English|عربي
صفحه اصلي|اروپا - آمريكا|آفريقا - عربي|آسيا - اقيانوسيه|اخبار سازمان|پيوندها|آشنایی با سازمان
دوشنبه ٢٧ آذر ١٣٩٦
گزارش دومین نشست کارگاهی مدارس عصری موسسه نور مبین «تربیت کودک مسلمان در آلمان»
گزارش دومین نشست کارگاهی مدارس عصری موسسه نور مبین «تربیت کودک مسلمان در آلمان» تاریخ ثبت : 1396/09/08
طبقه بندي : ,,
عنوان : گزارش دومین نشست کارگاهی مدارس عصری موسسه نور مبین «تربیت کودک مسلمان در آلمان»
نويسنده : <#f:1014/>
تهيه و تدوين : <#f:1015/>
مترجم : <#f:1016/>
منبع : <#f:1911/>
ارسالی : رايزني فرهنگي جمهوري اسلامي ايران در برلين
كشور : <#f:1018/>
زبان اصلي : <#f:1019/>
تاريخ ورود اطلاعات : <#f:1020/>
خلاصه مقاله : <#f:1067/>
متن : <#f:1066/>
:

گزارش دومین نشست کارگاهی مدارس عصری موسسه نور مبین

 «تربیت کودک مسلمان در آلمان»

نشست روز اول:

پرفسور سوایگله: خیلی خوش آمدید. از رایزنی خیلی تشکر می کنیم که با کمک ایشان می توانیم اینجا سمیناری درباره روند تدریس در اسلام برای کودکان برگزار کنیم. از آنجائیکه مهمان های امروز عموماً از نشست اول نیستند، بازگشتی کوتاه به مطالب گذشته لازم است و سپس روش شناسی را موضوع نشست دو روزه خود خواهیم نمود. خوشحال هستم که آقای راستگو هم اینجا هستند. ایشان برای ایرانیان خیلی معروف هستند ما می خواهیم دو تا رفتار مختلف را معرفی کنیم من خودم استاد الهیات مسیحی هستم و درواقع معلم های علوم دینی و مسیحی را آموزش می دهم و ایشان مسلمانان را. ما می خواهیم دو تا دیدگاه مختلف را معرفی کنیم تا بتوانیم تنوع را به شما نشان بدهیم. ابتدا سه داستان معرفی می کنم درباره داستان های قرآنی که در آنها حضرت ابراهیم (ع) معرفی می شود. انکار در بحث آموزش این است که شما در موقعیت های مختلف با پرسش هایی گاه انکاری شروع کنید چون که زندگی موقعیت های مختلف دارد. یک فیلسوف آلمانی خانمی به نام کانه آنت سوالی می کرد و می گفت وقتی انسان فکر می کند کجاست بمنزله این است که موقعیت خود را منکر شده و نفی نموده است. انسان در یک زمان، غیرمکانی است یعنی یا در گذشته هست و یا در آینده، ولی الان نیست در حال نیست اما وقتی که در یک موقعیت هست و این موقعیت را تجربه کرده یعنی زمان حال را درک می کند. اگر بتونیم در حال باشیم و مشاهده کنیم کودکان با فکر با بدن و با ذهن دارند می آیند پیش شما، باید چکار کنیم؟ در زندگی خیلی تجربه ها را جمع کردیم هر روز تجربه جمع می کنیم خیلی چیزها را فراموش می کنیم یعنی یک ساختاری در ذهن داریم که آن نشان می دهد چطور به یاد بیاوریم. یک ساختار درواقع مدل یک فعل یعنی احساس کردن است، یعنی فکر کردن درباره فعل هایی که انجام می دهیم. صبح بلند شده چایی می خوریم، می رویم صورت را شسته ......الخ،  یعنی هر روز این کار را می کنیم. این یک نظم یک ساختار بندی است. ساختاری که حتی در دین هم است. اسلام می خواهد انسان هر روز 5 بار نماز بخواند، هر روز یک ساختار بر آن روز حاکم است. یعنی ساختارهای فعل را دارید و حتی ساختارهای احساس هم داریم مثلاً همه ما در زندگیمان یک تجربه های خاصی درباره درد را تجربه کرده ایم. مثلاً یک بچه ای را که درواقع اجاق داغی را دست زده و دستانش سوخته و خیلی دشوار است که این ساختار را از ذهنش پاک کنید، ساختارهای مختلفی در ذهن من هست مثلاً ساختار یک تفکری در ذهن ما هست که فکر می کنیم پول شادی می آورد. مثلاً هر انسانی یک کوله پشتی انداخته است در آن کوله پشتی یک ساختارهای مختلفی در آن دارد حمل می کند. یعنی وقتی که در حال هست الان را نمی بیند همه زندگی را از طریق این ساختارهایی که در کیفش دارد حمل می کند. قضاوت انسانی او بر اساس واقعیت موجود و لحظه نیست. الان نمی داند چه می گذرد چون فقط از طریق آن عینکی که در چشمش هست دارد جهان را می بیند. در نتیجه اگر شما می خواهید آموزش بدهید باید این ساختارهایی که در این کوله ها هست را تغییر بدهید ولی خوب انسان ها نمی گذارند که به این راحتی ساختارهای اندیشه آنها تغییر بیابد. تحول در این ساختارها، نیرو فراوانی می خواهد. الان در آموزش دینی میان مسیحیان ما یک ساختار در جهان داریم.

در واقع ساختار جهانی است که باور دارد پول آدمی را شاد می کند، اما دین به ما می گوید که شاید پول خوب باشد، اما نباید پول خدای تو باشد. حالا یک انسان یا دانش آموزی از یک ساختاری به سمت ساختار دیگری بخواهد برود، باید تغییر در او ایجاد کرد و مصداق برایش برگزید. انبیاء انسان هایی هستند که الگو برای یک فعل و تفکر خاصی در جهان و در زندگی هستند. ابراهیم(ع) یک الگوی خیلی شاخص است. اگر ما بخواهیم الان آموزش دروس دینی را در یک مدرسه خاص دنبال کنیم باید ساختار جهان را به ساختار دین تغییر داد. شما ساختار جهانی را دارید می بینید که خیلی قوی است این ساختار تاکید دارد پول شادی آفرین است. اگر بخواهیم به مخاطب ساختار جدید بدهیم باید به او یاد داد که پول شاد نمی کند. پول یک وسیله است که می تواند هم فضای شادی بخش ایجاد کند و هم فضای ترس و جنگ. در نتیجه پول به ذات موثر نیست. در زندگی حضرت ابراهیم(ع) ما می بینیم حضرت ابراهیم(ع) در ذهنش یک ساختار وحیانی داشت که در واقع با پدرش و با قومش خیلی در تضاد بود و درگیر شد و چون معلوم شد که نتوانسته است ساختارهای جدید را روان به قومش آموزش دهد، به تغییر و تحول اندیشید تا آنها را به شرایط عینی و حال متوجه کند. در تجربه او کار برای اطفال نبود که به آسانی میسر گردد بلکه برای بزرگسالان بود تا بتوانند ساختار فکرشان را عوض کنند. ایدة آموزش دینی همین است که بتوانیم ساختارها را عوض کنیم. ولی این مسیر خیلی طولانی است یعنی تمام عمر باید انجام داد لذا در مسائل دینی در تمام زندگی ما باید آموزش ببینیم، فقط داریم آموزش می بینیم نه تنها دانش آموزان بلکه بزرگسالان همه آموزش می بینیم. فرق در این است که بچه ها بیشتر امکان آموزش دارند چون که کنجکاو هستند، خیلی کنجکاوترند همه چیز را می خواهند ببینند سوال می کنند این چه است؟ تجربه کنند ولی بزرگسالان می گویند من همه را می دانم و لازم نیست یاد بگیرم. به این خاطر بزرگسالان به راحتی بچه ها نمی توانند آموزش ببینند. پس خیلی مهم است بچه ها وقتی که نوجوان هستند یاد بگیرند چرا که همه ساختارهای ذهن آنها برای تغییر هنوز باز است. ما بزرگسالان می توانیم بعداً یاد بگیریم ولی سخت تر، اما این به این معنی نیست که ما بزرگسالان نباید برویم آموزش ببینیم. این سمینار نه تنها درباره اینکه چه می خواهیم آموزش بدهیم بلکه درباره اینکه چگونه می خواهیم آموزش بدهیم، سخن دارد. دیالکتیک یعنی تفکر آموزش، متدیک یعنی بدن آموزش. من یک ذهن دارم نمی تونی ذهن من را ببینی اما وقتی صحبت می کنم ذهنم بیرون می آید یعنی صحبت کردن یک متد هست اما روح من را شما نمی بینید ولی قبل از اینکه شما تصمیم بگیرید چه نوع روشی استفاده کنید باید اول روح را بشناسید باید ببینید چکار می خواهید بکنید؟ هدف چه هست؟ به این خاطر ما الان می خواهیم ببینیم که چه چیزی را می خواهیم درباره حضرت ابراهیم(ع) آموزش بدهیم. ایده ای که درباره آموزش دینی در اروپا دارد صحبت می کند صد سال بعد از میلاد مسیح(ع) مطرح شد. این وضعیت در سایر ادیان هم بود. وقتی که احادیث نوشته شدند پیامبر(ص) نبود، در حقیقت کارکرد احادیث وجه آموزشی و تربیتی داشت. وقتی که ما بخواهیم این ساختارها را در سال 2017 معرفی کنیم باید این درواقع ساختارها و جوری باز کنیم که مردم متوجه شوند و بفهمند. اینجا اقتضای سن بچه و بزرگسال، برلینی و تهرانی، شهرستانی و روستایی متفاوت است. یعنی باید روح آن زمانت را بشناسی و یک گفتگو اتفاق بیفتد و باید یک ارتباط بین آن شخصی که با وی صحبت می کنید به وجود بیاید به این خاطر سه نکته را حتماً باید درباره اش فکر کنید. یعنی مثلثی مهم، اول روح، جان و یا پیام «سنت». دوم آن دانش آموزانی که می خواهید به آنها آموزش بدهید. سوم خود معلم، اما چرا؟ زیرا باید بدانید که خودِ شخص شما معلم آن مکان و آن ابزار هستی که این اطلاعات از آن بیرون می آید. آموزش از آن می آید بیرون. مثلاً بچه ها پیانو هستند شما خود شخصی هستید که پیانو را به صدا در می آورد،  و آن روح در واقع نُت هایی است که از آن پیانو در می آید. نُت ها یعنی خود ملودی، این بچه ها، خود پیانو هستند، معلم درواقع شخصی است که دارد پیانو می نوازد. خوب این سه تا گوشه باید به همدیگر خوب وصل بشوند و همکاری کنند تا شما بتوانید یک آهنگ قشنگی گوش کنید اگر نوازنده خوب یا معلم چیره دستی نباشید بهترین پیانو هم داشته باشید نُت هایش هم خیلی خوب باشد، حاصل کار بدرد نمی خورد. اگر پیانو بدی داشته باشید نوازنده هم خوب باشد فایده ای ندارد و ایضاً اگر نُت  هم نداشته باشید اصلاً هیچ کاری نمی توانید بکنید. الان به عنوان مثال در زندگی حضرت ابراهیم(ع) نشان می دهم. ما الان می خواهیم نشان دهیم که چطور می توانیم حیات حضرت ابراهیم (ع) را به عنوان یک متد آموزش معرفی کنیم. هر روشی یک هدف خاص دارد. می گویند وقتی یک معلم آموزش می دهد در واقع او یک زمینه از فرهنگ دانش آموزان را خوب باید بشناسد، حتماً باید تجربه خودت را داشته باشی درباره موضوعی اگر بخواهیم آن موضوع را درس بدهیم باید تجربه کرده باشیم. اگر بخواهیم نماز یاد بدهیم در حالی که حتی یک بار هم نماز نخوانده باشیم نمی توانیم خوب توضیح بدهیم. چطور شما آموزش می دهید؟ خداوند در قرآن می گوید ما یک پیغمبر فرستادیم همیشه از خود همان مردم و جامعه، یعنی با زبان خودشان صحبت می کنیم. (سوال: اما برای همه جهان بوده است). بله پیغمبری که برای اعراب فرستادند مثلاً از ایران نبوده از خودشان بوده به زبان خودشان صحبت می کرده. بله شما درست می گویید اما مشکل این است که همه ما مسلمان باشیم یا مسلمان نباشیم ما در قرن هفتم میلادی زندگی نمی کنیم ما در فرهنگ عصر پیغمبر زندگی نمی کنیم ما در یک زمان دیگر زندگی می کنیم. ما در موقعیتی زندگی می کنیم یعنی هر کسی می خواهد عرب باشد یا آلمانی باشد هرچی باشد باید حتماً از آن نقطه زمان را به زمان الان ترجمه کند تا بفهمد که روح سنت آن پیامبر چیست. می توانید قرآن بخوانید ولی این تنها چیز نمی تواند باشد بهترین کار این است که عربی صحبت کنیم تا بتوانیم قرآن را بفهمیم ولی خیلی ها خوب نمی تواند قرآن را بخوانند و عربی بلد نیستند. قرآن را نمی شود ترجمه کرد به همین خاطر برای فهم قرآن باید اول عربی که مهمترین زبان است یاد بگیریم. ولی مشکل این است که این کتاب اینجاست ولی میلیون ها دانش آموز آن طرف هستند چطوری می توانیم عربی را به همه یاد بدهیم، نمی شود. خیلی ها نمی خواهند عربی بخوانند. ما باید ما معلمی که درس بلد است را بیابیم و به معلم آموزش بدهیم و از او بخواهیم مفاهیم قران یا سنت پیامبران و ادیان آسمانی را به زبانهای مختلف دانش آموزان ترجمه و منتقل کند. برای اینکار معلم اول باید مفاهیم را پیدا کند، روش علمی تربیتی داشته باشد و برنامه و شرح درسی که واقع بینانه برای مخاطب نگاشته شدهه است و الزاماً هم این شرح ها یکسان نیست چون مخاطبان یکسان نیستند. ما در مدرسه ها مشکل داریم و چالش چرا که معلمان مسلمان اصلاً علم دینی ندارند. معلم باید حتماً یک سطحی داشته باشید سطح آموزشی داشته باشد گفتنش راحت است ولی درواقع سخت است. در مدارس عصری خیلی از معلم ها خودشان مادر و پدر فرزند هستند، هر روز سر کار می روند و بچه دارند چطور می خواهید به آنها یاد بدهید که این روش مندی را یاد بگیرند و به آنها بگویید که این اصول را براساس شرایط 2017 انطباق دهید؟ مادر و پدر اولین معلم های بچه ها هستند. هیچ معلمی مهمتر از مادر پدر نیست ولی مادر من نرفت تا زبان آلمانی را در دانشگاه یاد بگیرد با این همه آلمانی به من یاد داد، چرا چون با قلبش کار کرد چون با آن چیزی که می دانست کار کرد. ما نباید حتماً معلم عالی داشته باشیم مادر و پدر زبان را به بچه هاشون یاد می دهند بدون اینکه خودشان طلبه زبان باشند و دانشگاه رفته باشند. چونکه در قلبشان و عملشان می توانند کار کنند با اینکه اطلاعاتشان کامل نیست قرآن را خوب بلد نیستند ولی با قلبشان خوب بلدند. قرآن و اسلام خیلی در بخش اعمال ( حج، نماز، روزه و ...) پیشرفته است. اعمال به شما آموزش می دهد چون که داری عمل می کنی حتی اگر نفهمید که دارید عملش را انجام می دهید ، باز براساس دستورالعمل، همان روش قرآن مسیر را معرفی می کند. همان عمل خیلی تأثیر می گذارد. به این خاطر دستورالعمل های های مختلف شما برای آموزش دارید. من فکر می کنم می شود آدم حتی استاد دانشگاه هم نباشد ولی باز هم بتواند آموزش دهد به عنوان مادر حتی یک بچه می تواند یک بچه دیگر را آموزش بدهد. من قبول می کنم که در مدرسه بیشتر از 100 تا بچه داریم و آن کودک، فرزند خودت نیست طفل کس دیگری است که درس می دهیم به او، خوب آنجا خیلی سخت است. هر کسی نمی تواند برود جلو و بایستد و صحبت کند خیلی ها خجالت می کشند و نمی روند ولی خوب بعضی ها این قدرت را دارند. یک مشکل دیگر فرهنگ والدین است که در واقع ما در مدرسه مان 400 دانش آموز داریم و بیشترشان عرب هستند، بعضی ها مادر و پدرشان انگلیسی یا آلمانی هستند، بعضی ها افغانی و فارس و ایرانی هستند، اما فرهنگ چطور درک می کنند و می فهمند و چطور معلم ها را درک می کنند و این خیلی مهم است و به این خاطر ما نمی توانیم بگوییم که الان من انگلیسی صحبت کنم اینها به زبان انگلیسی می فهمند چون همه در انگلستان به دنیا آمده اند و آنجا بزرگ شده اند و مغزشان با فرهنگ انگلستان کار می کند و بچه هایی که در عراق و کشورهای عربی به دنیا آمده اند یا در ایران و افغانستان آنها هم مغزشان و ساختار فکرشان فرق دارد آنها طور دیگر می فهمند؛ اینجا باید ببینیم که فرهنگ ما والدین چی است؟ حالا می خواهم با قرآن جواب بدهم. قرآن در سوره مائده آیه 48 می گوید من می توانستم همه شما را یک امت واحده قرار بدهم ولی من شما را مختلف قرار دادم چرا، چون می خواستم مختلف باشید تا همدیگر را درک کنیمد، بشناسید. خداوند تکثر را دوست دارد مثلاً یک نوع گل خلق نکرده است بلکه گل های مختلف خلق کرده است یعنی انواع مختلف فرهنگ ها را خلق کرده مهم این نیست ما مختلف هستیم مهم این است که ما چطوری با اختلاف برخورد کنیم و به چه نحوی با اختلاف ها برخورد کنیم. چرا خداوند اختلاف و امت های مختلف خلق کرده است؟ چون که راه ها به سمت خدا مختلف است. شناخت خدا از راه های مختلفی است. به این خاطر خدا می خواهد اینگونه عمل کند. حالا داستان را شروع کنیم، سه تا داستان درباره حضرت ابراهیم (ع) است. اولین داستان مهمترین داستان است که در قرآن آمده این داستان ولی خیلی کوتاه آمده باید یک کمی آن را توسعه دهیم. مردی بود به نام حضرت ابراهیم(ع) وی در شهری به نام اور زندگی می کرد و پدرش ( به روایت مسیحیان) یا دایی او بت می ساختند و آنها را می فروختند،ه مردم و مردم از این بت ها استفاده می کردند و می خریدند و مشکل هایشان را از آنها سوال می کردند و ... ، وی این درک و ساختار را نمی پذیرفت و می گفت چطور می توانید یک گِل را بپرستند و یک بار آذر به وی گفت تو بیا این شغل من را ادامه بده، حضرت ابراهیم (ع) در مغازه بود که یک مرد آمد و گفت می خواهم خدا بخرم. حضرت ابراهیم(ع) گفت اگر می خواهی خدا بخری چند سالت است خودت، گفت 50 سال، حضرت ابراهیم (ع) گفت شما 50 سالت است و می خواهی یک خدای 5 روزه بخری؟ مرد بیرون رفت. یک فرد دیگر آمد و غذا و نوشیدنی برای بت ها آورد. حضرت ابراهیم (ع) فکری کرد گفت من بروم یک تبر بیاورم و رفت همه بت ها را خراب کرد و تبر را به گردن بت بزرگ و غذاها را ریخت پای آن بت ریخت، آذر آمد و گفت اینجا چه شده؟ همه بت های من خراب شده اند چکار کنم. همه آمدند به مغازه گفتند چیکار کردی بت های ما را خراب کردی، یکی گفت من غذا آوردم برای بت بزرگ لابد بت های کوچک خواستند، درگیر شدند و نزاع شده اس!. گفتند دروغ است این بت ها نمی توانند حرف بزنند چه برسد دیگری را بکشند. حضرت گفت شما گوش هایتان می فهمند که دهنتان چی می گوید؟ حضرت ابراهیم (ع) را گرفتند بردند پیش نمرود. وی گفت من به آتش ایمان دارم من تو را در آتش می اندازم تا بمیری. اما اگر به جای تو بودم ایمان به آب می داشتم چون که آب می تواند آتش را خاموش کند. حضرت ابراهیم (ع) گفت درست است. قبل از اینکه به آب ایمان داشته باشی بهتر است به ابر ایمان داشتی چون که ابر، آب را برمی دارد می برد بالا. ولی اگر قبل از اینکه به ابر ایمان داشته باشم باید به باد ایمان داشته باشیم که باد ابرها را حمل می کند و ... الخ. نمرود گفت بس است بس است من به آتش ایمان دارم و تو را در آتش می اندازم. اما خداوند حفظش کرد و آتش را سرد کرد مثل باد بعد حضرت ابراهیم (ع) در آتش راه رفت بدون اینکه برایش اتفاقی بیافتد و نمرود وی را از شهر بیرون کرد. دومین داستان یک بخشی از این است حتی در قرآن هم آمده است. نشان می دهد در قرآن حضرت ابراهیم (ع) ایمان آورد. یک شب حضرت ابراهیم (ع) در صحرا بود شب بود ستاره ها را می دید بعد به دیگران گفت چقدر زیبا است، اینها پروردگار ما است؟ بعد ستاره ها غروب کردند پس گفت نه ستاره ها خدای خوبی نیستند! روز بعد رفت کویر. در کویر ماه طلوع کرد، گفت چه خدای خوبی این پروردگار من است بعد چند ساعت بعد ماه غروب کرد، گفت تو پروردگار خوبی نیست که غروب می کنی. صبح بیدار شدند، خورشید طلوع کرد، کویر سرد بود گرم شد و گفت خورشید بزرگترین پروردگار است؟ شب شد خورشید غروب کرد ...، در نهایت گفت من سه بار سعی خودم را کردم، خدا را پیدا کنید اما هیچ کدامشان نبودند و نمانند همه آنها غروب کردند فقط به  آن نیروی ایمان دارم که پشت اینها (ستاره، ماه و خورشید) هستند. پس وی برای تغییر ساختار ذهن مخاطبان از یک روش شناختی استفاده کرد. سومین داستان این است که یک روز حضرت ابراهیم (ع) با سارا در خیمه ای بودند، یک جای کویر و قشنگ چند مرد آمدند حضرت ابراهیم (ع) گفت چند نفر دارند به خیمه من می آیند. حضرت ابراهیم (ع) خیلی مهمان نواز بود دعوتشان کرد و به آنها مهمان نوازی کرد آب و نان و غذا به آنها داد بعد به آنها غذای گوشت و گوسفند درست کرد. بعد دید که آدم هایی که آمده اند خودشان آشپزی بلدند ولی خودشان غذا نمی خورند گفتند که ما غذا نمی خوریم ما از سمت خدا آمده ایم و یک پیامی برای تو داریم. همسرت یک سال دیگه زایمان می کند و بچه دار می شوید. سارا قبول نکرد گفت من 90 سالم است امکان ندارد! گفتند اگر خدا بخواهد همه چیز امکان دارد بعد این افراد رفتند به شهر لوط که در آنها خیلی آدم های عجیبی بودند. گفتند ما می رویم آنجا چون مردم آنجا آدم های خوبی نیستند. وقتی که رفتند در شهر مردم با آنها خیلی بدرفتاری کردند کارهای عجیب با آنها کردند. لوط یعنی برادرزاده حضرت ابراهیم (ع) از آنها دعوت کرد و گفت من از شما مواظبت می کنم. آنها را آورد به خانه خود و حفظ کرد و گفت فردا ما هر دو شهر را از بین می رویم. این سه داستان داستانی بود که بتوانیم برنامه ریزی کنیم درباره فن روش شناسی.  اولین چیزی که می خواهم نشان دهم اینکه حضرت ابراهیم (ع) چطور توانست اثبات خدا را روشمند نشان دهد؛ از طریق خرد. از طریق علوم تجربی، دوم اینکه حضرت ابراهیم (ع) یک بت شکن است. بت شکن است. سومین چیز نشان می دهم حضرت ابراهیم (ع) یک میزبان است. در علوم دینی می گویند که حضرت ابراهیم (ع) 1500 سال قبل از مسیح حدوداً 3500 سال پیش زندگی می کرده در یک شهری به نام اور در عراق. یهودیت و مسیحیت بعد آمدند و بعد اسلام. حضرت ابراهیم (ع) راه خودش را داشت. عقیده حضرت ابراهیم (ع) راه ایده آلی بود. چرا خلیل خدا به او می گویند. اگر آدم دوست خدا باشد یعنی درواقع رابطه خیلی نزدیکی دارد با خدا. رابطه عملی، دعا، همراهی، حضرت ابراهیم (ع) خلیل خداست یعنی راه درست را برای ایمان به خدا پیدا کرده بود. عملش یهودیت، مسیحیت یا اسلام نبوده قبل از آنها بوده حالا 3500 سال پیش یا 4000 هزار سال قبل، اما الان می بینیم که همه این ادیان حضرت ابراهیم (ع) را برای خودشان می گیرند. یهودیت می گوید حضرت ابراهیم (ع) یهودی است چون که پدر اسحق بود بخاطر اینحضرت ابراهیم (ع) یهودی است. مسیحیت می گوید خدا به این جسم پیر ، حضرت ابراهیم (ع)  جان داد یعنی مثل اینکه حضرت مسیح (ع) را جان داد به این خاطر ما می گوییم حضرت ابراهیم (ع) مسیحی بود. اسلام می گوید پدر اسماعیل (ع) است یعنی مکه بنای حضرت ابراهیم (ع) است پس مسلمان بود. هر کسی برای خودش می خواهد اختصاص بدهد. اما حضرت ابراهیم (ع) به اینها تعلق دارد و درواقع متعلق به این سه دین نیست شیخ الانبیاء است واقعیت این است که این سه گروه همه می توانند از حضرت ابراهیم (ع) آموزش ببینند. حضرت محمد (ص) می گوید من یک دین جدید شروع نکردم اسلام دارد برمی گردد به حضرت ابراهیم (ع) و زنده می کند دین حنیف و قدیمی حضرت ابراهیم (ع) را. و همه باید برگردند به دین حنیف. ایمان آوردن درواقع این رابطه بین این سه تا ادیان می شود. رابطه این ادیان نسبت به بعدی حسادتی است که این حالت بین بچه ها هم است. من خودم سه تا بچه دارم این سه تا حسودیش می شود من هر سه را دوست دارم اما نمی خواهم بگویم که من فقط اختصاص به یک نفر دارم. حضرت ابراهیم (ع) به ما یاد می دهد که چگونه با همدیگر جمع بشویم و اصالت ایمان چه است و من می خواهم توضیح بدهم که پیام این ایمان و عقیده اصلی چطور است؟ عقیده حضرت ابراهیم (ع) چه بوده است؟ اولین داستان درباره ستاره ها بود. خیلی جالب است در اروپا ما یک دعوایی داشتیم بین خرد و دین. این مراقبت بود بین خردمندی و دین ولی حضرت ابراهیم (ع) بود که توسط خردمندیش خداوند را شناساند. استدلال بهش کمک کرد تا بتواند خدا را بشناساند و همه ادیان این را می دانند ولی یک سنتی است که خردمندی را می کشد. اسلام این مشکل را با خردمندی ندارد. شاید این جدال با خرد بیشتر در مسیحیت هست و  در اسلام نباشد. جوانان ما، مهم نیست عرب باشند یا از قاره های دیگر، موضوع این است همه داستان را می فهمند در هر زبانی. در احکام اسلام و در قرآن داریم هر چیزی که عقل حکم می کند دین هم همان را حکم می کند و هیچ احکام دینی خلاف عقلانیت وجود ندارد. ما هم در مدرسه همین را یاد می گیریم یعنی هر چیزی که فهم و عقل می گوید آن را قبول می کنیم. دومین داستان درباره حضرت ابراهیم (ع) و عمویش. ما باید بدانیم که این داستان چه به ما یاد می دهد. ما می دانیم که هیچ کداممان بت پرست نیستیم و ایمانی به بت نداریم یعنی ربطی ندارد به ما این داستان ولی جالب این است که این داستان در این سیستم تجاری دارد بازی می کند. این بت ها امروز فرق دارند با بت های آن زمان. امروز همه چیز می تواند یک بت شود اما وقتی ما می گوییم بت پرست نباش خوب یکی می گوید من مسلمانم من مسیحیم ولی خوب در واقعیت زندگی بت پرست هستیم. در آلمان یک مردی است زود عکس زنش و خانه و کشتی اش را نشان می دهد و می گوید اینها را همه به دست آوردم یعنی زندگیش وابسته به این بت ها هستند. یعنی نیروی من در ماشینم در خانه ام در فرهنگم است. در آلمان در غرب اینجوری است فرهنگ در آفریقا شاید فرق داشته باشد ولی در آلمان این است که خدای ما پول است. در فرهنگ ما پول، خداست. در همه جا این است. به این خاطر ما باید فردا درباره این موضوع کار کنیم با بچه ها کار کنیم تا بتوانند این فهم را به دست بیاورند. فهمی برسند که دین تجارت نیست و اینکه همه چیز می تواند مد بشود. خوب جالب تر این است که مثال می زنم من خوب یک ماشین بنز خیلی خوبی دارم یک ماشین باشد یک شیء است من استفاده می کنم برای اینکه از یک مکان به مکان دیگر بروم و هیچ مشکلی ندارم می توانم یک ماشین داشته باشم ولی خوب یک شیء است و بازم این ماشین قدرت من را نشان بدهد شخصیت من را نشان بدهد این می شود خدا. این ماشین خدا می شود دیگر شیء نیست. نمی شود گفت که ماشین نداشته باشید نباید خانه داشته باشی اگر شیء نباشد قوت من بشود نیروی من بشود این است که اگر درواقع آن معنای واقعیتش را از دست می دهد می شود بت. شما این روش را روی همه بچه ها پیاده کنید مهم نیست سنشان چقدر باشد، همه اش ماتریالیسم نیست مثلاً من استادم من نمی توانستم استاد بشم ولی خدا من را اینجا رساند. اما بعضی ها می بینم که صبح تا شب می جنگند به همه ظلم می کنند تا استاد بشوند این هم می تواند بت بشود. این ایده را چگونه می توانید به سن های مختلف بچه ها معرفی کنید و استفاده کنید؟ ( سوال» وقتی متد های مختلف معرفی می کنم سوال این نبود سوال این است که برای سن های مختلف متدهای مختلف دارید شما؟) دارم. داستان های مختلف برای عقل، برای قلب برای عمل. امروز می خواهم روح این بسته را به شما معرفی کنم. اینکه شما می گویید همه چیز خدا می خواهد باشد خوب این را در قرآن هم می گوید در سوره توبه آیه 24 می گوید. خدا هشت شیء را معرفی می کند پدر، برادران، فرزندان، زنان، مال، قوم، تجارت و ترس و خانه، همه اینها در رابطه هستند با سه چیز خدا، پیغمبر و جهاد. جهاد یعنی آمادگی دارم همه اینها را فدا کنم. سومین داستان که خیلی جالب است حضرت ابراهیم (ع) را به عنوان یک میزبان معرفی می کند و جالبترین نکته این است که یک دیدگاه خاصی درباره انسان دارد. حضرت ابراهیم (ع) خیلی معروف شده چون که هر کسی می آید پیش خیمه اش می آید چون مهمان نواز است مهم نیست کی باشد خیلی مهمان نواز است و این داستان نشان می دهد که ملائکه می آیند پیش حضرت ابراهیم (ع). ملائکه می آید که بشارت به او می دهند و درباره قوم لوط صحبت می کنند. به این خاطر یک داستان و یک سنت هست که می گوید اگر شما یک مهمان نواز خوب باشید شاید ملائکه بیایند به عنوان مهمان شما. این یک امکان دیدگاه است و یک دیدگاه دیگر آن است که هر کسی بیاید درونش یک پیامی از خدا هست. هر کسی که آمد در درونش یک پیام خوب، مثبت هست یک پیام الهی است. حتی اگر بی دین باشد حتی اگه لائیک باشد، چرا که او را نیز خدا خلق کرده است. خالق همه چیز یک آیه ای می دهد. آن چیزی که شما معرفی کردید گفتید که یکی از خصلت های ملت ایران است. حالا می خواهیم به بچه ها یاد بدهیم چطوری میزبان خوبی باشند؟ تا بتوانیم یک چیزی درباره حضرت ابراهیم (ع) یاد بگیرند. شما زیاد گوش کردید حالا باید یک وقت فراغت داشته باشید. چالش بزرگی که ما الان داریم این است که تبلیغات مدیا، مطبوعات و رسانه ها خیلی شدید است و ما معلم ها چگونه بتوانیم یک آلترناتیو در کنار این تبلیغات بگذاریم که برای بچه ها جذاب باشد؟ ما به عنوان معلم های دین مشکلمان این است که باید خدا را معرفی بکنیم خدا یک شیء نیست که بشود راحت توضیح داد و یک مثلاً جسمی داشته باشد و ببینی توضیح بدهی کمی سخت است. برای مثال خدا هست می خواهم به بچه بگویم که خدا هست باید از تصویر استفاده کنم تصاویر مطلق نیست ولی بیان می دهد می توانم بگویم خدا هست بعد می گویم بچه ها این صندلی را می بینید اگر بخواهم بروم آنجا این صندلی مانع رد شدن من می شود یعنی صندلی هست اگر بخواهم صندلی را در نظر بگیرم باید دور بزنم از کنارش رد شود یعنی صندلی هست یعنی من بگویم که خدا را نمی توانی در نظر نگیری یعنی خود صندلی من را مجبور می کند که راهم را عوض کنم خدا را هم نمی توانی کنار بگذاری. یعنی می گویم که وجود دارد صندلی و من را مجبور می کند که تغییر بدهم مسیرم و خدا هم وجود دارد که راهم را تغییر بدهم باید مثال بدهیم. مثال احساسی برای یک شیء سخت. چون که بچه ها با روحشان می توانند فکر کنند دیدگاه تفکری ای که باید فکر کنند بعد از 12 سال به وجود می آید احساسات مهم است یعنی دیتاکتیک این است که آدم همیشه مثال هایی بیاورد که بتواند این را پیاده کند. اگر بچه بپرسید خدا کجاست چطور پیدایش کنم من چطوری می توانم به او توضیح بدهم. خدایی که دیده نمی شود. اینجا بچه ها خدا نمی شناسند نمی دانند خدا چیست؟ من میرم پیش درختی بعد که باد می آید می بینیم که درخت حرکت می کند یعنی ما باد را نمی بینیم ولی می توانیم اثرش را ببینیم خدا را نمی بینیم ولی می توانیم اثرش را ببینیم. تصاویر را باید پیدا کنم تا بتوانم توضیح بدهم. خداوند خلقت را به ما هدیه کرده و گفته خلقت یک آیه است یعنی ما خیلی مثال های حسی داریم درباره خدا. باید آیات را خوب بفهمیم. این درواقع کار ما معلم های دینی است. سخت است. این تصاویر خدا است. مردم زمان ابراهیم اول فکر می کردند با خدا دارند صحبت می کنند بعد فقط خود مجسمه ها خدا شدند و برایشان غذا می آورند و دعا می کنند اینقدر هم به اینها عادت کرده اند که چیز دیگری نمی تواند جایگزین آنها شود و خدای واقعی را گم می کنند. برای همین برای بچه های ما خیلی سخت است یک تصویری از خدا نشان بدهیم چون که خدا دیده نمی شود یعنی جسم ندارد ولی همه جا هم است چطوری راحت می توانیم توضیح بدهیم که خدا هست و دیده نمی شود ولی وجود دارد. یک بچه 8-9 ساله خیلی سخت است چگونه می شود به او یاد داد. کتاب های مقدس انجیل، تورات و قرآن همه مثال می آورند مثال انبیاء . انبیاء یک هدیه ای هستند خدا آنها را به ما داده که ما بتوانیم آموزش ببینیم آنها خوب زندگی می کردند روی کره زمین بودند چالش هایی داشتند با خدا ملاقات می کردند و خدا روی آنها اثر گذاشته است. خدا را هیچ جا نمی توانیم به عنوان تصویر نمایش بدهیم اگر بخواهیم خدا را نشان بدهیم یعنی ما یک خدا را در یک بسته پوچش کردیم ولی در طبیعت و در عقل و در بیوگرافی افراد و در عمل های عبادی می توانیم خدا را معرفی کنیم. من می خواهم یک چیز اضافه کنم درباره بچه های جوان، یک درواقع کلیدی ای که عیسی همیشه می گوید بچه ها فقط شناخت خدا دارند این فطرت طبیعی است یعنی خدا بچه را به عنوان یک دیدگاه انسانی معرفی می کند. فطرت هدایت می کند بچه را و کودک خیلی راحت تر از این فطرت استفاده می کند تا بزرگسالان. موسی (ع) می رود ملاقات خدا. در داستان می گوید این تجربه ای که من دارم چون خشوع است یعنی یک چیزی وجود داشته و درواقع یک دیدگاه جدیدی دارد. ما غیرمستقیم خدا را معرفی کنیم اگر مستقیم خدا را معرفی کنیم بعد متوجه می شویم خدا را محدود کردیم. مشکل ما این است که در علوم دینی همین مشکل را داریم چگونه آموزش بدهیم. سمبل داریم عمل داریم شعائر داریم طبیعت داریم و همه ادیان آداب دارند. مثلاً نماز، نماز در اسلام یک نوع از آداب است. من فکر می کنماجرای 5 بار یک عمل ، ایستادن رکوع سجود یک عملی را آموزش می دهد. سه نوع عمل در مقابل خدا. یعنی 6-7 بار این عمل را انجام می دهی یعنی 30 بار در روز یک عمل انجام دادی و توسط این عمل یک فهمی درباره شناخت خدا و خدا کی هست به دست می آوری. غیرمستقیم یعنی در آن اثر می توانم خدا را نشان دهم ولی خودش را نمی توانم نشان بدهم. مثلاً بخشش. یعنی باید این احساس و این تجربه بخشش را با یک عمل دیگر نشان بدهی. ما فکر می کنیم که مردم ببخشند یعنی کفایت می کند حتی برای بزرگسالان کفایت نمی کند همه ادیان می گویند شکور باش. باید با تجربه نشان بدهی با عمل نشون بدهید. چطوری هر روز نشان بدهیم.؟ در عملمان در مغزمان یک ندایی هست همه چیز را تفسیر می کند. همه اش اگر می خواهی به آن صدا گوش بدهی همه اش تو را دعوت می کند که دارد به تو ظلم می شود مردم به تو ظلم می کنند این صدا درون ما درواقع شکرگزار نیست. یک هدیه ای که اسلام به من داد این است که 99 نام خدا را دارم. همه این اسم ها را دارم و می خواهم به این چیزی که در مغزم من هست گوش نکنم و هیچ فضایی به آن ندهم. این اسماء به ایشان کمک می کند که بتواند با صفت های منفی را مبارزه کند. بزرگترین هدف من این است که بتوانم به دینم عمل کنم و فرقی ندارد دین یهودی و مسیحی. مشکلی که من می بینم در واقع به عنوان معلم می بینم که یک تصویر منطقی معقول از دین من نمی بینم متأسفانه در مدرسه در تدریس هیچ وقت معرفی نمی شود نه تنها برای مسلمانان. جوان های مسلمان و حتی برای بزرگسالان می خواهند متدین باشند. اما نسل جدید می گوید که عقل ما از دین نمی فهمد عقل ما می گوید این عقلانی نیست چطوری می توانیم این عقل را با زبان نسل جدید معرفی کنیم. من فکر می کنم این نکته خیلی مهمی است. درواقع فرق دیدگاه سکولار لائیک به اسلام و دیدگاه اسلامی به انسان، ماتریالیسم یک بعدی می بیند انسان را. اما می گوید که انسان از خاک است ماده اش خاک است و روح خدا. یعنی اسلام بین ماده و روح خدا است. یک وجود مابینی است. به این خاطر است که ما دیدگاهی به جهان داریم بعد خدا را کلاً پاک کردیم. یعنی انسان را کلاً رد کردیم نه تنها برای انسان بلکه تک تک این کار را کرده ایم. یعنی همه چیزی که ما می بینیم یک درواقع می شود گفت تصویری از آن اصلی است که خود خدا هست. دین یک خشوعی نسبت به طبیعت به مرگ و تولد به انسان ها داده است . کودکان وقتی می گویند درباره عقلانیت فکر می کنیم درباره بُعد مادی فکر می کنند ولی انسان دو بعدی و البته گاه سه بعدی است. (سوال: ما 4  نفر از مرکز اسلامی  هامبورگ آمده ایم و در آکادمی اسلامی آلمان درس می خوانیم و از کشورهای مختلفی آمده ایم بعضی ایران، فرانسه و لبنان آمده اند. هدف ما این است که یک علمی از دین پیدا بکنیم که بتوانیم دین را خوب معرفی کنیم. چون که هر کسی فکر می کند که یک متخصص دینی است اگر بخواهیم مثلاً یک دلیل جدی بخواهیم بیاوریم خیلی مواظب هستیم جرأت نمی کنیم هر حرفی بزنیم ولی دین از طب هم درواقع وسعتش بیشتر است پس باید تخصص داشته باشد تا بتواند حرف بزند. این درواقع هدف درس ماست. نکته دیگر این است که اگر آدم علم را کسب کند باید حتماً بتواند علم را معرفی کند، پیاده کند به عنوان زکات و به این خاطر دلیل اینکه آدم اینجا این است که چگونه به بچه ها آموزش بدهم تا بتوانم دین را برای آنها جذاب کنم. امروز گفتیم دیدگاه انسان یک بعدی است و همواره دارد قوی تر می شود این دیدگاه و هدف سکولاریسم است که دین را از انسان جدا کند و فقط برود بخش امور دنیوی و ما کارمان خیلی سخت شده است. به کمک خداوند فکر می کنم همه چیز می توانم انجام بدهیم و به همه جا برسیم. من فکر می کنم در سکولاریسم یک سوءتفاهمی هم وجود دارد که ربط دارد به کاپیتالیسم جامعه ما. یک جمله یا قانون این است که من آن چیزی که دارم، هستم. من آن چیزی که دارم آن است که من را تعریف می کند. داشتن در این جامعه همیشه با تبلیغات افزایش پیدا می کند و به آن بیشتر کمک می شود یعنی تمام جامعه از خرید می تواند زنده بماند به این خاطر به طور مصنوعی این داشتن و مادی شدن را افزایش می دهند. دومین جمله ای که اینجا هست یعنی وقتی که سعی می کنم آن چیزی که دارم را به عنوان نیرو انجام دهم، پی آن زمان من هستم. من با روند مدرسه مشکل دارم یعنی بچه ها خیلی دلشان می خواهد یاد بگیرند اما بعد از ورود به مدرسه دیگر حوصله یاد گرفتن ندارند چرا چون که همه اش نمره می دهند تو یکی تو بدی تو خوبی یعنی به آنها همه اش تصویری می دهند که 12-13 به آنها می گویند تو آن چیزی که انجام می دهی سعی می کنی هستی بعد این اثر روی ما می گذارد. بعد از این، این جامعه به ما تصویری می دهد که ما را تخریب می کند. یعنی این هم یک مریضی دومی است که وجود دارد. سومین مریضی این است که من آن چیزی که بقیه درباره من می گویند هستم. یعنی بخصوص جامعة در مطبوعات و در رسانه ها هست آن به من می گوید که تو چی هستی و اگه آن رسانه بگوید تو خوب هستی من فکر می کنم که خوب هستم. یک گرسنگی در ما ایجاد می شود که ما همه اش گرسنه هستیم که به ما نمره ای بدهند تو مثلاً خوب هستی. اگر به من بگویند تو تنبل هستی و این مشکل را داری من تخریب می شوم. ولی فرقش این است که من بگویم من آن چیزی که هستم، هستم. آن چیزی که خدا خلق کرده هستم. سرّی هست تو یک سرّی هستی یک چیز خاصی هستی که خدا تو را خلق کرده من می خواهم نشان بدهم که جامعه ما خیلی مریضی ها را دارد و در قرآن می گوید که انسان ها خودشان را فراموش می کنند و آن روح خدا را فراموش می کنند که نصف واقعیتشان را فراموش می کنند و آن چیزی که هستند را فراموش می کنند که تو چی هستی همه اش آن درواقع آن چیزی که دارم آن چیزی که بقیه می گویند روی این واقعیت خودم می آید. بایا این مقدمه باید بگویم چطور می توانیم داستان های حضرت ابراهیم (ع) را برای این نوع پاسخ دادن ها استفاده کنیم ؟). سوال این است چطوری ما می توانیم انسان باشیم؟ هر انسانی در درونش یک علامت سوال دارد که من کی هستم و جوابش به  جامعه ما این است که تو ماشینی که داری پس هستی. تو خانه ای که داری پس هستی. تو شغلی که داری پس هستی. یعنی جامعه این را تحمیل می کند. یعنی دائم به جهتی که او هدایتت می کند حرکت کنی. مثلا؛ اگر این لباس را بخرم با اینکه گران است و بروم به خانه بگویم اگر آن لباس را می خریدم خیلی خوب بود و همه دانش آموزان من را می دیدند خوشحال می شدند و این تصویر را از لباس پیدا می کنم و بعد می روم آن لباس را می خرم. چون که همه تصاویر در ذهنم می گویند که این را داشته باشم ولی وقتی خریدم دیگر تمام می شود این تصویر ولی قبل از اینکه بخرم همه اش به فکر آن هستم که چه اثری می گذارد روی من این لباس. به خاطر این تصاویر درواقع همه کشورهای کاپیتالیستی این جور سعی می کنند که این دیدگاه خرید را روی شما پیاده کنند تا شما بتوانید سوال را جواب بدهی که من کی هستم. این چیزی که شما گفتید درست است ما باید بفهمیم که هستیم ولی خوب دین می گوید که شما آن چیزی که اجازه داری هستی یعنی مرز می گذارد برایت. یعنی دین یک تصویری معرفی می کند و می گوید که آن چیزی که تو اجازه داری هستی یعنی خدا مرز می گذارد بین خوب و بد و آنها را تقسیم می کند، جوابش این می شود که من آن چیزی که اجازه دارم هستم. اگر بخواهم این دیدگاه مادی را بخواهم معرفی کنم امام علی (ع) می گوید که ارزش هر انسانی به آن چیزی که دوست دارد هست. قرآن یک داستانی دارد و من آن را خیلی دوست دارم. قرآن می گوید که درباره حضرت موسی (ع). موسی به قومش می گوید که گاوی را ذبح کنید و بعد قومش می گوید که چه رنگی داشته باشد زرد سفید سیاه چه رنگی باشد بعد موسی می گوید سیاه باشد باز قومش می گویند جوان باشد سنش زیاد باشد موسی می گوید جوان باشد. همه اش سوال می کنند بعد آخرش می گوید که نزدیک بود من ذبحش نکنم و این نشان می دهد که مشکلی که در دین داریم این است که اینقدر سوال می کنیم و مرزها را ایجاد می کنیم تا وقتی خودمان راهمان را تنگ کنیم. این یعنی ترس انسان. همه اش می خواهد امنیت داشته باشد می خواهد همه اش سوال می کند بعد به او مُهر می دهند که تو مطمئنی و امنیت داری ولی ما نمی توانیم امنیت را به دست بیاوریم اگر امنیت داشته باشیم یک رؤیا است. هر موقعیتی فرق دارد ما باید مواظب و مراقب باشیم و این درخواست امنیت همه اش ما را به جایی می رساند که قانون بسازیم حصار بسازیم همه دنبال آن قانون باشیم و نه دنبال حقیقت دین، این یک مشکل انسانی است مشکل دین نیست. ما متوجه شدیم که برای مهم این است که روند و آن عناوین را فهمیدیم یعنی در عمل چیکار باید بکنیم حالا در عناوین می خواهم بیشتر بفهمیم در این داستان های حضرت ابراهیم (ع) ، او با بت ها مبارزه می کرد و روند خاصی داشت، ما می توانیم که در یک موقعیت مشابهی قرار بگیریم که از موقعیتی که حضرت ابراهیم (ع) داشته شاید سخت تر باشد. فکر می کنم مشکل ما خیلی سخت است من می خواهم ببینیم در دیدگاهی که در اروپا هست آیا در اروپا امکان پذیر هست که آدم با جوان ها صحبت کنند و اثر بگذاریم روی جوان هایی که متدین نیستند. در کار عملی در بخش آموزش به کجا باید برسیم تا بتوانیم آموزش بدهیم؟ این سوال را نمی شود در یک جمله جواب داد بچه ها برای آموزش ما 5 سال می آیند تا آموزش ببینند که چطوری تدریس کنند در کلیسایی که من هستم روابط عمومی آنها خیلی خوب هست تبلیغات زیاد می کنند ولی من فکر می کنم این مشکل است. نمی گویم اشتباه است ولی مشکل است ولی اگر با روابط عمومی بخواهید انجام بدهید می شود گفت با تجارت با کارهایی که تبلیغاتی که انجام می شود در رقابت هستیم دین را هم به عنوان کالا و جنس معرفی می کنیم. یعنی انسان ها باید ببینند که ما فرق داریم با بقیه اگر بفهمند خودشان می آیند. شما باید این سرّ را در زندگیت داشته باشی تا آنها بیایند. یکی از دوستان گفت که من وقتی دیدم مردی داشت 10 دقیقه نماز می خواند مسلمان شدم. چون در عمرم ندیده بودم اینقدر تمرکز کند و گریه کردم و گفتم این سرّ مهمی هست و من مسلمان شدم. سوال این هست که ما چگونه باید تبلیغ کنیم. امروز شرکت بنز خیلی بیشتر تبلیغات می کند تا مساجد و کلیساها. ما پول نداریم برای تبلیغ و نمی توانیم فیلم های خوب بسازیم و باید با روندهای دیگر و ابزارهای دیگر اقدام کنیم. من چند مثال بزنم بعد از سمینار ما نمی توانیم همه جواب ها را به دست بیاوریم ما فقط می توانیم چند تا مثال بدهیم. در الهیات مسیحی صد سال است که ما تدریس داریم یعنی علم تدریس داریم. از زمانی که مسیحیت دین را از دنیا جدا کرد، این علم تدریس به وجود آمده است. اسلام هم نمی تواند به عنوان الهیات بیاید باید علم تدریس هم داشته باشد. هدف انبیاء همین بوده است انبیاء آمده اند که توضیح بدهند. پیغمبر در مدارس نیست باید پیغمبر را به مدارس بیاوریم. من می خواهم بگویم نقطه مهم این مشکلاتی که به عنوان مصرف کننده ماتریالیسم و این چیزی که جامعه به ما می دهد با اینکه این دیدگاه درباره جهان داریم خیلی منفی است ولی بازم نباید فراموش کنیم که فطرت انسان وجود دارد و خیلی مثال ها نشان می دهد با اینکه اینقدر در جامعه روی اثر مادی می گذارد باز هم خوشبخت هستند و نیاز به تکامل دارند. درواقع نیاز الهی است و خیلی ها در سفرشان به این نتیجه می رسند. من فکر می کنم نباید فکر کنیم که دین را باید به عنوان شیء معقول حتماً معرفی کنیم من فکر می کنم بچه ها خیلی خوب است که به روابط با خدا توجه کنند یعنی خدا را به عنوان دوست ببینند این خیلی مهم است. برای رسیدن به نتایج برنامه ریزی باید بشود.

