندان تئاتر استان باید هنرنمایی می‌کردند.

خوبان قبل از اینکه صدای سازوآواز بلند شود سر و تنش را شست و موهای مشکی خود را به دو قسمت بافت و سرمه پررنگی به ابرویش کشید. مادرش از این خوشحالی دخترش روح گرفته بود و زلف‌های پخش شده خوبان را شانه می‌کرد و اشک شادی می‌ریخت. مدت‌ها بود که دخترش را آن قدر شاد و خوشحال ندیده بود. خوبان کفش‌های عروسی‌اش را پوشید و پیراهن گلدوزی شده سفیدش را که یقه چین‌چین داشت تن کرد و وارد حیاط شد. او دلبرانه راه می‌رفت و با قهقهه و خنده‌اش کل حیاط را سرشار از شادی می‌کرد. مادرش مات و مبهوت از بالای تخت به چهره جذاب و قامتِ بالای دخترش نگاه می‌کرد و از شادی در پوست نمی‌گنجید.

خوبان از کنار خیابان در احاطه زنان جوان و دختران محله با خنده و سروصدا به سمت پایین می‌رفت. رهگذرها و زنانی که برای گرفتن آب از آبریز در کوچه بودند این دسته زن‌های جوان و شاد را تا زمانی که از دیده‌شان پنهان می‌شدند نگاه می‌کردند. صدای نی به خوبی و بلندی در سراسر کوچه به گوش می‌رسید. از کوچه‌های نزدیک زن و مرد دسته‌دسته به سمت قهوه‌خانه می‌رفتند. ناگهان زن میانسالی با شوخ‌طبعی خاص، آرنج خوبان را کشید و به سمت دره اشاره کرد.

- خوبان آن جوان خوش‌تیپ را ببین که دارد صورتش را می‌شوید.

خوبان دید که از داخل دره رمضان با سطل پر از آب در دست لنگ‌لنگان بالا می‌آید. او نگاهی تند و پر از خشم به آن زن انداخت و ایستاد. اما چون متوجه شد که آن زن با چهره خندان و چشمک‌زنان با او صحبت می‌کرد خندید و دوباره به راه افتاد.

- خدا خودش دهان بی‌چاک‌وبست این مردم را ببندد. از حرف‌های من نرنجی؟ آخر آن زرگر لنگ‌لنگان کجا و این زیباییِ نازنین ما کجا؟

زن خواست با این حرف از دل خوبان دربیاورد و با تکان دادن شانه‌هایش بلندبلند خندید.

- خاله اینطوری دلم را سرد نکن. دلت می‌آید؟

خوبان با شادی و خوشحالی از کنار رمضان گذشت و با دیدن چهره حیرت‌زده‌اش خندید. پنج شش قدم از رمضان دور نشده بود که ناگهان گویا کسی در دلش بهش گفت که یک بار دیگر به عقب برگردد و این حالت رمضان را بار دیگر ببیند. خوبان کمی سرش را برگرداند و نیم‌نگاهی به رمضان انداخت. رمضان سعی کرد حداقل لبخندی بزند ولی نتوانست. سطل آب را روی زمین گذاشت و کنار خیابان روی سنگی نشست و با نگاه خوبان را بدرقه کرد و به فکر فرو رفت. او هرگز خود را چنین حقیر و ناتوان حس نکرده بود. زمانی که خوبان تازه از کنارش رد می‌شد کمی دست‌وپایش را گم کرد. اما الان او شبیه مجسمه سردی بود که سر خیابان مانده باشد. اگر خنده بلند و نگاه‌های مکارانه زن‌ها و دخترها نبود احتمالاً مدت زیادی را به همین شکل باقی می‌ماند. رمضان پیشانی بلند خود را با کف دست زبرش پاک کرد و در دل خود را سرزنش کرد. او پیش این نازنین که بی‌خود و بی‌جهت او را بدنام کرد، چه ارزشی دارد؟ نخستین بار بود که رمضان خوبان را چنین زیبا و رعنا می‌دید. شاید اگر خود را در حد خوبان می‌دانست به جای تحمل این همه شایعه‌ای که درباره آنها وجود داشت خودش را به خوبان نزدیک می‌کرد. این فکر آن قدر برای او دردناک بود که سریع از زمین بلند شد و سطل را برداشت و در حالی که آب آرام‌آرام از سطل می‌ریخت به سمت خانه‌اش رفت.»


١٧:٢٤ - 1396/09/14    /    شماره : ٦٩٢٨٠١    /    تعداد نمایش : ٢٦٨


نظرات بینندگان
این خبر فاقد نظر می باشد
نظر شما
نام :
ایمیل : 
*نظرات :
متن تصویر:
 

خروج