حجه الاسلام راستگو: مقدمه ای بگویم تشکر می کنم از خانم سوایگله که صبح بحث خوبی داشتند با اینکه خودشان مسلمان نیستند به آیات فراوانی از قرآن حرف هایشان را سند دادند و ما می دانیم که همان طوری که ریشه ادیان توحیدی از حضرت ابراهیم (ع) سرچشمه می گیرد در اینجا هر دینی متناسب با زمان و تحولاتی که بر آن گذشته ممکنه تغییراتی در آن سخن اصلی داده باشد که ما بعد از یهود و مسیحیت وقتی اسلام را پذیرفتیم معتقدیم که اسلام جامع ترین است بدون اینکه ما آنها را رد کنیم. ما تورات و انجیل را رد نمی کنیم پیغمبر  ما هم رد نکرد ولی خوب قرآن بعد از اینها نازل شد. سه تا نکته بود که من در مورد حضرت ابراهیم (ع) بگویم که من از سخنان ایشان یادداشت کردم. یکی مسئله عقل بود درست است ممکنه است در جوامع غربی این جمله متدوال شده باشد که اسلام با عقل مخالف است. درست است ما دو رقم احکام داریم یک رقم احکام اعتقادی داریم. اعتقادات آنهایی است که ما با عقل به آن معتقد باشیم خدا هست عقل ما باید بگوید من حق ندارم از پدرم یا مادرم یا استادم یا حتی از مرجع تقلیدم درباره خدا حق ندارم تقلید کنم. باید عقل من این را بپذیرد درباره پیامبران درباره امامان درباره آخرت بهشت و جهنم اینها همه مسائل عقلانی است. اما بعضی از مسائل است که ربطی به عقل ندارد یک مثل ساده، من اگر مریض شده باشم در این شهر تحقیق می کنم کدام دکتر تخصصش معالجه کردن مرض من است اگر عقل من و تحقیقات اولیه من به این نتیجه رسید که دکتر فلانی متخصص این کار است وقتی می روم آزمایش می نویسد باید اول آزمایش بدهی چرا من باید آزمایش بدهم من نمی دهم یا مثلاً این دارو را تا 8 ساعت بخوری می گویم بیخود گفتی من عقلم قبول نمی کند هر 8 ساعت بخورم یعنی این عقلت به تو گفته این دکتر متخصص است عقلت گفته باید در چیزی که تو تخصص نداری ازمتخصص پیروی کنی من هواپیما سوار می شوم نمی روم بگویم چرا از این کریدور پرواز رفتی چرا از آن مسیر نرفتی آن متخصص پرواز است. پس اسلام در بعضی از قسمت ها که مربوط به اصول دین است حتماً عقلانی است و تقلید از پدر مادر استاد نداریم و حتی در زمان پیغمبر گفتند ما پدر مادرمان عبادت می کردند ما هم عبادت کردیم. خداوند می گوید پدرانشان هم نمی فهمند اگر پدر من خطایی مرتکب شود و غیر از خدا بت را بپرستند من هم باید تقلید کنم؟ اینجا در بحث عقل از هیچ کس تقلید نمی کنیم ولی در مسائل فروع احکام نماز، روزه و زکات و سایر احکام وارد شده ما عقلمون نمی تواند بفهمد دو رکعت نماز بخوانیم یا سه رکعت بخوانیم؟ اینجا می گویند متخصص پیغمبر است تو با عقلت پیغمبر را قبول کردی و عقلت می گوید باید از متخصص بدون چون و چرا اطاعت کنی. مسئله دوم اینکه می گویند اسلام برای 1400 سال پیش است خوب مسیحیت برای 2000 سال پیش است. در ایران پدری با پسری بحث می کرد پدر به پسر گفت این حرف هایی که من از اسلام می گویم برای 1400 سال پیش است ما به دین زرتشت هستیم گفت زرتشت چند سال پیش بوده گفت 2000 سال پیش گفت خوب آن که بیشتر بوده اگر قرار باشد. اما ما در بحث اسلام یک بخشی داریم به نام مسائل محدثه یعنی مسائل به روز، مسائل Online این مسائل در اختیار علما است که بتوانند از آن منابع اولیه با توجه به شرایط و نیاز روز اجتهاد کنند. مثلاً تلقیح مصنوعی، رحم اجاره ای، بیمه، بازنشستگی، بسیاری از اینها ممکن است در احکام اولیه اسلام نباشد چون در آن زمان احتیاج به این مسائل نبود و اصلاً این مسائل وجود نداشت حالا که آن مسائل پیش می آید آن مجتهد با توجه به شرایط روز و نیاز روز با منابع اولیه قرآن و حدیث و فرمایشات پیامبر و امامان اجتهاد می کند. در این باره من توضیح زیادتر نمی دهم چون می خواهم مقدمه ای طولان ی نشود. مسئله بت شکنی حضرت ابراهیم (ع) در مرحله اول بچه های ما امروز ممکن است تصور کنند که حضرت ابراهیم (ع) نعوذبالله شبیه داعش بود رفت زد خراب و نابود و ویران کرد ممکن است این فکر را بکنند حضرت ابراهیم (ع) چند مرحله برای کارش داد و این مراحل وقتی پیمود برای آنها هیچ منطقی و استدلالی سرشان نمی شد و جز این استدلال کار دیگری نمی شد کرد حضرت ابراهیم (ع) این کار را کرد. اولا حضرت ابراهیم (ع) اسلحه روی مردم نکشید رفت سنگ و بت را شکست ثانیاً حضرت ابراهیم (ع) اول شروع کرد بحث کردن هم با پادشاه زمان و هم با عمویش که بت تراش بود و حضرت ابراهیم (ع) با او کار می کرد هم با ستاره پرست ها و هم با آفتاب پرست ها و هم با ماه پرست ها بحث کرد . اول حضرت ابراهیم (ع) قائم به گفتگو، بحث و رد و اثبات بود. مسئله عقلانی و استدلالی. هیچ وقت حضرت ابراهیم (ع) به یک کار فیزیکی یا به یک کار زدنی و کشتنی و بستنی دست نزد نمونه اش بحثی که حضرت ابراهیم (ع) با عمویش دارد. می گوید شما کسانی را می پرستید که خودشان از خودشان نمی توانند دفاع کنند یک نفر آمد به حضرت ابراهیم (ع) گفت من بت می خواهم ایشان هم اشاره کردند من با توجه به فرهنگ خودمان می گویم حضرت ابراهیم (ع) بت هایی را که عمویش درست می کرد می برد می فروخت چیکار می کرد یک نخ به گردن این بت می انداخت در کوچه و آب های لجن می کشید می گفت آی خدا می فروشیم هر کس می دید که یک بت نمی تواند خودش را از لجن نجات بدهد نمی تواند از خاکروبه و آشغالی که در خیابان ریخته نجات بدهد این چطور می تواند خدای من باشد. یعنی با یک استدلال عملی باعث می شد آن طرف به فکر وادار شود و خودش برای خودش استدلال کند و خودش خودش را محکوم کند. حضرت ابراهیم (ع) نمی آمد داد بزند بیخود می کنید این کار را می کنید. چرا این کار را می کنید خیلی ساده اینقدر با عمویش بحث کرد که گفت برو نمی خواهم ببینمت و مدتی حضرت ابراهیم (ع) رفته بود جای دیگر چون نمی توانستند تحمل کنند که حضرت ابراهیم (ع) آنجا باشند و با این استدلال هایش اساس بی منطق بودن بت پرستی برملا کند. با پادشاه هم بحث کرد. پادشاه گفت خدای تو چیکار می کند. حضرت ابراهیم (ع) گفت خدای من می میراند و زنده می کند. نمرود هم گفت منم میمیرانم و زنده می کنم. یک نفر آدم بیگناه را دستگیر کرد و گفت بکشید و کشتند. یک محکوم به اعدام که قرار است یک ساعت دیگر اعدام بشود بیاوید آوردند گفت تو تا کی زنده هستی گفت تا یک ساعت دیگر گفت من بخشیدمت. دیدی من مرده را زنده کردم. این نمرده بود که این قرار بود بمیرد. حضرت ابراهیم (ع) گفت خدای من از مشرق طلوع می کند و از مغرب غروب می کند تو اگر راست می گویی بگو خورشید از مغرب طلوع کند باید به مشرق. پادشاه بهتش زد و در جواب ماند. خدای من دستور داده خورشید از مشرق طلوع و مغرب غروب کند و گردش زمین اینطور است. اگر تو خدا هستی بگو خورشید از مغرب بالا بیاید و مشرق برود پایین. این از این استدلال برای آن کسانی که در آن زمان زندگی می کردند و منطقشان منطق زور و بت پرستی و بی استدلالی عالی ترین استدلال است. یا می رفت ستاره پرست ها، می گفت خدای من این است . حضرت ابراهیم (ع) وقتی به آسمان نگاه می کرد و دستش را بالا می برد خدای خودش را می پرستید نمی گفت خدای من ستاره است من ستاره را می پرستم گفت این خدای من است. خدا که جا و مکان و دور و نزدیک ندارد. الان شما بعد از ناهار می گویید یا الله یا الله دستتان را بالا می کنید به کجا بالا می کنید خدا که بالا و پایین ندارد ولی ما با این عنوان که خدا بالاتر از همه هست دستمان را به طرف بالا دراز می کنیم. وقتی اینکه این ستاره ها روز شد و کم رنگ شدند و محو شدند گفت خدایی که بخواهد ناپدید بشود چطور می تواند من را هدایت کند. یعنی خدایی که از نظر دید ظاهری من می درخشد و دم صبح که آفتاب طلوع می کند ناپدید می شود. روز ما نگاه کنیم ستاره ها را نمی بینیم. رفت با ماه پرست ها. گفت این خوبتر است. یک نفر گفت ماه بهتر است یا خورشید؟ گفت ماه بهتر است چطور؟ شب که تاریک است ماه می آید روز که روشن است خورشید هست در حالی که اگر خورشید نیاید روز درست نمی شود. حالا گفت ماه خوب است در تاریکی جامعه را روشن می کند مردم می توانند در نور ماه اینور و آن طرف بروند ماه هم وقتی که می خواهد آفتاب طلوع کند کم رنگ می شود و نمی تواند با نور خورشید مقابله کند گفت این هم که چه خدایی است که کم رنگ می شود. اینجا می گوییم همزاد پنداری یعنی خودمان را هم شکل آن طرف درست می کنیم با منطق و استدلال او می آلاییم با منطق و استدلال او خودش را وادار می کنیم خودش را محکوم کند. ما محکومش نمی کنیم. حضرت ابراهیم (ع) می گوید این که رفت خدایی که کم رنگ شد به چه درد میخورد. آن طرفی هم که ماه می پرستد می گوید راست می گوید خوب کجا رفت. خورشید طلوع کرد. خورشید بزرگتر است همه جا را روشن می کند. در یک شبانه روز نصف کره را روشن می کند و نصف شبانه روز آن سوی کره را. خورشید هم غروب می کند دم غروب دید خورشید کم رنگ شد و رفت پشت کوه و مخفی شد گفت اگر این خدا مخفی بشود نتواند من را هدایت کند من از افراد گمراه خواهم بود. اینجا گفت من به سوی خدایی روی آوردم که پروردگار جهانیان است و تسلیم او هستم و به دین حنیف (دین پاک) نه وابسته به یهود، مسیحیت و نه پولدار و فرعون ها و سرمایه دار و نه وابسته به افراد زرپرست مثل قارون بلکه وابسته به خود خداست، من تسلیم خدا هستم. این توضیح دومی بود که راجع به فرمایش ایشان دادم. در عین حالی که من فرمایش خانم سوایگله را کاملاً می پذیریم و خیلی خوب است یعنی اگر من می خواستم از کتاب تورات یا انجیل بیایم استدلال کنم اینقدر بلد نبودم. مسئله بعدی که ایشان به فطرت اشاره کردند یکی از امتیازاتی که کار ایشان و کار ما که با بچه ها سروکار داریم فطرت است. این یک هدیه الهی است به معلمان و مربیان که بچه ای که با اینها کار دارد بدون پول است که نمی شود که کسی را با پول بخرد فطرتش پاک است فطرت آن خمیرمایه ای که خداوند انسان را بر آن خمیرمایه آفریده این فطرت پاک را بچه دارد ولی منی که بزرگ می شوم علاقه به همسر، مال، مقام، حکومت و افراد دیگر من را از آن فطرت پاک خودم دور می کند ما حدیث داریم. هر بچه ای در فطرت خدایی به دنیا می آید. خدا هیچ کس را کافر به دنیا نمی آورد. هیچ کس را نجس به دنیا نمی آورد هیچ کس را گنهکار به دنیا نمی آورد بچه ای که به دنیا می آید هم پاک است هم فطرتش خدایی است هم بیگناه است پس با بچه هایی سروکار داریم که اولاً فطرتشان هنوز دستخوش 4 یا 5 چیز نشده: یک زبان، حالا در کشورهایی که الان درگیر مسائل مهاجرین هستند و جنگ هایی که بر منطقه خاورمیانه تحمیل شده باعث شده است که میلیون ها (؟!!) نفر آواره بشوند خیلی هاشون در دریا غرق بشوند خیلی ها از گرسنگی بمیرند خیلی ها سر مرزها که راه نمی دهند به مرض های سخت دچار بشوند ما امروز با این واقعیت هستیم ولی ما اگر فرض کنیم این موارد اضطراری نباشد 4 مسئله هست که اینها می تواند هویت یک انسان را تشکیل بدهد. یک زبان، زبان را خداوند مختلف خلق کرده است. از نشانه های خداست که زبان های شما مختلف است. و رنگ هایشان مختلف است. این یکی از موارد تشخیص هویت یک انسان است. اما این هیچ وقت برای ما نباید بت شود ایشان اشاره خوبی کردند به بت ما دو رقم بت داریم من اجازه بدهید یک بتش را برایتان بکشم. بتی است که طرف خودش درستش کرده اومده با قلم و چکش زده اینها را مرتب کرده و درست کرده است. این یک رقم بت از سنگ، چوب، طلا، درست کرده است. و یک بت دیگر در درون من است من اگر خودم را از شما بالاتر بدانم من خودم یک بتم که می خواهم شما برای من خم بشوید یا دستتان را ببوسم یا برای من تعظیم نظامی بکنید. اگر من با پولم توانستیم یک حقی را از بین ببرم و یک ناحقی را جایش بگذاریم این پول برای من شده یک بت من بت پرستم اگر مقام برای من مطرح باشد اگر حتی زن و یا شوهر مطرح باشد عاشق شده دیگر یادش رفته است که دیگر انسانیت چی است؟ عاشق شده یادش رفته که ارتباط انسان ها باید عاطفی باشد فقط به یکی فکر می کند با بقیه مخالفت می کند مثل داستان هایی که در تاریخ خواندیم، اینها هم بت هستند. بچه در مورد زبان، زبان برایش بت نیست اگر هم به زبان مادری اش علاقه دارد گاهی ناچار می شود به خاطر ورود به مملکت دیگر به یک زبان دیگر خودش را با آن زبان تطبیق بدهد اینجا وظیفه مربی است که بچه را توجیح کند و بگوید زبانت برای خودت محترم زبانت بسیار عالی ولی اینجا زبانشان این است و مردم آلمان آلمانی حرف می زنند در آلمان مردم نمی آیند مثلاً ترکی حرف بزنند البته ترک ها هم هستند پس ما باید برخوردمان با این تغییر هویت تثبیت هویت اولیه و قبول هویت ثانوی باشد. اگر این کار را کردیم معجزه کردیم. یکی زبان است. یکی نژاد است. من عربم، تو عجمی، آن ایرانی است، آن آلمانی است نژاد ژرمن، نژاد آریایی، نژاد سامی نژاد... ما به نژاد کاری نداریم هر کسی با هر نژادی هست ریشه اش این است از این نژاد بزرگ شده هیچ کسم با نژاد باعث خوبی یا بدی اش نمی شود. اگر من آمدم از نژادم از ریشه اش سوء استفاده کردم آن وقت اشکال دارد من بیایم بگویم نژاد فلان برتر از بقیه نژادهاست و این را پیغمبر عالی بسیار عالی بیان کرده هیچ عربی فضیلت بر غیر عرب ندارد هیچ سفیدی فضیلت بر سیاه ندارد مگر با تقوا. تقوا یک ارزش درونی است دیگر به رنگ کاری ندارد. تقوا یک ارزش معنوی است به نژاد کار ندارد حالا عرب باشد یا عجم. پیغمبر خودش سفید پوست بود ولی بهترین یارانش مثل بلال سیاه پوست بودند از حبشه و کشورهای آفریقایی بودند و پیغمبر می گفت مومنین همه با هم برادر هستند. ما به بچه ها می گفتیم همه با هم دست بدهید مومنین با هم برادرند مومنین با هم برابرند. مومنین فرقی بینشان نیست. آن یکی پولداره آن قدش بلنده هیچ کدام اینها فضیلت نیست الا به تقوی. آن درون پاک و درون سالم. این هویت بعدی بود که زبان و نژاد بود. مسئله بعدی، مملکت یا خاک است. من در ایران به دنیال آمدم قطعاً ایران را از بقیه کشورها بیشتر دوست دارم ولی وقتی می آیم نمی گویم مرگ بر آلمان چون من ایرانی هستم چرا؟چون آلمان هم برای خودش خاکی است و مردمش به کشورشان علاقه دارند من حق ندارم نسبت به علاقه کسی که در یک کشور به دنیا آمده از آن کشور استفاده کرده شیر مادر را در آن کشور خورده بیایم اعتراض کنم چرا اهل این کشور هستی. این هم بچه ها دارای دوگانگی شخصیت می شوند وقتی مهاجرت می کنند می آیند در کشوری دیگر. آنجا سرزمین ما عراق بود، سوریه بود، لبنان بود، سودان بود، اینجا آلمان است فنلاند دانمارک است و الی آخر. زمین خدا وسیع است همه جا مال خداست و به هر کسی بخواهد به ارث می گذارد. بعضی هایش را به آلمانی ها می دهد بعضی هایش را به ایرانی ها می دهد بعضی هایش را به آمریکایی ها می دهد و اروپایی ها هیچ مشکلی هم نیست. ولی معلم باید بتواند با کارش این مسئله را برای بچه جا بیاندازد که تغییر خاک نباید در تو تحقیر ایجاد کند نباید در تو تکبر ایجاد کند نباید در تو افسردگی ایجاد کند و... مسئله بعدی هم مسئله دین است. خوب ما هیچ وقت به کسی نمی توانیم بگوییم تو چرا این دین را داری و آن دین را نداری. اما می توانیم بگوییم آقا دین ما این ویژگی را دارد و این خصوصیت را دارد یا دین شما آن خصوصیت را دارد قرآن می گوید تو حق را از جانب پروردگارت بیان کن بعضی ها کافر می شوند گوش نمی کنند بعضی ها ایمان می آورند و گوش می کنند هیچ پیغمبری مردم را به قبول هیچ دینی مجبور نکرده است. قرآن می گوید در دین اکراه و اجبار نیست البته من اگر بدون اکراه و اجبار رفتم و تحقیق کردم و فهمیدم فلان دین خوب است اینجا دیگر عقل من می گوید تو باید حتماً آداب و احکام دین را صددرصد به کار ببندی و اجرا کنی این عقل من می گوید چون من تحقیق کردم فهمیدم دین الف یا دین ب بهتر است اینجا دیگر من با عقل می روم جلو نه با تعصب پدران و بستگان یا نسب ها الی آخر. حالا ما در سیستم کاریمان برای بچه ها دو رقم القاء داریم: الان من تا اینجا با شما سخن گفتم سخن گفتن من هم مستقیم بود یعنی من دارم حرف می زنم و شما دارید گوش می کنید اما برای بچه ها هم می توانیم به همین شکل مستقیم حرف بزنیم یک ساعت درباره بعثت یا معاد درباره حضرت عیسی (ع) یا درباره مریم (س) بچه خوابش می برد و خسته می شود .بدبین می شود حتی ممکن است بلند شود کلاس را ترک کند و یک چرندی هم بگوید. به قول ما شیشه آب هم دارد پرت کند و برود بیرون. ما اینجا باید چیکار کنیم. ما دو رقم القاء داریم. نوع اول القاء مستقیم است. همینی که تا الان ما داشتیم انجام می دادیم القاء مستقیم شامل چی می شود. یکی اش امر می باشد. بچه جان کفش هایت را جفت کن. بچه جان خودت دکمه هایت را ببند. بچه جان غذا که می خوری قاشق را پر نکن که نریزد روی لباس هایت. این امر می شود این امر القاء مستقیم است. این تأثیرش خیلی زیاد نیست تأثیرش کم است. بعدی نهی است. نهی چیست؟ بچه با آستینت بینی ات را پاک نکن. دستت را در بینی ات نکن. وقتی یک جا می میری کفش هایت را رها نکن کفش هایت را جا یک بزار بعد برو خانه. موقع غذا خوردن از جلوی خودت غذا بخور روی سفره دراز نکش از اول سفره تا آخر سفره این می شود نهی. موعظه. ببین عزیزم قربونت برم شیطون میاد گولت می زند این کارها را بکنی برایت خیلی بد است این هم مستقیم است. حالا شما صدایت را بلند کن یا صدایت را آهسته کن. نصیحت مثل موعظه با یک فرق است. موعظه فقط حالت واقعی و دلسوزانه دارد نصیحت می تواند دلسوزانه باشد می تواند مغرضانه و دشمنانه باشد. شیطان به آدم و حوا گفت از این درخت بخورید و قسم خورد برای آدم و حوا من شما را نصیحت می کنم که اگر از این درخت بخورید عمر جاودانه پیدا می کنید. تذکر: ببین یک بار دیگه بهت می گم اگر این کار را کردی بد می بینی این می شود تذکر. یادآوری می کنم نبینم سر کلاس می آیید دکمه هایت باز باشه یا صورتت کثیف باشد این تذکر است. هشدار: حواست را جمع کنی ضرر می کنی اسم می رود در لیست بچه تنبل ها. این هشدار می دهد. از این بالاتر اخطار است. یک دفعه دیگه این کار را بکنی از مدرسه اخراجت می کنم. یعنی به یک خطر آن را تهدید می کند. پرونده ات را می دهم زیر بغلت بروی. یک دفعه دیگر این کار را بکنی می آیم سر صف و آبرویت را می برم. اینها همه اش مستقیم است. بعدش اقدام. حالا می خواهی چیکارش کنی. اخراجش می کنی یا اقدام می کنی پدر و مادرش می آیند. و اگر خیلی بد بود به پلیس معرفی اش کن. که ما معتقدیم برای بچه ها القاء مستقیم فایده ندارد. اگر هم فایده داشته باشد زمانش کوتاه است. تأثیرش کوتاه است و موضوعش هم یک موضوع است. تذکر (یادآوری کردن) و آن کلمه ای که شما گفتید دو تایش یکی است. ما اول هفته می رفتیم مدرسه ناخن هایمان را نگاه می کردند اگر ناخن بلند بود با همان چوبی که دستش بود می زد پشت دست ما می گفت برو آنجا وایستا که بعداً می زنمت. بعضی ها را دوست داشت نمی خواست بزند. می گفت باز که ناخنت بلند است این می شود تذکر یعنی یادآوری می کرد که ناخنت بلند است و نباید ناخنت بلند باشد. هشدار چی است؟ یک دفعه دیگر اگر ناخنت بلند باشد می زنم می روی آنجا. این می شود هشدار. نوع بعد القاء غیرمستقیم است. قبل از اینکه بگویم غیرمستقیم چیست یک نکته را لازم می دانم بگویم. ما اگر مستقیم حرف بزنیم از بیرون بر کسی یک مسئله را تحمیل کرده ایم یا تزریق کرده ایم یا القاء کرده ایم از درونش خودش عاملی برای حرکت نمی بیند. اما اگر غیرمستقیم بگوییم این غیرمستقیم از طریق گوش و چشم می رود در فکر در قلب در وجود می نشیند از درون انسان را به حرکت وادار می کند. فرق مستقیم و  غیرمستقیم در این است. غیرمستقیم یکی اش قصه است. ما بیشترین قصه را در قرآن می بینیم. قرآن 6 هزار و خورده ای آیه دارد و 2000 تا قصه دارد باوردکردنی نیست معمولاً می گویند 26 تا پیغمبرها قصه هایشان در قرآن آمده اما من می گویم که حدود 2000 قصه در قرآن داریم. الان من نمی خواهم بگویم چند نوع قصه در قرآن داریم یقین دارم اگر بگویم خانم پرفسور علاقه دارند بدانند که در جاهای دیگر استفاده کنند. مثلاً قصه حضرت موسی (ع)، در 200 آیه قرآن خدا به موسی (ع) اشاره کرده است اما قصه الیاس یک دفعه اسم برده شده یا دو دفعه قصه الیاس دو دفعه اسم برده قصه حضرت عیسی (ع) شاید 50 جا در قرآن آمده. ولادت عیسی مادر عیسی رفتن مریم در عبادتگاه سر زدن زکریا به مریم، به دنیاآمدن عیسی بدون پدر، اعتراض مردم، زبان درآوردن عیسی در کودکی سخن گفتن عیسی، خدا من را پیغمبر قرار داده و من مبارک هستم. زمانی که به دنیا آمدم و زمانی که زندگی می کنم و زمانی که از دنیا می روم. و قصه اصحاب عیسی، حواریون عیسی بر خورد عیسی با افراد، قضای آسمانی برای عیسی و یاران اینها همه در قرآن مجید آمده است. اینها قصه هایی که آمده اند و خود قصه هایشان نیز هست. اما یک آیه قرآن می گوید ولی و سرپرست شما خداست و رسول خدا و مؤمنین که در حال رکوع صدمه می دهند. این مقصود کی است؟ حضرت علی (ع) است. اینجا اسم علی نیامده نگفته حضرت علی (ع) یک قصه اتفاق افتاده خداوند با اشاره آن قصه را در یک آیه بدون اینکه اسم آن طرف را بیاورد بیان کرده است از این قصه ها در قرآن 2000 تا داریم به اینها شأن نزول می گوییم. قصه های شأن نزول. کافرها آمدند به پیغمبر گفتند یک سال تو خدای ما را بپرست یک سال ما خدای تو را می پرستیم. باز سال بعد تو خدای ما را بپرست سال بعدش ما خدای تو را می پرستیم. قرآن آیه نازل شد بگو ای کافرها، من آنچه شما می پرستید نمی پرستم، شما هم آنچه که من می پرستم نمی پرستید آن چیزی که شما عبادت می کنید من عبادت نمی کنم و آن چیزی هم که من عبادت می کنم شما عبادت نمی کنید به جای اینکه بگوید سال اول من خدای شما را نمی پرستم سال دوم هم اگر شما هم وانمود کنید می پرستید دروغ می گویید سال سوم هم من خدای شما را نمی پرستم سال چهارم هم شما خدای من را نمی پرستید به جای همه اینها هیچ اسم نمی آورد و  به این جریان اشاره نمی کند فقط می گوید یک سوره قرآن می آورد این می شود آیات شأن نزول. ما از اینها در قرآن حدود 2000 تا قصه داریم. که اینها هم در تاریخ است هم در کتاب های تفسیر ما است. قصه آسان ترین مؤثرترین و رنگی ترین ابزاری است ما می توانیم به کار بگیریم. حالا نمی دانم اجازه دارم یکی از انواع قصه های را به صورت زنده با شما اجرا کنم یا نه؟ یک قصه قرآنی می گوییم. حتماً می گویید قصه از عیسی یا موسی، نه خوب دقت کنید. هر حیوانی که من اسمش را بردم شما باید صدای آن حیوان را تقلید کنید. فرض کنید شما همه بچه هستید. اگر قول می دهید الان چند لحظه ای بچه بشوید من اجرا کنم. آماده هستید. ما کارگاهی کار می کنیم مگر خانم کارگاهی کار نمی کنند. کارگاه ما اینجوری بود. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود. در یک آبگیر زیبا یک اردک زندگی می کرد. این اردک با خودش گفت واک واک من چرا این پاهایم پرده دارد؟ خوب است من پاهایم را با گربه عوض کنم؟ گربه واک واک. گربه گفت میو میو. می آیی پاهایمان را با هم عوض کنیم. گربه گفت اردک پاهای تو برای شنا کردن است پای من برای درخت بالا کردن و گوشت پاره کردن است. من در پاهام چنگ و ناخن دارد. اردک گفت فقط برای یک روز. گربه گفت باشه. اینها پاهاشون رو عوض کردند. اردک رفت توی آب هرچی پا می زند نمی تواند شنا کند همش می رفت زیر آب. گربه یک گنجشک دید، جیک جیک. تا جیک جیک گربه را دید گفت الان گربه می یاد منو می خوره. سریع پرید رفت روی درخت اما گربه اومد برود روی درخت نتوانست. سریع اومد به اردک گفت من از غذا خوردن ماندم گفت واک واک من الان هیچ کاری نتوانستم بکنم او گفت من ماهی ها می آمدند نمی توانستم بگیرمشان پاهایم را بده و پاهایت را بگیرد. گربه چنگ هایش را امتحان کرد و دید که می تواند از درخت بالا برود. باز روز بعد اردک گفت خوب است پرهایم را با پر کلاغ عوض کنم. بچه های خیلی سریع و زیبا صدای حیوانات رو در می آورند و شما به عنوان یک دبیر باید بتوانید خودشان را جای یک بچه قرار بدهید. حالا ما شعر فارسی هم می خوانیم برای بچه ها. حالا شاید برای شما راهگشا نباشد. کلاغه میگه غار غار شب تا روز کار کار. کلاغه میگه غار غار روز خواب شب کار کار. کلاغه میگه غار غار شبانه روز کار کار. اینها پرهایشان را عوض کردند. پرهای اردک چرب است در آب خیس نمی شود اما پرهای کلاغ خیس می شود. تا اردک پرهای کلاغ را به خودش چسباند رفت زیر آب اومد بالا و بعد رفت زیر آب و پرهای کلاغ کوچک هستند و نمی توانستند او را نگه دارند ولی پرهای خودش چرب و بزرگ هستند کلاغه هم اومد بپره دید نمی تونه بپره دید دو تا پر بزرگ نمی تواند پرها را بلند کند ناراحت و عصبانی آمد گفت پرهای من را نده من نمی توانم پرواز کنم. با بز هم دهنش را عوض کند دید نمی شود. بعد دید خدا برای هر کسی هر چیزی لازم بوده داده و در همان راه هدایتش کرده. من اول گفتم قصه قرآن بگویم آقا این قصه کجای قرآن است؟ اینجا: الذی اعطی کل شیء خلقه ثم هدی. سوره طه خداوند به هر موجودی هر چیزی لازمه او بوده به او بوده و در همان مسیر هدایتش کرده است. من اینجا نیامدم بگویم سوره مائده آیه فلان. قصه گفتم بچه ها می گویند می خندند و اینطور می شود یکی از مفاهیم قرآن را غیرمستقیم به بچه ها آموزش می دهیم. حالا من بیایم بگویم بچه های عزیزم خداوند هر کسی را خلق کرده است به او نعمت های مورد نیاز خودش را... بچه ها خوابشان می برد بچه ها بازی می کنند  الی آخر. ابزار غیرمستقیم بعدی مَثَل است. همیشه ما لازم نیست قصه تاریخی قصه واقعی یا افسانه ای و خیالی بگوییم گاهی وقت ها از یک مَثَل استفاده می کنیم و آن خواسته ای که داریم به آن بچه غیرمستقیم القاء می گنیم. من یک روز در ایران قبل از انقلاب اسلامی برای بچه ها می خواستم قصه بگویم یک معلم آمد سر کلاس ایستاد. ما به این معلم شک داشتیم که این شخص از اعضای اطلاعاتی ایران است یا نه؟ اگر می دانستیم از افراد امنیتی بود و می فهمید ما این قصه را می گوییم خبر می دادند می آمدند ما را دستگیر می کردند قصه های ما انقلابی بود بر علیه ظلم و ستم بود. من جلو نمی خواستم قصه بگویم بچه ها شلوغ کردند و گفتند قصه بگو. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود در یک کشور دوردست در یک شهری یک مدرسه ای بود یکی از این بچه ها در آن مدرسه آدامس می خورد بچه ای که در آن کلاس آدامس می خورد آدامسش رو درآورد و زیر پایش له کرد. دو تا بچه ها داشتند با هم دعوا می کردند دو تا بچه دیگر با هم معامله می کردند و یک چیزی در جیبشان گذاشتند و نشستند. من بچه ها را دعوا نکردم که چرا شما آدامس می خوری چرا شما عکس با هم معامله می کنید هیچی نگفتم. گفتم یک کشور دوردست در آن شهر بچه ها در آن مدرسه این کار را می کردند من با این مَثَل آن مدرسه در آن کشور ناشناخته آوردم این بچه ها خودشان آن کارهای ناشایستشان را کنار گذاشتند. آن هم که رفت بیرون اصل قصه را به آنها گفتم. قصه نبرد الجزایز بود. نمونه بعدی معما است. ما یک سری معما داریم که بچه ها با معما غیرمستقیم آموزش می بینند. الان من یک سؤال می کنم. این سؤال زود به من جواب بدهید. چند تا انگشت داریم؟ 10 تا 11 تا 20 تا ... شما معلم یا پدر و مادر بچه هستید در برابر این معما جواب غلط دادید؟ دفعه دیگه حواستون باشه جواب درست بدهید؟ معمای بعدی ده نفر مهمان آمده اند برای هر کدام یک استکان چای گذاشته اند جلوی آنها مادر به دخترم می گوید برو ببین چایی را خورده اند یا نه. می آید 1   2   3  مامان 5 تاشون چایی خورده اند چند تا استکان مانده؟ سریع بگویید؟ 5 تا. این دفعه چرا حواستان جمع شد. ما برای اینکه بگوییم بچه ها شما باید حواستان را جمع کنید گول نخورید جواب اشتباه ندهید هزار تا سخنرانی بکنید یک معما بچه را جمع و جور می کند و هوشیار می کند. از این معماها ما زیاد داریم. حتی بعضی کارها هست که باعث تقویت و تسلط بچه بر بدنش می شود. مغز باید دستور بدهد به بدن این دستورش باید جوری بدهد که این بدن عمل کند این کلی مراحل هست که این کار را انجام می دهد برای دفعه های بعد مسلط می شود به بدن خودش. معما ذهن را به کار می اندازد که جواب را پیدا کند حتماً 2×2 =4 معما نمی شود معما باید حتماً یک نکتة نهفته در آن باشد که ما فکر کنیم آن نکته نهفته را جواب بدهیم. یک معمای دیگه. یک روز یک نفر می رود رستوران. در رستوران آن گارسون یا کمک رستوران کلاهش و پالتویش را به جالباسی آویزان می کند عصا را هم می گیرد به آن جا عصایی آویزان می کند. در حال غذا بوده اند یک دفعه برق قطع می شود این بنده خدا بلند می شود کلاهش را سرش می کند پالتویش را می پوشد و عصایش را برمی دارد و می رود بیرون. چطوری با قطعی برق و در تاریکی توانست این کار را بکند. از موبایلش استفاده نکرد چراغ قوه نداشت و کسی هم برایش چراغ قوه روشن نکرد. کور هم نبود. وقتی برق ها می رود چطوری بلند می شود کلاهش را سرش می کند و پالتو را تنش می کند و عصا را برمی دارد؟! من اول گفتم یک روز. با این کار چکار می کنیم. با این کار ذهن بچه را باز می کنیم. این معما است. نوع بعدی روش ما  مسابقه است. خوب معلوم است وقتی ما مسابقه برگزار کنیم بین دو نفر یا دو گروه چون رقابت وجود دارد و چون می خواهند از هم سبقت و جلو بزنند و برنده شوند و جایزه بگیرند ناچارند که تلاش بیشتری بکنند. ما اگر به یکی بگوییم در شبانه روز دو صفحه بخواند بگوییم هرکس 40 صفحه اول این کتاب را بخواند ما مسابقه برگزار می کنیم به سه نفر جایزه می دهیم. چون اسم جایزه می آید و چون اسم مسابقه می آید و چون رقابت وجود دارد این و آنها. این به جای 40 صفحه، 50 صفحه می خواند یا به جای یک دفعه، دو دفعه می خواند که حتماً در مسابقه شرکت کند و برنده بشود. الان به شما بگوییم بدوید چقدر می دوید مثلاً 100 متر اما اگر بگویند از اینجا تا آن نقطه آخر که یک کیلومتر است هر کسی زودتر رسید به او جایزه می دهیم 100 متر کجا 1000 متر کجا یک ضرب می دوید که از همه جلو بزنید و جایزه بگیرید مسابقه کارش ایجاد حرکت رقابت مثبت تلاش برای فراگیری تلاش برای آمادگی اگر هم جایزه نگیرد می گوید من اول نشدم ولی دوم شدم. نائب قهرمان شدم سوم شدم. از ابزارها یکی نقاشی است. الان شما بت را دیدید ما گاهی اوقات یک داستان که می خواهیم بگوییم داستان را با نقاشی می گوییم. ما می گوییم یک نفر رفته بود بیابان. چند تا کوه آنجا بود. یک کلبه در کوه بود و جوی آبی هم روان بود. آن بالا هم یک مقداری پرنده پرواز می کردند و ابر هم بود در آسمان و سر تپه ها هم چند تا خانه روستایی بود. با همین شکل کشیدن بچه ها به یک قصه پی می برند و از این تپه ها آمد رسید به روستا و گفت شما الاغ های من را ندیدید گفتند نه. باز رفت روستای بعدی گفت ندیدید. گفتند نه. این داستان قرآن است جالوت و طالوت. طالوت یک جوانی بود الاغ هایش را گم کرده بود آمد تا رسید یک منطقه بزرگی که شهر بود و یک پیغمبر در آنجا زندگی می کرد. به این پیغمبر گفت شما الاغ های من رو ندیدید؟ گفت تو فرمانروای جنگی هستید؟ گفت من الاغ هایم را گم کردم آمده ام پیدایشان کنم؟ حالا چون هوا تاریک شده نمی توانم برگردم ده خودمان گفتم شب خانه شما بمانم. گفت: خداوند تو را به عنوان فرمانروای جنگی آماده کرده ای طالوت باید بروی در برابر جالوت بجنگی. ما از خط هم استفاده می کنیم. من طالوت را اینگونه می نویسم. اما جالوت را یک شکل دیگر می نویسم اگر به بچه ها بگوییم کدام یکی خوب است طالوت را انتخاب می کنند نوع نوشتن نشان دهنده خوب و بد می تواند باشد. خود نقاشی حرف می زند با بچه. لازم نیست برویم برای بچه سخنرانی کنیم. بگوییم اصول دین قرآن حضرت عیسی حضرت موسی و ..... نقاشی حرف می زند القاء غیرمستقیم. فیلم، خوب دیگر همه موبایل ها فیلم هست حالا یوتیوب باز است در ایران یوتیوب فیلتر است و باید از فیلترشکن استفاده شود. ما در ایران لازم داریم که فیلترشکن سایفون داشته باشیم. فیلم هم از اول تا آخر به بچه ها نشان بدهیم نه. گاهی وقت ها ما تکه ای از فیلم را می گذاریم برای بچه ها بعد قطع می کنیم و می گوییم سه تا از شخصیت هایی که در این فیلم نام آمد نام ببرید. یا فلانی چرا این کار را کرد یا فلانی اگر آن کار را نمی کرد آن طرف چی بهش می گفت. یعنی بچه آن فیلم را می بیند نتیجه مثبت بگیرد استفاده تربیتی از آن بکند. تئاتر. خود بازی و تئاتر یکی از چیزهایی است که بسیار عالی می باشد و می تواند در ارائه یک مطلب راهگشا باشد. اگر صلاح بدانید ما یک تئاتر 5 دقیقه ای پیاده بکنیم. حاضر هستید. دو تا برادر، دو تا دوست بیایند. روی صندلی بایستد شما هم کنارش بایست. شما درخت خرما دارید و این درخت شما نیست درخت همسایه می باشد. ولی شما بچه هستید گرسنه هستید و پدرتان هم خیلی پولدار نیست و می خواهید شما از این درخت بخورید. شما از درخت خرما بخورید و به برادرتان هم بدهید. آقا شما پدر اینها بشوید. کی می شود صاحب نخل؟ شما صاحب نخل شوید. صاحب نخل داد می زند که چرا می خورید؟ خوب اینها بچه هستند گرسنه هستند می خواهند خرما می خورند من فقیرم ندارم. در ایران بسیار خنده دار اجرا می کنند. دعوا شدید می شود و با عصبانیت می روند پیش حضرت علی (ع). حضرت علی (ع) یک پیشنهاد می کنم شما درخت خرما را به بچه ها ببخش حضرت علی (ع) به شما پیشنهاد می کند. من درخت نخل را از شما می خرم شما می پذیرید؟ قبول می کنید قیمت را بالا می بریم؟ حضرت علی (ع) یک پیشنهاد می کنم من یک درخت در بهشت قول می دهم به شما بدهم؟ قبول می کنید؟ وقتی کسی در بهشت بتواند درختی را استفاده کند باید برود در بهشت. شما اول از جهنم باید بروید بهشت بعد درخت داشته باشید. شما بهشت را رد می کنید. خوب من یک نخلستان خیلی بزرگ بیرون مدینه دارم آن را دیده اید دوست دارید آن نخلستان را با این درخت عوض کنید؟ من می گویم قنبر بیاید سند نخلستان را برای شما بنویسد و شما هم سند این درخت را به این اسم این آقا قبول کردید؟ بله. میوه هایی که بچه ها خورده اند را راضی هستید بله. فقیر به درخت نخل رسید دو صاحب نخل به نخلستان ولی ای کاش بهشت را از دست نمی داد. در این دنیا به نخلستان رسید ولی خودش را از درخت بهشت را از دست داد. کتاب قصه گویی و نمایش خلاق نویسنده دیوی چمبرز موجود است. ما با کمترین کار با نمایش خلاق و نمایش کلاسیک در نمایش کلاسیک گریم لازم است. در نمایش کلاسیک باید دکور باشد در لباس کلاسیک لباس لازم است، صدا باید باشد، در نمایش خلاق هیچ کدام از اینها نیست. بچه ها از خدایشان می باشد که بیایند از این نمایش ها اجرا کنند. این القاء غیرمستقیم است. ما به جای اینکه بگوییم به بچه یتیم کمک کنید یا به فقیر کمک کنید یا حضرت علی (ع) عدالت داشت و حضرت علی (ع) بچه ها را دوست داشت ما همه اینها را در قالب یک نمایش نشان می دهیم. کاردستی، از چهار تا از اینها بچه می تواند درست کنند. یک نفر رفت دکتر. دکتر گفت کجایت درد می کند؟ مریض گفت همه جا و غیره ام درد می کند ؟ در تابلو نوشته ای من متخصص گوش و حلق و بینی و... . من غیره ام درد می کند. گفت بمیری نه غذایت به غذای آدم ها می خورد و نه دردت به درد آدم ها می ماند. این غیره که گفتیم برای این بود که بازی های رایانه ای می تواند یک غیره باشد. امروز یک سری برنامه های دیجیتالی می تواند غیره باشد. من در ژاپن به فروشگاه های اسباب بازی بچه ها چهار تا جای پا بود. یک مانیتور جلو هم بود هرکدام از این جاهای پاها می گذاشت چراغ روشن می شد. اگر ما اینها را درست می کردیم حتماً در این بازی ها یک هدف اخلاقی می گذاشتیم. غیره این است که چیزهای دیگر هم می تواند وجود داشته باشد. نکته اول در قرآن برای بزرگسالان هم مستقیم آمده هم غیرمستقیم . این گاو بنی اسرائیل یک قصه غیرمستقیم است قصه برای 2000 سال پیش است. خدا برای چی در زمان ما می گوید برای اینکه از آن صحنه به صورت غیرمستقیم استفاده کنیم. جای دیگر مستقیم گفته نماز بخوانید زکات بدهید و جماعت بخوانید و رکوع کنید. داستان های فراوان قرآن به صورت غیرمستقیم. نکته دوم برای بچه ها ما همیشه سعی می کنیم از غیرمستقیم استفاده کنیم بچه هیچ وقت نمی آیند تذکر را انتخاب کند قصه را انتخاب نکند.  برای تذکر کردن می بریم به قصه و از طریق قصه به خوردش می دهیم. از درونش خودش قبول می کند و آن کار را انجام می دهد. سوم اینکه اگر لازم شد که ما از مستقیم استفاده کنیم استثنائاً می شود استفاده کرد. اگر بتوانیم خودمان را عادت بدهیم به جای داد و فریاد از مثل از نقاشی از تئاتر استفاه کنیم. ( واکنش: من یک سری مخالفت های جدی ای دارم با برخی از صحبت های شما و شاید هم با اصل موضوع. در مورد حضرت ابراهیم (ع)، ضمن اینکه ارزش و احترام بسیار برای حضرت ابراهیم (ع) قائلم به عنوان پدر پیامبران الهی و به عنوان آئین ابراهیم (ع) اما اگر من هم زبان نسل امروز، دیروز و شاید آینده ضمن احترام به حضرت ابراهیم (ع) و بگویم آنچه که حضرت ابراهیم (ع) در  جریان بت خانه کرد خشونت بود آنچه که حضرت ابراهیم (ع) کرد حرمت و احترام مقدسات دیگران را رعایت نکرد و به حکم عقل، من از زبان یک جوان صحبت می کنم، یا از زبان حتی یک بزرگسال که می خواهد منطقی و عقلانی استدلال کند و می خواهد منطقی و عاقلانه پاسخ بشنود. عقل حکم می کند خشونت ممنوع. حرمت و مقدسات دیگران لازم و واجب. و ایشان اگر آگاه باشند و مثال می آورد برای شما که در زمان حضرت یوسف (ع) وقتی دید یوسف با زلیخا صحبت می کند و وقتی می بیند که بت ها را می آورند می شویند غذا کنار بت می گذارند بت را می کشند می گوید وای به حال شما که بتی را خدای خود قرار دادید که ناتوان است راه برود باید کشیده شود ناتوان است و نیازمند به خوراک است باید به او خوراک داد باید او را تمیز کند و خیلی به سبک عاقلانه زلیخا را به تفکر وادارد. نکته بعدی آنچه که شما فرمودید و تکرار کردید کودک منظورتان چه سنی از کودک است؟ کودک باید ردیف سنی اش مشخص باشد آنچه که من برداشت کردم از تمام محتویات صحبت های شما برای سنین مهدکودک این سن از این مجموعه کمک آموزی و کمک وسایل و متد می شود استفاده کرد اما سوال دارم وقتی در اسلام دختر در سن 9 سالگی می رسد به مقامی که قابلیت ارتباط با خداوند پیدا می کند آن هم در قالب نماز، نمازی که عالی ترین اصل عبادت در اسلام است یعنی ما نشسته خوابیده حتی اگر بتوانیم مژه چشم را حرکت بدهیم باید از این عمل غافل نشویم تنها چیزی که نماز را از انسان ساقط می کند زایل شدن عقل است. وقتی یک دختر و کودک در سن 9 سالگی به چنین مقامی می رسد پس خیلی فراتر از این است که ما بخواهیم در قالب این مسائل کمک آموزشی مطالب مهم دین را به او یاد بدهیم اینجا یک پارادوکس است یعنی مقام را پیدا کرده و قابلیت را. نکته بعدی به همان سبک مخالف دین و مخالف مسائل دینی هم می تواند از زبان قصه، تئاتر و فیلم و امثال ذالک استفاده بکند و به راحتی اهداف خودش را القاء بکند همان طور که من با فیلم و با قصه می توانم مفهوم دینی را القاء بکنم یک مخالف دین هم می تواند مفهوم ضد دین را به راحتی در قالب تئاتر القاء بکند پس به نظر من وقتی که خداوند خودش اول معلم هستی می آید اساس ارتباط با بشر را گفتگو قرار می دهد ما هم نباید غافل باشیم که همان کودک طفل خُرد نیز باید با گفتمان و گفتگو با او صحبت کرد آن هم در مسائل جدی دین که بسیار حیاتی است اما در قالب این گفتمان چون کودک صفتی پاک دارد پس عقل سلیمی هم دارد یعنی ما به راحتی می توانیم عاقلانه آن را منطقی قانع بکنیم چون فطرت پاک عقل پاک را می طلبد اما در کنارش از این شیوه هایی که شما برشمردید می شود استفاده کرد ضمن اینکه شما فرمودید خداوند بیشترین حجم آیاتش قصه است به نظر من با اندک آگاهی ای که از قرآن دارم خداوند قصه در قرآن نگفته خداوند نقل تاریخ کرده است، سرگذشت واقعی اتفاق افتاده در طول تاریخ بشر را مطرح کرده و این سرگذشت یکی بود یکی نبود و قصه نیست، در واقع حامی کلام واقعی عینی اتفاق افتاده است که ما بسیار می توانیم از آن تجربیات را بکشیم بیرون . بنابراین فرق قصه به آن چیزی که شما گفتید و آنچه که قرآن. اما خداوند از مثال استفاده می کند و می فرماید که من هیچ ابایی ندارم که مثال بزنم. خداوند حتی به فطرت با سوال کردن افراد را برمی گرداند. خداوند سوالات انکاری می کند می گوید آیا غیر از این است که جواب نیکی را باید نیکی داد؟ این خودش استدلال بسیار زیباست؟ ولی من فکر می کنم ما در تعلیم و آموزش اساس کار ما گفتار است. این گفتار برای کودک و غیرکودک باید منطقی باشد حالا برای کودک می شود از یک سری کمک آموزشی هم استفاده کرد. قربانی کردن حضرت اسماعیل یک عمل بسیار مهم و مذهبی تلقی می شود و یک تصمیم راسخی پشت آن است این چگونه می توانیم به بچه های امروز بگوییم اینکه به عنوان خشونت معنی می شود و ممکن است بچه فکر کند پدرم ممکن است من را قربانی کند و سر من را ببرد. پس همین می تواند باعث شود که از این استفاده کنند و بچه ها را بترسانند). اول جواب سوال های خانم، شما با ما مخالف نبودید بسیاری از حرف های شما در تأیید حرف های من بود، این یک. به دلیل اینکه بسیاری از سخنانی که شما فرمودید با عبارتی دیگر تأیید ما بود شما فرمودید قرآن مجید عالی ترین کتاب هدایت و ارشاد بشر است این کتاب قرآن مجید می گوید ابراهیم رفت و بت ها را شکست یا باید ما باید قرآن را رد کنیم یا بگوییم قرآن بیخود این حرف ها را زده یا بگوییم بعضی هایش را رد کنیم که در خود قرآن می گوید اگر کسی گفت به بعضی ایمان دارم به بعضی ایمان ندارم این هیچ ایمانی ندارد بعد آن شرایط حضرت ابراهیم (ع) را با این زمان خودمان قیاس نکنیم هر چیزی در یک شرایطی، شرایط خاص خودش را دارد شما ممکن است در حالتی که با یک نفر بحث می کنید داغ و عصبانی بشوید و بعد عذرخواهی بکنید و تمام شود کار. شما یک خشونت مرتکب شدید اینجا دست خودتان هم نبود. بعدش هم که ابراهیم این کار را کرد گفت این را بت بزرگ کرد بروید بپرسید ای بت بزرگ چرا این کار را کردی. گفتند اینکه نمی تواند حرف بزند، خوب وقتی این نمی تواند حرف بزند چرا این را می پرستید؟ و دلیلش هم این است که به ابراهیم(ع) خیلی ها ایمان آوردند. پادشاه بود با ابراهیم مخالفت کرد چون حکومتش متزلزل می شد اگر پادشاه دست ابراهیم(ع)  را باز می گذاشت همه به ابراهیم(ع)  می گرویدند و ابراهیم(ع)  حکومت را به دست می گرفت این برای اینکه حکومتش متزلزل نشود هیچ راهی جز آتش نداشت و می سوزانیم و تمام می شود این چیزی است که خود قرآن می گوید بعد هم به قول ما این تعلیق می کند به جواب محال، یعنی اگر حرف می زنند بگویید به بت بزرگ چرا این کار را کردند؟ آنها می گویند حرف نمی زند خوب چیزی که نمی تواند از خود دفاع کند پس اگر این بت ها واقعاً خدا بودند باید از خودشان دفاع می کردند اینجا خشونت نیست اینجا استدلال عقلانی و منطقی است بخاطر اینکه همان ها که معتقد بودند و دیدند بتکده این شکلی شده چکار می کنند خوب راست می گویید خدایتان از خودش دفاع کند تو اگر خدا بزرگتر هستی متحد شوند علیه تو و با این عملش ابراهیم(ع)  بزرگترین منطق را در اینجا به کار برد. در مورد گفتگو که شما می گویید ما با گفتگو مخالف نیستیم من بعضی وقت ها انسان مستقیم حرف می زند و گفتگو می کند ولی اساس را ما بر گفتگو بگذاریم و همیشه شما بچه را با بچه ای که در اروپا بزرگ شده قیاس نکنید. هر بافت خانواده ای شرایط خاص خودش را دارد. یک آقایی از دوستان ما قاری قرآن در قم هر روز صبح بیدار می شوند خانمش و سه تا دختر و دو تا پسر می نشینند یک صفحه دو صفحه قرآن می خوانند ما تا حالا در خانه خودمان این اتفاق نیفتاده که بتوانیم این کار را بکنیم علت، ما بافت خانوادگی یک جور است بافت خانوادگی آنها یک جور دیگر. بافت خانوادگی در دنیای غرب هر چیزی که این حالت را داشته باشد می گویند خشونت. در حالی که بزرگترین خشونت را همین دنیای غرب با تقویت داعش با تقویت تکفیری ها الان علیه مسلمانان انجام داده و دارد انجام می دهد همین آمریکا و کشورهای دیگر حالا من وارد سیاست نمی شوم این کارهایی که الان دارند وحشیانه ترین کار را می کنند و خشونت‏بارترین کار را انجام می دهند اینها به دستور کسانی است که خودشان سردمدار حقوق بشر در دنیا می دانند ما وقتی اینجا نگاه کنیم با شرایط اروپا کوچکترین اقدام اینطوری می گوییم خشونت اما در جایی که بچه ها دارند جلویشان می بینند مادرشان و پدرشان را کشتند سر طرف را می برند راحت من فیلم هایشان را دیده ام وحشتناک اینجا دیگر شما نمی توانید بگویید چگونه؟ آن کسی این را پرورده آن کسی آن را رشد داده آن خشونت را ببینید از کجا سرچشمه گرفته. این دیگر خشونتی نیست که اسلام به آن دستور داده باشد. بعد هم که ما می گوییم کودک و نوجوان، خوب بله، ما یک تقسیم بندی در ایران داریم از طریق بهزیستی، بچه ای که تازه به دنیا می آید به آن می گوییم نوزاد، در سه ماهگی نوباوه می گوییم وقتی کم کم دست و پا می زند و راه می رود می گوییم نوپا، بعد تا سن 4 سالگی می گوییم خردسال از 4 سال به بعد می گوییم کودک اینجا خود تقسیم بندی کمبود دارد چون چیزی به اسم نونهال ندارند بعد می رود به نوجوان می رسد نوجوان می رود تا سال دوم سوم دبیرستان، بعد می شود جوان اوایل دانشگاه، بعد می شود میانسال تا سن 40 سالگی، بعد کهنسال تا سن 60 سالگی، بعد پیر تا سن 80 سالگی، بعد فرتوت تا سن 100 سالگی، بعد هم انا لله و انا الیه راجعون. اینی که ما می گوییم کودک و نوجوان مقصودمان سنی است بین این حالت خردسالی و بزرگسالی که می شود کودک، وقتی می گوییم نوجوان ما نگفتیم اینها را بر هر سنی پیاده کنید ما می گوییم یک مربی باید برنامه ریزی داشته باشد حالا برای اینکه شما در جریان قرار بگیرید کل این مباحثی که اینجا داده بودند من اینها را سرفصل درست کردم. ما یک چیزی به نام طرح درس، من این را به شما حق می دهم من این را به شما نگفتم. حالا نشان هم نداد من توضیحش را می دهم. ببینید مثلاً موضوع بحث را می گوییم فطرت، موضوع فرعی ا، فرعی 2، فرعی 3، نام درس استاد درس مخاطب زمان درس خلاصه محتوا حوزه های تأثیرگذاری. ما سه حوزه برای تأثیرگذاری تعریف کردیم. من امروز این را نگفتم به شما حق می دهم که شما این اعتراض را بکنید. و ناراحت هم نمی شوم از اعتراض چون اعتراض از بینش شما بجاست و من احترام می گذارم. حوزه دانشی داریم حوزه گرایشی و حوزه روان حرکتی داریم. حوزه دانشی همینی است که خانم اشاره کردند. بله، یک بچه ای که به سن تکلیف می رسد باید بداند محرم و نامحرم چی هست؟ نماز و روزه و وضو و قبله و... چیست؟ در مورد محرم امام حسین (ع) کی بود یزید کی بود؟ چرا رفتند جنگ کردند و الی آخر این می شود حوزه دانشی. حوزه بعدی حوزه گرایشی است. ما باید روان کودک را بشناسیم. در هر سنی و متناسب با سنش آن عاطفه و احساس مثبت و یا منفی اش را به کار بگیریم. مثلاً اگر ما می گوییم امام حسین (ع) در حوزه دانشی خوب امام سوم است پدرش علی (ع) و مادرش فاطمه زهرا (س) خواهرش زینب (س) و برادرش حضرت عباس (ع) علی اکبر (ع) و علی اصغر (ع) و امام سجاد (ع) این درباره دانشی است اما درباره گرایشی، بچه باید عشق و عاطفه اش نسبت به خوبی ها و نسبت به امام حسین (ع) و همچنین ناراحت شدنش از دشمن یا از بدی ها باشد. شما الان یک صابون را نگاه کنید حوزه گرایشی بچه این است که می گوید می توانم دست هایم را بشویم و تمیز کنم اما یک آشغال ببیند مخصوصاً آشغال سبزی که آب هم می ریزد از آن احساس نفرت می کند ما می گوییم این احساس خشونت است بگوییم چرا احساس نفرت می کنی اصلاً باید از آن آشغال و میکروب بچه احساس نفرت بکند باید وقتی یک جا کثیف می شود برود بشورد ما نمی توانیم بگوییم که همیشه اینگونه انسانی برخورد کنید هیچ وقت نفرت نداشته باشید از بدی ها از آلودگی ها از خشونت ها از آدم کش ها از آدم خوارها باید نفرت داشته باشیم این حوزه گرایشی که هم حوزه گرایشی مثبت و هم حوزه گرایشی منفی تا می گوید شیطان می گوید خدا لعنتش کند یعنی چی؟ یعنی من در حوزه گرایشی از شیطان بدم می آید، تا می گویند امام حسین (ع) می گوید روحی فدا؟ از امام حسین (ع) خوشم می آید. از این دو تا مهمتر بعد حوزه روان حرکتی است که خیلی مهمتر است یعنی اینکه به رفتار منتهی شود. حضرت ابراهیم (ع) اول نیامد بت ها را بشکند بلکه اول آمد با پدرش و عمویش بحث کرد با پادشاه بحث کرد با مردم با ستاره پرست خورشیدپرست با هم بحث کرد و همه را اتمام حجت کرد بعد دست به این اقدام زد آن هم خیلی ها هم وقتی که همه فهمیده بودند این کار آنها اشتباه است و این بت پرستی غلط کرد و حضرت ابراهیم (ع) روز اول ظهور کرد نیامد بت ها را بشکند آن موقعی هم که در فروشگاه عمویش بود بچه بود هنوز تکلیف نداشت ولی خوب علاقه مند به بت ها نبود بت ها دوست نداشت آنجا هم نمی توانیم به ابراهیم(ع)  ایراد بگیریم. حالا بعد می گوییم روش تدریس، قالب تدریس. ما قالب تدریس را همیشه نگفتیم که تئاتر بخوانند این می شود قصه گفتگو. این گفتگو را ما اینجا آوردیم اشکالی که شما می گیرید این را من نگفته بودم اگر گفته بودم بله می گفتم گفتگو قائل است. ولی القاء غیرمستقیم را معمولاً گفتیم بیشتر به کار می بریم اگر لازم شد من مثال زدم بچه می خواهد از پنجره بیفتد پایین من بگویم یکی بود یکی نبود، خوب این بچه می افتد پایین. اینجا من باید از گفتگو استفاده کنم بچه بیا عقب این کار غلط است الان می افتی و الی آخر. حتی ما استفاده از کارت ها، تصاویر دیجیتالی از عکس تابلو ماژیک هرکدام برای یک سنی استفاده می کنیم بعد پیش نیاز داریم پیش نیاز درس برای کار عملی کلاس و کار عملی بیرون کلاس. شما هفت موضوع داده بودند در این چند کشوری که می رویم. یکی آنها فطرت است. ما فطرت رفتیم مطالعه کردیم فصل بندی کردیم با طرح درس آوردیم جلو که بتواند برای مربی ها راهگشا باشد البته از اینکه الحمدالله اینجا آزادمنشی وجود دارد که راحت بیایند اعتراض کنند. ما در کلاس های خودمان هم می گوییم بیایید بحث کنید من پسر کوچکم 4-5 ساله بود روی زانوی من نشسته بود گفت می توانم با شما مخالفت کنم گفتم بله عزیزم چرا عزیزم نتوانی؟ جواب آبکی داد من تشویقش کردم شکلات دادم همین آقا وقتی دانشگاه رفت گفت وقتی از این هرمی ها دور و بر من را گرفتند گفتند چنین می کنیم چنان می کنیم من گفتم پسرجان با استدلال جلویشان بایست. آمد گفت رفتم گفتم اگر مردی استدلالی حرف بزن چرا همش وعده طلا می دهی می گفت رفت و نیامد این نتیجه رفتار کودکی او را استدلالی بار آورده است. من با او گفتگو کردم. من بارها به بچه ها گفته ام بیایند با من مخالفت کنند حرف من رد کنید این به این معنی نیست که بچه ها در هر کلاسی بیایند ما را رد کنند اوایل ازدواجمان خانمم با من می آمد چون اوایل ازدواج خانم ها توجه به شوهرشان زیاد است ما خودمان را زدیم در نقش مخالف خدا و این خانم ها شدند موافق خدا و بیشتر خانم ها پیرزن بودند آخرش یعنی مثلاً ما محکوم شدیم گفتند این هیچی نمی دانست و شما آدمش کردید من حتی خودم افراد را تحریک می کنم که بیایند به مخالفت برخیزند. قربانی کردنی وجود نداشت خدا اگر می خواست قربانی کند قربانی می کرد. ببینید خدا پیغمبرش را امتحان می کند و در خواب به او می گوید برو فرزندت را قربانی کن این یک سمبل بسیار زیبایی است که هر کسی یک اسماعیلی دارد یک نفر اسماعیلش خودکارش است یک نفر اسماعیلش زنش، یک نفر اسماعیلش شوهرش است یک نفر اسماعیلش، غیرخدا اگر می خواهی دل ببندی برو قربانیش کن اما نمی گذارد قربانی اش کند به چاقو می گوید نبر و به جایش یک گوسفند می گوید قربانی کن. اگر خدا می خواست این آدمکشی را راه بیندازد هیچ کدام از ماها زنده نبودیم چون هر کسی می رود مکه بچه اش را ببرد و قربانی کند یا اگر پسر نبود دختر را ببرد قربانی کند. اصلاً نسل برمی افتاد این چه حرفی است خدا دارد یک نفر پیغمبر را امتحان می کند. این هم در خواب به او می گوید این کار را بکن. این آماده می شود با همه علاقه ای که به اسماعیل داشته و در سن پیری اسماعیل را به ابراهیم داد و حالا که بعد سال های سال های ریشش سفید شده و اسماعیل را داده حالا می گوید از همین هم بگذر. ما گاهی وقت ها یک خودنویس برایمان مثل اسماعیلمان می شود. امام حسین چرا در کربلا گفت اول علی اکبر (ع) برود به میدان. نگذاشت بقیه بروند. نگفت من چه به عنوان امام و فرمانده اینجا هستم اول از خودم می گذرم و اول از اسماعیل خودم می گذرم. اول گفتم این نکته ای است که ما فکر می کنیم اسماعیل را قربانی کرده است چرا می گوییم چرا قربانی کرد؟ نه اصلاً قربانی نکرد. این جواب اصلی این است. امروز برای همه ثابت شده که مسابقه یا برد دارد یا مساوی و یا باخت چه بچه چه بزرگسال. منتهی ما چکار می کنیم. من هم این را عذر می خواهم که نگفتم چون من در یک جلسه نمی توانم 25 جلسه را بگویم. علت اینکه نگفتم وقت نشد و در این برنامه وقت نبود وگرنه می گفتم. من در مسابقه هفت تا بحث داریم یک سال و نیم طول می کشد نام مسابقه، محتوای مسابقه، شکل مسابقه، برگزارکننده مسابقه ، فضای مسابقه، جایزه مسابقه، برخورد با برندگان، برخورد با بازندگان و نوع جایزه ای که به مسابقه می دهیم. ما اولاً بیشتر مسابقاتی که برگزار می کنیم بچه ها مسابقه ما برد و باخت ندارد. ما برنده و بازنده نداریم مسابقه ما دوستانه است. من هم اگر بالا باشم و یکی از آنها یک سوال بپرسد یادم نیاید خودم می روم می نشینم. ما در مسابقاتمان نمی گوییم سوختی نمی گوییم باختی. می گوییم هرکس اینجا ماند ما از او متشکریم کسانی هم در نیمه راه ما را ترک کردند از آنها هم متشکریم، نمی گوییم کسانی که باختند کسانی که ما را در نیمه راه ترک کردند و ما معمولاً دو نوع جایزه انتخاب می کنیم، یک جایزه برای مهدکودک ها مثلاً شکلات یا بیسکویت هرکدام از بچه ها که باخت و نشست به او می دهیم او خوشحال است او می خواهد زودتر بنشیند چون بیسکوییت را بگیرد و آنهایی که می مانند به آنها جایزه دیگر هم می دهیم. ما برخوردمان با جایزه هیچ نمی گوییم باختی سوختی خاک بر سرت گند زدی نه. بعدش هم می گوییم متشکریم. حتی معما اگر از کسی معما پرسیدم و کسی جواب غلط داد در جواب غلط نمی گوییم بیخود کردی غلط کردی، می گوییم بچه ها چه کسی می تواند جواب دیگر به معمای مسابقه بدهد. کی می تواند جواب این را تکمیل کند. کی می تواند جواب ایشان را به یک صورت دیگر بدهد. نمی گوییم جواب ایشان غلط بود گند بود. من از بچه ها پرسیدم کدام پیغمبر بود که برادرانش انداختندنش در چاه. یکی گفت حضرت علی(ع)، گفتم حضرت علی پیغمبر نبود امام بود، نگفتم حضرت علی امام بود خاک بر سرت و نگفتم حضرت علی(ع) برادر نداشت که بیندازد چاه. خرابش نکردم. خوب گفتم بچه ها کدام پیغمبر بود جواب درست این بود آفرین. برای جواب غلط نگوییم بیخود کرد غلط کرد. جواب درست این است و مثبت. ما یک سری فوت و فن داریم علت اینکه این سوالات را از ما می کنید و ما متشکریم ما خوشمان می آید ما اینها را نگفتیم ما دوره ای که برای دوستانمان در قم می گذاریم 25 جلسه یک ساعت و نیمی است. دو واحدی است و فقط مقدماتی مان است. یک دوره روانشناسی داریم یک دوره ادبیات کودک و نوجوان و یک دوره خطاطی با خودنویسی یک دوره طراحی و نقاشی و یک دوره خلاقیت داریم یک دوره مبانی تعلیم و تربیت داریم یک دوره مهارت های تدریس داریم. ما این دوره ها را که با هم می گذاریم بعد آنها کسانی می شوند که می توانند بروند مدارس بچه ها برنامه اجرا کنند. ما اینها را به شما نگفتیم حق هم دارید سوال کنید. هیچ جای ناراحتی هم ندارد. چون اگر من می گفتم و بعد اعتراض می کردند من اعتراض را وارد می دانستم. خیلی هم ممنونم. من خودم برای بچه ها شعر و سرود کار می کنم حتی شعر و سرودی که کار می کنم اولش مثلاً با یک صدا و بعدش با یک صدا. مثلاً من بچه ام را برای نماز صبح بیدار کنم اول من با صدای نرم و نازک این نوار را ضبط کردم. پاشو از جا حرف من را گوش کن خوابو فراموش کن پاشو پاشو. وضو بگیر فوری هیچ نمیشه طوری نمازتو بخون تا بشی شادمان پاشو پاشو. نماز رکن دینه خیلی دلنشینه با خدا صحبت کن به هم محبت کن پاشو پاشو. مبارزه با شیطان کار هر مسلمانه کوچکتر از ......الخ. ما اینها را نگفتیم بله شعر و سرود جا دارد در اسلام. من این شعر ای ایران را که شنیدید و اشعاری است که پایدار است و هر ایرانی به آن علاقه مند است شعر ای ایران است من بر وزن همان شعر ای ایران من ای اسلام خواندم. شعر اصلی این ای ایران ای مرز پرگوهر ای خاکت سر چشمه هنر این وزن ضمن اینکه  ایرانی هستیم و افتخار می کنیم به ایرانی بودنمان. بعد می گویم اسلام را اعتماد داریم ای اسلام ای دین باشکوه استواری در جهان چو کوه، آیین با عین یک مته است پیرو تو غرق رحمت است ما افتخارمان به تو بُود در این جهان حکم تو نِموده چشم کافران نور خدا بر ما فِکن کاخ ستم از جا بکن در راه حق کی اردشیر آرد این جان ما پاینده باد دین و قرآن ما. ما از این شعر و سرود به بهترین وجه استفاده می کنیم یا مثلاً برای بچه های پیش دبستانی و تازه به سن تکلیف می رسند حالا به بچه ها می گویم این شعر هرچه می گوید شما باید انجام بدهید. بعد بچه ها انجام می دهند فرض کنید: (شعر) 2000 تا دختر چادر سفید گل گلی وقتی شب می شود وضو می گیرم نماز می خوانم جایی نمی رم مامان و بابا چه مهربونن قصه و داستان خیلی می دونن مادرم می گه شام کشیدم مامانم میگه شامو کشیدم من میگم من هم رسیدم.. بعد شام خوردن مسواک می زنم نمونه میکروب توی دهنم وقت خوابیدن مامان و بابا شب بخیر میگن به من و سارا با یاد الله من هم می خوابم نام حق باشد همیشه یادت. یا نمونه دیگر: بچه ها برای چی از خواب بیدار می شوید؟ وقتی صبح می شه خروس می خونه وقته نمازه کس جا نمونه می پرم از جا از رختخوابم آخه تا کی من باید بخوابم. وضو می گیرم با دلی شادان می خوانم نماز می خوانم قرآن.و همینطور یک مصداق دیگر: بچه تنبلا دستش بالا. همه زرنگین. بچه تنبل همیشه خوابه. کلاس درسش تو رختخوابه. استاده شیطون خرپف کارش. هیچ کسی هیچ وقت نمیشه یارش. این بچه ها آن قدر شلوغ می کنند این شعر را همراهی کنند. بعد مسابقه. من این را می گویم هرکسی بیاید بالا این را تند بخواند. وضو می گیرم با دلی...الخ. اینها نمونه های شعر و سرود هستند که می خوانیم. همین نمونه شعر ای ایران را یک جا آمدم بخوانم یکی از افرادی که فکر می کنم نفر اول پیانیست ایران بود گفتم می زنی گفت شما حاج آقایی گفتم صد تاشم می دانم من یک دوره موسیقی یواشکی هم دیدم بعد جایی که می گوید ای ایران ای مرز پرگوهر بعد می گوید سر زد از افق مهر خاوران فروغ دیده حق باوران این بنده خدا ویلون می زد و من هم همان طور خواندم من آمد میکروفون را گرفت و گفت ما نمی دانستیم در روحانیت کسانی هستند که با موسیقی آشتی هستند. آقا ما موسیقی مبتذل موسیقی فاسد مضر را حرام می دانیم امام در تلویزیون می گویند که موسیقی هایی که درست و شعر مبتذل نباشد و آن ریتمش مال مجالس خراب نباشد حالا دیگه شیطان پرست ها و کاباره ها و اینها انواع ریتم ها را دارند بنابراین ماه محرم هم متأسفانه بعضی ها برای عزای امام حسین (ع) از آن ریتم ها برمی دارند و استفاده می کنند. من خیلی عذر می خواهم پرحرفی زیاد کردم.

 

نشت روز دوم

پرفسور سوایگِله: من قول دادم که امروز ما درباره روشها صحبت می کنیم. موضوع ما قبل از ظهر روش شناسی است و بعدازظهر می توانیم وقت بدهیم که هر کسی خودش را معرفی کند و بگوید که از کجا می آید و کارش چی است و سؤالش چی است؟ بعدازظهر بخش آقای راستگو انجام می شود و ایشان ادامه کارشان را ارائه می دهند. خوب صحبت ما روش هست. یکی از مشکل های این است که افرادی که آموزش می دهند مثلاً ایده دارند می گویند من ایده دارم می خواهم با تصاویر مختلف کار کنم می خواهم با رنگ با نقاشی ولی خوب سؤال این است که روشی که استفاده می کنم درست است یا نه؟ سؤالی که ما اول باید جواب بدهیم این است که چه می خواهیم بگوییم؟ پیام مان چه است؟ قبل از اینکه شما بخواهید روش را استفاده کنید و بگویید که هدفم چه است چه تجربه ای می خواهم من به کودک، به جوان بدهم این مهم است که بدانیم مخاطبان ما کی هستند؟ به چه کسی دارم آموزش می دهم آیا مثلاً گروه های کوچک بچه های مدرسه ای هستند، بزرگسالان هستند، نوجوانان هستند آدم های خیلی زرنگ و عاقل هستند نه مثلاً آدم های جنجالی یا عقب مانده هستند آنها را باید چِک کنند باید ببینید این کسی که من دارم بهش آموزش می دهم چه شخصیتی است و در چه موقعیت است این شخص، آیا مثلاً کسی است که می خواهد درباره خود آموزش یاد بگیرد یا اینکه مثلاً مادر و پدرهایی هستند که درباره آموزش اولادشان می خواهند چیزی یاد بگیرند. اینکه مخاطبان چه علاقه هایی دارند ، آنهایی که قرار است آموزش ببینید چه علاقه هایی دارند هدف آنها چه است و این برمی گردد به سؤال چه کسی هستند؟ این سؤال را باید خوب جواب بدهید که بتوانید یک ایده خوبی داشته باشید و بتوانید به مخاطبان اشتباه ی یاد ندهید. سومین سؤال این است که کجا من دارم آموزش می دهم، سؤال مکان. یک مثال. اگر شما یک داستانی را تعریف کنید. شما یک مادر هستید توی تختت دراز کشیدی و بچه ات توی بغلت است بعد داستان نحو دیگریاست در مقایسه با یک کلاسی که دانش آموزان در آن هستند و معلم آموزش می دهد فرق دارد این موقعیت آنجا مثلاً دانش آموزان هستند شما معلم هستید همان داستان است ولی تغییر می کند داستان چون که مربوط می شود که شما کجا هستید و مکان فرق می کند. یا اینکه توی مدرسه هستید، یا خانه یا مسجد یا در مهدکودک هستید، مکان همیشه اثر می گذارد در فضایی که داستان تعریف می شود. در مدرسه ها و دانش آموزان می گویند که آموزش چه بدهید، در  مسجد، هدفشان این هست که آنجا می آیند با یک هدف خاص می آیند با یک علاقه خاص می آیند این خیلی مهم است شما باید چِک کنید ببینید قبل از اینکه روش را انتخاب می کنید ببینید که چه؟ کی؟ و کجا؟ حالا سومین سؤال باید ببینید که چه سطحی وجود دارد؟ انسان درواقع یک مغز دارد که آن اطلاعات را کسب می کند ، احساسات دارد و عمل دارد. سه بُعد دارد حالا می خواهید شما مغز را بیشتر آموزش بدهید یعنی تفکرشان، احساساتشان را می خواهید تغییر بدهید یا اینکه منش را آموزش بدهید. یکی از این سه تا را یعنی به چه لایه ای می شود گفت به چه لایه ای از این انسان شما می خواهید اثر بگذارید. به چه بخشی از این انسان اثر بگذارید آیا روی مغزش؟ روی تفکرش؟ روی احساساتش؟ یا روی عملش؟ یکی از این سه تا. حالا من نمی دانم واژة سطح درست است یا نه؟ این چهار تا سؤال را جواب دادید می توانید متدلوژی خودت یعنی روند تحصیلی، روند آموزشی را انتخاب کنید. این چهار تا خیلی مهم است. حالا بعد سؤال پنجم هم می شود به آن اضافه کرد: زمان، یعنی چه زمانی من این داستان را تعریف می کنم. این درس را می دهم. مثلاً آخرین کلاس دانش آموزان همه خسته هستند یا اینکه صبح است بعضی کلاس ها مثلاً آخر وقت می گذارند بچه ها اصلاً حال و حوصله ندارند خسته اند. زمان هم مهم است. مثلاً وقتی که امتحان بدهند بچه ها دیگه دو ساعت بعد از امتحانشان دیگر تمرکز نمی کنند. در مسجد همین است. مثلاً قبل از مسجد شنا رفته باشند یک موقعیت دیگر هستند. این سؤالات را لازم است شما جواب بدهید تا بتوانید روش را استفاده کنید. یک سؤال دیگر هم آدم باید بررسی کند شخص خودش است. من خودم تواناییم چه هست و خودم چه روشی را خوب بلدم. این هم باید جواب داد. در دهة هشتاد یعنی سی سال پیش مثلاً از علامات و نمادها خیلی استفاده می شد و یک معلم داشتیم همیشه یک شمعی با خودش می آورد می گذاشت روی میزش. یعنی نور به عنوان نور و خیلی ها می خواستند مثلاً از او تقلید کنند و همان کار را می کردند و یک نوری روی میزشان می گذاشتند ولی بلد نبودند. آن فضایی که این معلم بلد بود ایجاد کند آنها بلد نبودند. یعنی هر کسی ببیند خودش چه روندی بهتر بلد است بعضی ها مثلاً آموزش می دهند به وسیله موسیقی. بلد هستند ولی خوب کسی که خواننده خوبی نیست بهتر است که تغییر بدهد شاید مثلاً خوب است برود خودش ضبط کند ببیند می تواند یا نه. ولی اگر بلد نیستی بخوانی، نخوانی بهتر است. من فکر می کنم همه بلد هستند بخوانند ولی اگر احساس می کنی که نمی توانی خوب بخوانی، نخوان برو اول آموزش ببین امتحان کن ضبط کن ببین بلدی یا نه. مهم این است که خودت بدانی که از لحاظ عملی من می خواهم کار کنم چطوری بهتر است این کار را انجام بدهم. چی بلدم. اینها همه سؤالات کلی است که باید حتماً آدم جواب بدهد اگر بخواهد روش درست را انتخاب کند. روشمندی یعنی به نظر من جسم آموزش، بدنش است. شما مغز من را، شما ذهن من را نمی بینید ولی بدن من و سخن من را می بینید یعنی بدن من می شود متد من است ولی آن کارهایی که می کنم مثلاً می نویسم این طرف و آن طرف می روم این درواقع کار اثر تفکرم است اثر ذهنم است. خوب درباره آموزش خدا. ما می خواهیم خدا را به بچه ها نزدیک کنیم آموزش بدهیم حالا بیشتر روی احساساتشان کار کنم روی عملشان یا روی مغزشان؟ روی چی بیشتر کار کنیم؟ این بستگی دارد کی را می خواهی آموزش بدهی؟ نمی شود کلی جواب داد البته شما یک روند یک متد استفاده نمی کنید شما متدهای مختلفی را مخلوط می کنی و از چند روش استفاده می کنید خوب بعضی از مخاطبان فقط از مغزشان استفاده می کنند یعنی آدم های تفکرشان خیلی مهم است ولی بچه های جوان بیشتر عمل می کنند بچه های بزرگتر شاید یک کمی احساساتی باشند ولی بهترین نحو آموزش این است که عرصه کار کند و به هم وصل شود. باید گفت فوق العاده اش این است که عرصه نهاد انسان را آدم بتواند به آن دسترسی داشته باشد و رویش اثر بگذارد. خوب حالا درباره یک داستان می خواهیم بررسی کنیم یک داستانی که من با خودم آوردم کافی است همه دارند به همه رسید دیروز من به شما گفتم که من سه تا متن دارم که می خواهم باهاش کار کنیم حالا یکی اش را شروع می کنیم شاید یکی دو تا را امروز بتوانیم بررسی کنیم. اولین متن موقعیتی که حضرت ابراهیم (ع) در کویر است ستاره ها، ماه و خورشید را می بیند حالا مشکل این است متنی که من دارم به زبان آلمانی است اینجا من نوشته ام این کاری که الان من می کنم روند را می خواهم به شما نشان بدهم که چطوری با متن کار کنیم. خوب حالا می خواهیم با بچه های بزرگسال صحبت کنیم مخاطبان ما بچه های بزرگتر هستند ولی باز هم مهمتر این است که با متن عمل کنیم. نه مثل یک استاد دانشگاه ولی باز هم با خِرد مخاطبان می خواهیم در ارتباط باشیم. حالا از قرآن مهم نیست چه بخشی باشد یک بخش قرآن را انتخاب می کنیم. من سعی می کنم ترجمه کنم البته شما آیات را می شناسید و بلد هستید. اولین کاری که ما می کنیم باید اول متنی که می خواهیم درباره اش صحبت کنیم را یک ترتیبی بدهیم چونکه داستان ادامه دارد باید حتماً ساختاری از این متن ما داشته باشیم خوب شما بهتر است با دست این را بنویسید. چونکه نوشتن مغزت را یک جوری به آن ساختار می دهد آموزش می بینی حالا روی تخته سیاه بنویسی می توانی به بچه ها بگویید که آنها هم روی کاغذهایشان بنویسند. ولی خوب است روی تخته ای یا جایی بنویسید یا روی تخته سیاه بنویسید شروع می شود داستان. وقتی که حضرت ابراهیم (ع) به آذر گفته خوب اولین سؤالی که آدم می کند موقعیت متن چه موقعیتی است؟ موقعیتش چی است؟ داستان در چه موقعیتی قرار گرفته است؟ اینجا اولین موقعیت این است حضرت ابراهیم (ع) و آذر هر دو با همدیگر صحبت می کنند آذر هیچ صحبتی نمی کند ولی حضرت ابراهیم (ع) با آذر صحبت می کند. سؤال می کند آیا بت هایی  کنار خدا قرار می گیرد؟ من تو و قومت را در گمراهی می بینم. یعنی صحبت هایی که حضرت ابراهیم (ع) به آذر کرده حالا متن بعد این است که ما به حضرت ابراهیم (ع) ملکوت آسمان، زمین را نشان دادیم که ایمان آورد وقتی در قرآن واژة ما یعنی خدا صحبت می کند به عنوان ما، نحن، که دارد می گوید یعنی خدا، خوب حالا این یک موقعیت جدید است. خوب این اولین موقعیت سخن های حضرت ابراهیم (ع) با آذر بود حالا دومین موقعیت این است که خداوند متعال الله سبحان تعالی به حضرت ابراهیم (ع) یا شاید به کسان دیگر یعنی خدا دارد صحبت می کند معنی اش این نیست که دارد با حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند درباره حضرت ابراهیم (ع). حالا ما باید سؤال کنیم در چه موقعیتی خدا دارد این قضیه را می گوید. به کی می گوید؟ خوب حالا سؤال این است حالا ما باید تصویری اینجا ایجاد کنیم از این داستان. بله این کار را باید بکنیم. خدا می گوید ما خدا به حضرت ابراهیم (ع) نشان دادیم که چه ذاتی پروردگار زمین و آسمان ها هست. حالا این یک عنوان بود از آن ادامه ای که الان می آید. متن می گوید خدا نشان داد. حالا نشان می دهد که چطوری نشان داد. یعنی ما الان موقعیت یک و دو را داریم حالا سومین موقعیت. حالا خدا دارد با حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند. حالا باید بپرسیم خدا حضرت ابراهیم (ع) را در چه موقعیتی می آورد. آیا این تصاویر ( استفاده از نمادهای تصویری) را باید به بچه ها نشان بدهیم؟ بله. اگر الان به شما کمک می کند به بچه ها هم کمک می کند. یعنی یک ، دو و سه. حالا شرط آمد حضرت ابراهیم (ع) ستاره ها را دید و گفت اینها پروردگار من هستند خوب اول ستاره را می بیند بعد ماه را و اینجا می بینیم که تکرار می شود سه تا بخش تکرارهایی که تغییراتی در آنها هست. هر دفعه می گوید این پروردگار من است این پروردگار من است و این پروردگار من است. ولی درواقع اولین سخنی که حضرت ابراهیم (ع) می گوید همیشه تکرار می شود. یک اتفاقی که مشابه در همه این داستان ها اتفاق می افتد همه این اشیاء غروب می کنند. خوب، پروردگار من کیست؟ خوب من دنبال که می گردم که من را هدایت کند یعنی پروردگار نیاز دارم. بعد می بیند ستاره ها نور دارند یعنی این ستاره ها خیلی قوی هستند چون نور دارند اگر شما نور دارید یعنی شما می توانید پروردگار من باشید در زندگی هایمان ما افرادی را می بینیم که فکر می کنیم خیلی قوی هستند می رویم دنبالشان و اگر ببینیم غروب می کنند دارند آن قوتشان را از دست می دهند خداحافظی می کنیم از آنها. خوب نتیجه این است که من نمی خواهم پروردگاری داشته باشم که نتواند من را هدایت کند. چون اینکه اینها غروب می کنند و من تنها هستم و آنها نمی توانند من را هدایت بکنند و من باید بروم یعنی برای من نفعی ندارند این تجربه را می کند با ستاره ها با ماه و با خورشید یعنی اگر من این اشیاء را به عنوان پروردگار قرار بدهم بازنده هستم. هر دفعه می گوید شما بزرگتر هستی تو پروردگار من هستی هر دفعه یک معلمی یک استادی پیدا می کنم که فکر می کنم از اساتید قبلی بزرگتر و بهتر است ولی بعدش وقتی که غروب می کند حتی خورشید هم غروب می کند در این موقعیت ما می بینیم که خدا در سومین موقعیت باز هم هست ولی احساس می کند حضرت ابراهیم (ع) تنها است ولی خوب باز هم ما به عنوان خواننده باز هم می دانیم که خدا هست در این موقعیت اما حضرت ابراهیم (ع) باز هم یک احساس تنهایی می کند چونکه همه اینها غروب می کنند. یعنی در کویر هست و می بیند که تنهاست حالا با قومش صحبت می کند. پس سؤال می کند توی کویر قوم چیکار می کنند نه این دومین موقعیت هست کویر است ولی چهارمین موقعیت این است که دارد با مردم صحبت می کند. در اولین داستان حضرت ابراهیم (ع) به آذر می گوید تو و قومت. حالا می توانیم ببینیم که افرادی هستند از قوم که آنجا بوده اند حالا این چهارمین موقعیت برمی گردد به همان اولین موقعیت. یعنی موقعیت 1 با موقعیت 4 یک موقعیت هستند. حالا می خواهیم ببینیم حضرت ابراهیم (ع) به قومش و پدرش چه می گوید. می گوید مردم من هیچ کاری نمی خواهم داشته باشم از آن خداهایی که شما در کنار خدا گذاشته اید من برائت می کنم هر کاری که شما می کنید من صورتم از آن کار برمیگردانم از شما برائت می کنم. من برمیگردم. من می چرخم و برمیگردم و می روم. یعنی وجهم را به شما نمی دهم. یعنی من وجهم برمیگردانم به سمت خدا. از شما دوری می کنم. خوب حالا یک نفر می گوید که قومش می آید با او مبارزه و دعوا و جدل می کند. ولی خوب کی است این سخن را می گوید خدا نیست آذر هم نیست حضرت ابراهیم (ع) هم نیست یعنی کی است الان دارد صحبت می کند. من می خواهم موقعیت خیلی سختی را برای شما توضیح بدهم. خوب ما زمان پیغمبر هستیم یعنی سال 600. پیغمبر در مکه قرار گرفته و خودش دارد با اهل مکه صحبت می کند سوره 6، سوره شش در مکه نازل شده است. خوب حالا حضرت ابراهیم (ع) شما می گویید 5 هزار سال پیش خوب حضرت ابراهیم (ع) هر جا هم که هست آن هم دارد با قومش یعنی با آذر و قومش صحبت می کند. این پیغمبر است و این هم حضرت ابراهیم (ع). قبل از این هم موقعیت کویر اتفاق می افتد همه این موقعیت ها خوب در همه اینها خدا حضور دارد. اول محمد (ص) هست که درباره حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند. یعنی خیلی خیلی سخت شد ما یک معلم داریم که خدا است در این موقعیت می توانیم حتی روندی که خدا استفاده می کند دیده می شود یعنی خدا هم اصول و روشی دارد. اینجا هم حضرت ابراهیم (ع) صحبت می کند این هم روشمند دارد حالا حضرت محمد (ص) هم یک روند دارد. آیا حضرت محمد (ص) صحبت می کند. پیغمبر دارد با اهل مکه صحبت می کند بعد آنجا پیغمبر می گوید که حضرت ابراهیم (ع) با قومش با همدیگر جدل کردند حضرت ابراهیم (ع) می گوید درباره چی می خواهید با من بحث کنید با من دعوا کنید درباره خدا نباید در کنارش خدا قرار بدهید؟ درباره خدا با من صحبت کنید خدایی که من را هدایت کرده است؟ درباره خدا می خواهید بحث کنید که من را هدایت کرده است من را و اجازه نداده به شما که در کنارش بت هایی بپرستید. از اینجا به بعد ما می بینیم که پیغمبر مستقیم صحبت می کند. یعنی افرادی که ایمان می آورند و ایمانشان را با ظلم قاطی نمی کنند مخلوط نمی کنند و مشمول هدایت هستند. همه اینها چهارمین موقعیت است. حالا آخرین موقعیت باز خدا صحبت می کند حالا باز می گوید ما نحن، یعنی این در واقع برهانی هست که ما به حضرت ابراهیم (ع) داده ایم علیه قومش ما هر کسی که بخواهیم ارزش و درجه می دانیم می دانیم که خداوند تو حکیم و حلیم است. ما می بینیم که این موقعیت داستان در آن قرار گرفته این موقعیت خیلی موقعیت سختی است اولین چیزی که می خواهم نشان بدهم موقعیت پیغمبر در مکه خوب آن در اختلاف است با بت پرست های مکه. چه داستانی می آید تعریف می کند به آنها، داستان حضرت ابراهیم (ع) در کویر. با مردم دارد با قوم دارد صحبت می کند. حالا ما می گوییم منطقه کجاست در منطقه اور در عراق. حالا این سومین موقعیت حضرت ابراهیم (ع) در کویر. حضرت ابراهیم (ع) با قومش در کویر خیلی سخت است و بالای همه اینها الله قرار گرفته است. خدا دارد داستان را تعریف می کند. خدا از بالا دارد می بیند زمین را می بیند و همه چیز را تعریف می کند. خدا چه می گوید؟ می گوید این راهی بود که ما حضرت ابراهیم (ع) را نشان دادیم که نیروی زمین و آسمان ها دست کی است؟ این هم برهان ماست برای حضرت ابراهیم (ع)، حجت ماست برای حضرت ابراهیم (ع) و ما تصمیم می گیریم که چه کسی را درجه دهیم و چه فردی را ذلیل و حقیر کنیم. یعنی همة اینها را باز پیغمبر هم تعریف می کند، پیغمبر رجوع می کند به حضرت ابراهیم (ع) و حضرت ابراهیم (ع) رجوع می کند به موقعیت کویر. حالا نوبت شماست این سال ششصد است و این هم پنج هزار سال. حالا ما 2017 هستیم ما درباره داستانی صحبت می کنیم که پیغمبر درباره حضرت ابراهیم (ع) صحبت کرده حضرت ابراهیم (ع) درباره تجربه ای که خودش داشته است صحبت کرده است. یعنی این مرحله ها زیاد است خیلی سخت است اما ما یک شبکه اینجوری به وجود می آوریم. ولی موقعیت مکه با موقعیت حضرت ابراهیم (ع) با قومش یکی است حالا موقعیت ما چی است آیا مثل موقعیت حضرت ابراهیم (ع) و محمد (ص) است؟ حالا ما باید سؤال کنیم ببینیم که آره مشکل هایی که ما هم داریم مشکلات آن دو پیغمبر بزرگوار بوده این اولین درواقع سؤال مهمی است که ما باید بکنیم. آیا الان هم مردم در کنار خدا خداهای دیگر قرار می دهند یا نه؟ حالا فهمیدید موقعیت را فهمید. اگر آلمانی صحبت می کردم یک کمی بهتر بود خوب ببخشید امیدوارم متوجه شدید. ما فقط می توانیم 1) موقعیت خیلی سختی را درک کنیم اگر واقعاً دقیق متن را بررسی کنیم. من چطوری توانستم تحلیل کنم چون که هر موقعیتی را یک عنوانی به آن دادم. اول با حضرت ابراهیم (ع) و آذر اینجا کی است پیغمبر اینجا کی است باز خدا دارد صحبت می کند. بعد یک مداد بردارید هرجا که خطیب و مخاطب فرق می کند اینها همه را بخش بندی کنید. این را می توانید با بچه های 12 ساله انجام دهید این کار را. اگر با متن را بررسی نکنید می توانید برای بچه های کوچک نقش بازی کنید. یک طناب مثلاً برمی داریم در کلاس می گذاری یا در مسجد می گذاری یک نفر مثلاً لباس می دهی که پیغمبر باشد نمی دانم اجازه هست یا نه؟! یا بگید صندلی پیغمبر است و قومش دورش جمع شده اند. یک لباس هم می دهیم برای حضرت ابراهیم (ع) و بعد می رویم یک کمی بالاتر یک موقعیت ایجاد می کنید یک تصویر ایجاد می کنید این هم روند یک روش است. حضرت ابراهیم (ع) مثلاً انذار می کند صحبت می کند. سومی هم در کویر است. همه موقعیت ها را می توانید درست کنید. درباره موقعیت ها صحبت کردیم حالا می خواهیم ببینیم مشکل چی است؟ حالا موقعیت را شناختیم و یک تصویری داریم درباره مشکل. حالا می خواهیم وارد بشویم و ببینیم مشکل چی است؟ دیروز گفتم که انسان دو بخش دارد از آسمان آمده یعنی بخشی روحش است که خدا داده است یک بخش هم می شود گفت خاک، گِل هم دارد که از زمین آمده. یک بخش خدایی و یک بخش زمینی دارد. حالا اگر شما بر من عربی ببینید می فهمید که شرک در زبان عربی یعنی کسی را شریک قرار بدهید در کنار خدا. یعنی یک بخشی از حکومت یک بخشی از یک شیئی را از یک در واقع نیرویی را بدهی به غیر از خدا بدهی. یعنی در کنار خدا بگویی اشیایی هستند که نیرو دارند شرک این نیست که برود کنار مجسمه سجود کنند نه. مشکل مشرک این است که به اشیای ماده ای من درواقع یک نیرویی می دهم در کنار خدا. سخت است توضیحش. من می خواستم درباره شرک صحبت کنم. مشرکین در زبان عربی آمده یعنی به کسی اجازه بدهی که بتواند شرکت کند شریک شود. درباره چی شرکت کند؟ درباره نیرویی که دست خداست در کنارش به کس دیگری بدهند این می شود شرک. مشکل چی است؟ اگر شما به مایه به آن نیروی خدا را بدهی یعنی شما پلیتئیست هستی پلیتئیست یعنی مشرک. حالا بگوییم ماشین بچه ات خانه ات دوستات هر چیزی در کنار خدا بهش نیرویی بدهی بیشتر از خدا، شما مشرک خواهید بود. همه این اشیاء چیزهای بدی نیستند ولی در کنار خدا قرار بگیرند شرک است. مشکل ما در زندگی مبارزه با اینها و مقاومت در مقابل اینها سخت است باید همیشه سعی کنید خدا را اول قرار بدهید. آیا موقعیت پیغمبر همان موقعیتی است که ما داریم؟ بله. یعنی این متن می تواند به ما کمک کند. یعنی یک داستان خیلی خیلی انسان هاست. ما در سال 2017 این مشکل فقط نداریم پیغمبر هم داشته است حضرت ابراهیم (ع)  این مشکل را داشته و خدا هم حتی با حضرت ابراهیم (ع)  درباره این موضوع صحبت کرده است. این گفتگو را داشته است.مهمترین موقعیت همین موقعیت کویر است. اولین موقعیت بعد از لحاظ زمانی. معلم حضرت ابراهیم (ع) کی بوده است؟ خدا را نمی بینید ولی خدا می گوید من معلم حضرت ابراهیم (ع) هستم. اگر شما تصویر را ببینید فکر می کنید تنهاست ولی تنها نیست. خدا هست و دارد آموزش می دهد. این اولین کاری و شیئی است که شما باید به عنوان معلم یاد بگیرید شما تنها نیستید یعنی بهترین معلم و اولین معلم خداست و شما دانش آموزانش هستید پس معلم واقعی خدا است و شما در سال 2017 می شوید یاران (انصار) خداوند که به عنوان معلم کاری که خدا انجام می دهد دارید کمک می کنید که انجام بشود. خوب حالا می خواهیم ببینیم که خدا از چه روشی ای استفاده می کند؟ ما می توانیم حالا هر اسمی که هر کسی زندگی خودش ببیند ما در آسمان هستیم می آییم زمین زندگی می کنیم و می میریم و باز برمیگردیم به آسمان. خدا ما را فرستاده روی زمین باز برمی گردیم به سمت خدا. یعنی این زمین می شود گفت یک مدرسه است خدا معلم است ما را فرستاده اینجا آموزش می بینیم. یک مدرسه است مدرسه ای که ما اینجا آموزش می بینیم هر اتفاقی که دارد در زندگی ات می افتد یعنی یک راهی است که خدا برایت انتخاب کرده که برایت آموزش بدهد. توی هر موقعیتی دارد آزمایشت می کند. در موقعیت های جسمی - احساسی، ما همیشه می گوییم که خدا را نمی بینیم ولی اگر هر موقعیتی که در زندگی ات داری یک آموزشی است که خدا دارد به تو می دهد و خدا را غیرمستقیم می بینی. مستقیم نمی توانیم خدا را ببینیم ولی غیرمستقیم می توانیم ببینیم. خدا دارد آموزش می دهد حضرت ابراهیم (ع) توسط طبیعت این درس را به ما داده است. خدا یک موقعیتی به او نشان می دهد که تنهاست و دارد مثلاً دعا می کند دارد نماز می خواند در آرامش است بعد ماه را می بیند خوب شما بشینید لطفاً روی صندلیتان چشم هایتان را ببندید و فقط صدای من را بشنوید خوب نفس بکشید و نفس را خارج کنید حالا فکر کنید در کویر هستید کفش هم پایتان نیست از روی شن ها رد می شوید حالا احساس می کنید از شن ها هیچ صدایی نیست چشم هایتان دارد این فضای وسیع را می بیند کوه ها را شن را می بینید دارد شب می شود حالا شما دراز کشیدید در شن و احساس می کنید شن بدنتان را گرم می کند حالا چشم هایتان را باز می کنید ستاره ها را می بینید و آسمان را مثل یک خیمه است بالای سر شما آسمان را دارید می بینید این جهان چقدر وسیع بزرگ و کبیر و عظیم است. بعد یک دفعه یک ستاره خیلی بزرگ دارد می آید بالا خیلی تعجب می کنید می گویید این چیست ولی این ستاره دوباره غروب می کند بعد ماه طلوع می کند و ماه هم اینقدر منور است که همه کویر را روشن می کند و شما می گویید چه نیروی قوی ای است و تمام شب دراز می کشید و می بینید درباره زندگی ات فکر می کنی. بعد صبح می شود خورشید طلوع می کند بعد برای قدرتی که خورشید دارد تعجب می کنید و نفس می کشید و نفستان را خارج می کنید چشم هایتان را باز کنید و برگردید پیش من. شما در کویر بودید حالا یک تصویری دارید در درونتان. باید به آنها یاد بدهید که مثل شما با احساس و عقل توامان تجربه کنند. یعنی دانش آموزان را مستقیماً فرستادید به موقعیت در منطقه اُور، خاستگاه شیخ الانبیا، در موقعیت اصلی. با بچه های کوچک هم با واژه های راحت تر می توانید کار کنید. ولی اگر برای بچه های کوچک تر این کار را بکنم یک کم بازی می کنم در کویر قبل از اینکه دراز بکشم مادرشان هم یک جا هست به او کمک می کنم بیاید در کویر. یعنی یک احساسی داریم یک چیزی می بینیم یعنی این آسمان عظیم را می توانیم تصور کنیم. خوب حالا این اتفاق برای حضرت ابراهیم (ع) افتاده، خدا به حضرت ابراهیم (ع) نشان می دهد تمام طبیعت فوق العاده است و طبیعت طلوع و غروب می کند، یعنی زاده می شود و از بین می رود. یعنی همه چیز از بین می رود. پس ما نهایی نیستیم. همه چیز نهایت دارد. حالا هر کسی این ستاره ها را می بیند و می بیند که غروب می کنند می فهمد که همه این ستاره ها از ما عظیم ترند ولی غروب می کنند یعنی یک تصویری از خودمان می بینیم. همه چیز می روند همه چیز رفتنی است. من هم رفتنی هستم. با این تجربه خدا آموزش می دهد که چه ذاتی پروردگار زمین و آسمان است. من هستم هرچی شما احساس می کنید هرچی که استشمام می کنید هرچیزی که دست می زنید و می بینید خدا پشت سر اینها هست. این را می گویند شناخت عقلی. حالا در باب الهام (وحی) حضرت ابراهیم (ع) باید اضافه نمود الهامی که حضرت ابراهیم (ع) داشته است. در اینجا می گوید که به نظر من الهام از شناخت بهتر است. پیغمبر الهام داشت. قوم حضرت ابراهیم (ع) و اهل مکه اینها الهام نداشتند. اینها همه شان در تاریکی زندگی کرده بودند چراکه فکر می کردند و ایمان داشتند به نورهایی که غروب می کنند. حالا می دانیم که چه مسئله ای را می خواهیم آموزش بدهیم. مشکل بعدب ابنکه چطوری به بچه ها آموزش بدهیم. این مشکل فلسفی است. باید کمک کنیم که این داستان ها برای بچه های جوان و بزرگسال بتوانیم بسازیم و برنامه ریزی کنیم من می خواهم شما یاد بگیرید که به بچه ها آموزش بدهید که پشت سر همه چیز خدا هست یعنی من از درون این ماده ببینم این چیزی است که ما باید آموزش بدهیم. ماده را می بینیم ولی اگر مغزت را محدود کنی که از دیوار این ماده رد نشود تنبل می شود، پس  برو به آنجایی که آدم غیب و خیال را ببیند. چطور باید این کار را بکنیم؟ یک فیلتر که می زنی به لامپ و سایه می اندازد برای بچه های کوچک قشنگ بنظر می آید. تصور کنیم این را نصب می کنید به لامپ سقف حالا این بالا است یک دریای نمک درست کنید یک برکه کوچک نمک درست کنید. وقتی آشپزی می کنید یک برکه کوچک کنید انگار که می خواهید آشپزی کنید. یک کریسمس ماه و خورشید و ستاره ها را درست می کنند شیرینی درست می کنند با این فرم ها. شما ماه و ستاره و خورشید درست کنید. برای خداوند علامت الله درست می کنیم. فرم می دهیم به آنها. بزرگ می سازید. بعد این و خورشید و ماه و ستاره ها را آویزان می کنید. یک انسانی هم به عنوان سمبلیک می گذاریم حالا این برکه ای که درست کردیم اگر بگذاریمش بپزید خیلی سفت می شود مثل گِل می شود بعد می توانیم رویش بکشیم نقاشی کنیم بعد رنگ کنیم خوب اینها را آماده کردیم به بچه ها می گویید که همه اینها را می بینید خدا بالا اینها را نگه داشته این برای دخترها خوب است اگر پسر دارید پسرها توی مشکلات آموزش دینی ما همیشه برای دخترها خیلی خوششان می آید ولی پسرها خوششان نمی آید. برای پسرها چکار کنیم. یک تکه چوب برمی داریم میخ برمیداریم و یک چکش. یک دانه میخ بزرگ می زنیم بعد میخ های کوچک و با این نخ ها می توانیم اینجوری بالا و پایین که بکشیم یعنی یک نخ بزرگ نیاز داریم پسرها بیشتر دوست دارند چوب و تکه و میخ و چکش را چون که قوت به آنها می دهد. خوب آنجا می نویسیم نام خداوند را. خوب یعنی یک میخ آنجا می زنیم بعد این نمکی که درست کردیم آنجا قرار می دهیم مثل یک زنجیر یعنی علامت ها را آنجا قرار می دهیم. خوب حالا من روندهای مختلف را معرفی می کنم. روش عقلی موقعیتی که شما دارید تا این گونه برنامه ریزی کنید. من 4 روش به شما یاد دادم حالا من می خواهم که شما یک کارگروهی تشکیل بدهید و پژوهش کنید. حالا شما همه تان استاد هستید اساتید می خواهند به همه چیز نگاه کنند توی قرآن یک نکته است قرآن می گوید همه چیز آیات است. به آلمانی می گویند آیه، به انگلیسی نشانه می گویند. یعنی شیئی که ما باید مستقیماً بفهمیم یعنی مثلاً این علامت هست یعنی یک آیه است یعنی مستقیماً باید بفهمی نباید فکر کنی. مثلاً توی ماشین هستی علامت ایست که می رسی باید ایست کنی نباید بهش فکر کنی. مستقیم است. یعنی توی آلمانی سایشن یعنی علامتی که مستقیم می فهمی یعنی آیه را به زبان آلمانی به عنوان سمبل ترجمه کردند. این واژه از زبان یونانی آمده است. سمبولن یعنی با هم مشترک، با هم قرار گرفتن، سمبل یعنی چیزهایی که با هم قرار می گیرند. چند چیز با هم قرار می گیرند در سمبل چه چیزی با هم قرار می گیرد؟ می گویند که نمی شود آیه را به عنوان سمبل ترجمه کرد. ولی خوب من می خواهم یک چیزی نشان بدهم. یعنی چیزی که ما نمی بینیم و می بینیم با هم می افتد. یعنی چیزی که می بینی و نمی بینی با همدیگر در یک سمبل قرار گرفته حالا مهم نیست چه آیه ای انتخاب کنی ولی آیه منظورش همین است آیه می گوید که ، مشرک فقط شیء را می بیند و فکر می کند شیء قدرت دارد آن کسی می داند اشیاء نماد هستند می دانند این شیء تنها نیست پشت سرش یک قدرتی است و قدرتی که پشت این شیء هست در این آیه مهم می شود. حالا ما باید ببینیم جهان را و همه اشیای مادی را به عنوان آیه چرا چون که خدا سازنده جهان است وقتی یک شخص چیزی را می سازد توسط آن محصول ما می بینیم که سازنده اش کی است مثلاً یک انسان ماشین می سازد ما حالا انسان را نمی شناسیم ماشین را می بینیم ماشین را ببینیم می گوییم احتمالاً یک کسی هست که این را ساخته است ما خانه را می بینیم می فهمی یک کسی خانه را ساخته و هدفش هم این بوده که درونش امنیت بدست بیاورد وقتی شما یک محصول را می بینید می توانید درباره سازنده اش اطلاعات بدست بیاوری یعنی ما می توانیم ببینیم محصول طبیعت کی بوده که این را ساخته است پشت سر این چی بوده است. آدمی که خیلی معروف بوده در بخش آموزش کار کرده آقای کملیوس است. ایشان خیلی آدم مؤمنی بوده و می گفت که ما باید یاد بگیریم طبیعت را بخوانیم یعنی دست خدا پشت سر طبیعت است و ما باید بخوانیم. مثال بزنیم کملیوس می گوید اگر می خواهیم ببینیم که اگر انسان می خواهد حکومت کند یک دولتی را ایجاد کند باید به طبیعت نگاه کند چون خدا روند را به ما یاد می دهد. مثلاً زنبور را در نظر بگیرید. زنبور را ببینید و چگونه یک حکومت و یا ساختار و یک نظامی را ایجاد می کنند و با همدیگر کار می کنند و محصولشان عسل است اگر با هم کار نکنند نمی توانند عسل تولید کنند اگر یک دولت یک حکومت با همدیگر کار کنند همه با هم کار کنند بازنده نیستند یک محصولی ایجاد می شود اگر شما می خواهید ببینید که خدا چه می خواهد باید عاقلانه به طبیعت نگاه کنید ما امروزه در عصر مدرن مشکلمان این است که فکر می کنیم که آیات طبیعت و آیات علم در تضاد با هم هستند یعنی ایمان و علم با هم در تضادند در اسلام شاید اینجور نباشد ولی در مسیحیت این مشکل هست. مثلاً یک پزشک می گوید که فقط تو گوشت و پوست هستی فقط استخوان هستی ولی دین می آید می گوید تو روح داری این خوب در تضاد با همدیگر هستند. کملیوس می گوید اینها نباید در اختلاف باشند متأسفانه آدم های طبیعی دانشمندان طبیعی بعد از ماده چیزی نمی بینند ما که متدین هستیم باید ماده را خوب بشناسیم باید علوم تجربی را خوب بشناسیم ولی باید از علوم تجربی یاد بگیریم که در پشت سرش چی هست؟ چونکه اینها یک آیه هستند یک سمبل. من فکر می کنم که ما یادمان رفته که چطوری بتوانیم از این سمبل ها و آیات استفاده کنیم و آموزش بدهیم به بچه ها. چراکه ما خودمان هم گم شده ایم توی یک جهان ماده گرایی سمبل ها را دیگر نمی بینیم متأسفانه، همه ما باید برگردیم به جهانی که آیات را می بینیم. خوب است این کار را بکنید ولی من منظورم این نبود که به عنوان کار رمانتیک مثلاً بخواهیم برگردیم به جهان مجازی، نه. من می گویم که ما باید مدارس را دربربگیریم مثلاً ما مدرسه های مسیحی داریم اینجا حالا می گویند که فرق مدرسه مسیحی با مدرسه غیرمسیحی چی هست؟ به من بعضی ها می گویند که فقط یک ساعت علوم دینی هم یاد بگیرند می گویم فرقش این نیست فرقش این است که آنها دیدگاهشان باید فرق داشته باشد درباره علوم تجربی که ما باید آیات پشت سر علوم و ماده ببینیم. (سؤال: این تجربه ای که شما به من نشان دادید و این درواقع موقعیت هایی که نشان دادید موقعیت های پیغمبر و موقعیت حضرت ابراهیم (ع) و موقعیت خودمان، اینها را باید اول من نشان بدهم و بعد گفتگو ایجاد کنم. در واقع از این روند می شود داستان های دیگر در قرآن هم استفاده کرد. همیشه باید این مثلاً خط زمانی را داشته باشیم؟).  نه بعضی وقت ها لازم نیست بستگی دارد ولی پشت سر هر داستانی یک موقعیتی است ، می توانید جمع آوری کنید که هدف این در واقع تحلیلی که شما از متن می کنید چراکه این مثال خیلی خوب بود من خیلی خوشم آمد و می خواهم این را توی داستان های دیگر قرآن هم استفاده کنم می توانید به من بگویید که چطوری جمع آوری کنیم آنها را؟ نگاه کنید هر داستانی در زندگی در موقعیت ها ایجاد می شود و قرآن خیلی درواقع داستان های مجازی را تعریف می کند که شاید درکش می تواند سخت باشد. ما این داستان ها را باید توی موقعیت ها بیاوریم و نشان بدهیم و تحلیل کنیم. همه داستان های قرآن در گذشته اتفاق افتاده است. ما باید آنها را برگردانیم به حال به موقعیت معاصر و همیشه پیغمبر اسلام محمد (ص) یک جوری یک جایی دارد در داستان ها جای دارد و ایشان را هم باید جزء داستان ها قرار بدهیم. مثلاً سمینار گذشته درباره ملاقاتی که موسی (ع) با خضر داشت را تعلیم دادیم، که دارد اینها را تعریف می کند؟ محمد (ص). او  دارد مثلاً درباره موسی (ع) صحبت می کند و یک موقعیت خاصی که موسی (ع) با خضر داشته. پیغمبر درباره موقعیت هایی که خودش دارد مقایسه می کند با موقعیت هایی که انبیاء گذشته داشته اند. مهمترین کاری که ما بتوانیم انجام داده تا یک متنی قرآنی را بتوانیم راحت تر بفهمیم اینکه ربطی بدهیم به بچه ها که بدانند، قرآن چقدر مهم است در زندگی ما، بهتر است از کاری که بسیاری از مساجد یاد می دهند که قرآن را حفظ کنند بدون معنی وقتی خوب این کار شماست، شما باید سخت کار کنید با این متن ها. خیلی باید کار کنید. من برای دانش آموزان این کار را می کنم. اگر بیشتر وقت داشته باشم می توانم مثال های بیشتر بدهم و من وقت ندارم باید به آنها نشان بدهم که یک قبل از ظهر کم است ولی امیدوارم که شما راهش و روندش را فهمیده باشید. یک زنجیر  موقعیت ها باید درست شود. (تنفس) این کار را بکنید می توانید ببینید که آن داستان و موقعیت اصلی چگونه می تواند ربطی پیدا کند. یک راه راحتی است برای استفاده از این روش، متد برای درس دادن که آدم از شعر استفاده کند یا از یازده واژه که به آن اِلشِن می گویند. اینگونه می توانیم به بچه ها خوب و راحت یاد بدهیم که شعر بسازند یعنی یک راه خیلی احساساتی است برای اینکه آدم متن یادش بماند. از لحاظ احساسات  یادشان بماند متون و داستان ها. یعنی من واژه هایی که در داستان تکرار می شود را استفاده کردم. شما می توانید ترکیبی ایجاد کنید از این واژه ها. آیا خودتان این شعر را ساختید یا اینکه بچه ها بسازند من به بچه ها واژه های اصلی را نشان می دهم  ولی شعر را خودم می سازم حالا این واژه ها را با هم جمع می کنیم. بچه ها هم هر کدامشان می توانند یک شعر بسازند. بعد می توانیم شعر بسازیم بچه ها هم بسازند بعد خطاطی قشنگی انجام بدهید. با خط زیبا بکشید. طلوع و غروب در این متن زیاد تکرار می شود. مثلاً می توانید به بچه ها بگویید اول اشیایی که طلوع و غروب می کنند را هم به من بگویید. مثلاً در تجربه های دیگر بگویید. مثلاً توپ بالا می رود پایین می آید مثلاً پول زیاد می شود کم می شود، امنیت، ولی خوب زیاد به بچه ها ربطی ندارد. مثلاً بالون بچه ها می گویند. حالا می بینید که واژه ها را داریم و به بچه ها می توانیم این موقعیت هایی که این چیزها اتفاق می افتد را به آنها بگویید. یک داستانی از زندگیتان تعریف می کنید مثلاً یک بچه اولین پولی که از پدر و مادرش گرفته تعریف می کند. اولین پولی که داشتند چه خریدند؟ شکلات خریدند؟! اول ماه پول افزایش پیدا می کند در کیفم. اواخر ماه باز کم می شود یعنی طلوع و غروب این را می توانیم توضیح بدهیم. درباره احساسات مثلاً یک نفر می آیند در کلاس دوست بودیم و رابطه خوبی با هم داشتیم بعد فوتبال بازی کردیم من گُل زدم دیگر او قهر کرد و با من دوست نبود. یعنی باید معنای داستان را در زندگیمان پیاده کنیم. چیز دیگری که ما اینجا یاد می گیریم از این داستان، این است که این ماده است و جهان اینجا تمام نمی شود و بعد از این هم هست پشت پرده هم هست در اسلام آقای راستگو گفتند که طبیعت یکی از کتاب های خداست حالا شما باید یاد بگیرید که کتاب طبیعت را هم بخوانید. مثلاً شاید بخواهید درباره یک درخت صحبت کنید به بچه ها می گویید که ما الان همه ما پژوهشگر هستیم و می خواهیم علم به دست بیاوریم، در آلمان مثلاً برای پژوهش خیلی از اسباب بازی های علمی می توانید برای بچه ها بخرید مثلاً از این دوربین های تخصصی یا ذره بین، اسباب بازی است برای بچه ها که بتوانند پژوهش بکنند مثلاً شرکت هایی است که فقط این اسباب بازی های علمی درست می کنند بخصوص برای پسرها هست. و به بچه ها می گویید برویم بیرون دنبال یک درخت بگردیم تحقیق می کنیم درباره این درخت و چه می توانیم یاد بگیریم درباره این درخت، یک درخت تنها درختی نیست که ما می بینیم نیست درخت ریشه دارد در زمین، درخت تکان می خورد ولی ریشه هایش تکان نمی خورد. از درخت ما چی یاد می گیریم، ما یاد می گیریم که شما اگر ریشه های سختی و پایه های سفتی نداشته باشید شما نمی توانید بادهای زندگی را خوب و با موفقیت عبور کنی و مقاومت کنی. حیوان های مختلفی روی درخت زندگی می کنند پرنده ها می شود یک شیشه بردارید و حیوانان را بگذاری در آن و می توانند بچه ها تحقیق کنید که چه حیوانی روی درخت زندگی می کند. خوب این درخت یک درخت تنها نیست یک سیستم حی و زنده است و به همدیگر ربط دارند دیگر چه می توان از درخت یاد گرفت؟ یک داستان یهودی است خیلی معروف است درباره درختی که خیلی میوه می داد ولی دست هایش (شاخه) را پایین می انداخت. یعنی اگر شما خیلی استعداد داشته باشید میوه زیاد داشته باشید خیلی تکبر نشان نمی دهید یعنی دست هایت را پایین می اندازی و خشوع داری شما می توانید از درخت یاد بگیری پر بار باشی ولی خشوع داشته باشی یعنی از درخت خیلی چیزها یاد گرفت درخت می تواند به تو کمک کند که زندگیت را برنامه ریزی کنی و مهم این است که خدا درخت را داده تا بتوانیم آموزش ببینیم و می توانید از درخت یک چیز دیگر یاد بگیرید یعنی درواقع خونسرد بودن ریلکس بودن را یاد بگیری و آدم خیلی آرامی باشی چون که درخت همیشه یکجا قرار گرفته هرجا بروی پارک هم بروی بعضی از درخت ها 250 سال عمر کرده اند هیچ وقت جایشان تغییر نمی کند بعضی وقت ها می بینید که بعضی جاهایشان زخم شده ولی همیشه ایستاده هستند و استقامت می کنند. بعضی وقت ها درخت نیرویش درونش است و بعضی وقت ها نیرویش در بیرون است توسط میوه نشان می دهد. خیلی درباره درخت ها می تواند آموزش ببینید. 20 سال پیش خیلی مسافرت های با بچه های جوان انجام می دادم دانمارک نروژ از اینجا می رفتیم هر وقت می خواستم بخوابم می گفتم برو جنگل دنبال درختت بگرد. اگر درختی پیدا بکنی که تنها قرار گرفته یعنی جا زیاد دارند بزرگ هستند ولی تنهایند ولی بعضی وقت ها می بینید درخت هایی که به یک درخت دیگر تکیه کرده اند بعضی از درخت ها دوتایی قرار گرفته اند بعضی ها در آب هستند بعضی درخت های کوچیک هستند ولی زیر درخت بزرگ قرار گرفته اند یعنی می توانید ببینید در جنگل توی درخت می توانید یک آینه ای از خودت پیدا بکنی یعنی جهان خیلی قشنگی هست. یعنی مثال آمده در کتاب مقدس که می گوید مؤمن مثل یک درختی است که استقامت می کند و غیرمؤمنین درخت هایی هستند که زیر آب می روند و استقامت نمی کنند. این آقای کوملیوس خیلی به ما مثال های زیادی یاد داد که بتوانیم برای آموزش بچه ها استفاده کنیم مثلاً شما می توانید رنگ را انتخاب کنید مثل رنگ های مختلف چون خدا این همه رنگ خلق کرده این همه خداوند گل های مختلف رنگ های مختلف یعنی خداوند خلاق است و خلاقیت دارد مثلاً پروانه ها را ببینید یعنی خداوند چقدر قشنگ عالی است که همه اینها را خلق می کند تکثر مثلاً نشان بدهیم به بچه ها و این داستان حضرت ابراهیم (ع) از همین روند استفاده است یعنی نباید بگوییم برو دنبال درخت، حضرت ابراهیم (ع) توی کویر بود و به آسمان تماشا کرد و تجربه ای دید آموزش دید یعنی فکر می کنیم شما متوجه می شوید منظورم چی است حالا اگر یک کار فنی ای بخواهیم بکنیم می توانم درباره یک آیه ای که در قرآن و در کتاب مقدس هم آمده می خواهم درباره آن حرف بزنم یعنی هیچ چیزی برای خدا غیرممکن نیست. خوب می خواهم یک گروه را این طرف قرار بدهیم بهتر است بلند شوید یک گروه سمت چپ بروند یک گروه سمت راست، چهار گوشه، خوب باید بروید یک گوشه انتخاب کنید که کدام گوشه می روید. حالا هر گوشه ای یک گروهی یک واژه ای می گوییم. حالا هر گروهی یک واژه ای را تکرار می کنند. حالا گروه شما این یعنی هیچ چیزی برای خدا غیرممکن نیست. من رهبرتان هستم من هروقت این علامت را کردم شما باید ایست کنید. حالا یک کار دیگر می خواهم بکنم. آخرین جمله و آخرین خط را ببینید آخرین خط است وقتی من یک می گویم گروه یک بگوید وقتی سه را می گویم گروه سوم بگوید. شما عقبی ها خط اول هستید چهار دسته داریم. متن سبحان الله الحمد الله را بلدید. اولین خط سبحان الله الحمد الله بگوید. از این آموزش های شعری می توانید بدهید. خواستم بگویم پیام سبحان الله الحمدالله دارد زیاد می شود یعنی یک خط این نقشش را بخواند یعنی همه اش زیاد می شود. اینها هرچی بخواهید بخوانید یعنی زیاد می شود تعدادشان همه اش بلندتر می شود باز ضعیف می شود خیلی مهم است ولی خیلی راحت است می توانید خواننده خوبی باشید. یک راه برای کار با شعر بخش آقای راستگو را نصف کنم بروید سمت چپ یا راست. یک نفر می خواند بقیه پشت سرش تکرار می کنند. یک گروه می گویند سبحان الله و گروه دیگر الحمد الله می گویند و راحت است. حالا می پرسند هدف این کار چیست؟ در آلمان می گویند یعنی مثلاً یک نوع موسیقی کلاسیک است ولی با متون هم می شود این کار را کرد مثل رپ. ولی خوب هدفش چی است فایده اش چیست؟ فایده اش این است که این متن وقتی شما احساس داشته باشید خوب است می توانید اینجا بفهمید این متن را. یک نوع معنویت است. توی کلیسا از این روند خیلی استفاده می شود ولی سنت شما نیست. شما می خوانید متن را یک نوع موسیقی ای است می توانید استفاده کنید بخصوص در کلیسا. داستان را می توانیم با موسیقی تعریف کنیم و خیلی راحت. یعنی یک راه های خیلی راحتی است شما می توانید برنامه ریزی کنید یک احساس بهتری درباره متن می توانید ایجاد کنید نباید خودت مثلاً خواننده معروف باشی اگر می خواهید می توانید انجام دهید و اگر نخواهید می توانید انجام ندهید. خودت باید تصمیم بگیری. حالا ما از بخش های مختلف یک روندهایی انتخاب کردم حالا می خواهم کاری که با هم انجام بدهیم حالا می خواهم درباره یک متنی صحبت کنم داستان حضرت ابراهیم (ع) به عنوان میزبان. من الان می خواهم این داستان میزبانی حضرت ابراهیم (ع) از قرآن و از کتاب مقدس نقل کنم نمی خواهم مقایسه کنم بگویم کدام بهتر است می خواهم هر دو را تعریف کنیم هر دو متن داستان را تعریف کنیم. ملائکه می آیند به خیمه حضرت ابراهیم (ع) خوب حالا ایشان رو می کند به مهمان نوازی و برنامه ریزی تدارکات می بیند یک گوسفندی ذبح می کند. پاهایشان را می شورد ... نشان می دهد مهمان نوازی یعنی چی. حالا می خواهیم از حضرت ابراهیم (ع) یاد بگیریم که چطوری مهمان نواز باشیم. یعنی می خواهم به شما بگویم که از این داستان یاد بگیریم چطوری میزبان باید عمل کند در مورد مهمانهایش. دوم یعنی احساسات مهمان چی هست ذهن مهمان چی هست. من می خواهم که بچه ها یاد بگیرند که میزبان بودن خوب یعنی چی؟ حالا شما می توانید برنامه ریزی کنید وقتی شما برایتان مهمان می آید چکار می کنید؟ خانه هستم خانه می مانم. خرید می کنم. آشپزی می کنم. برنامه ریزی می کنم. قبل از اینکه مهمان می آید چکار می کنم. لباس خوب می پوشم. قبل از اینکه مهمان بیاید این کارها را می کنم. خوب مهمان که آمد چکار می کنیم؟ خوشامد می گویم. دیگر اینکه نوشیدنی به آنها تعارف می کنم. درواقع برنامه برایشان می گذارم. یعنی لیست طولانی می توانیم داشته باشیم حالا چرا این کارها را می کنیم. چر خانه را تمیز می کنیم وقتی که مهمان می خواهد بیاید. چون که مثلاً هدف این است که خانه را که تمیز می کنی برای خودت تمیز می کنی ولی می خواهی مثلاً مهمان احساس خوبی داشته باشد آرامش داشته باشد چرا خرید می کنید هدفت از خرید چیست که بتواند یک وقت خوبی بگذراند در مهمانی. یعنی حتی یک احساس خوبی برای بدنش داشته باشد غذا بخورد یعنی می خواهید آن اشیای خوب به آن ارائه کنی و تدارک ببینی. لباس خوب و ....خودت ذهنت را مثلاً آماده کردی درباره چه می خواهیم حرف بزنیم چه برنامه ای می بینیم خودت را آماده می کنی. خوب حالا آن چیزی که شما می خواهید ارائه کنید اینها همه را جمع می کنید و انجام می دهید. حالا یک مهمان می آید توی خانه ای که تمیز است چه احساسی دارد؟ خوشحال می شود چرا خوشحال می شود چون که آدم صادقی است دیگر نظافت شادی ایجاد می کند برایش. خوب چه اتفاقی می افتد وقتی روی میز می بیند خیلی وسایل زیادی است روی میز؟ فکر می کند خودش مثل شاه است که اینقدر آدم مهمی است. خوب این یک راه عقلانی است برای آموزش بچه که وقتی مهمان آمد چه کارهایی می تواند انجام بدهد. خوب حالا می بینیم که در کلاس چیزهای زیادی هست لیوان های قشنگی داریم صندلی داریم حالا ما به کلاس می گوییم یک گروهی و یک بخشی از کلاس را آماده کنید برای مهمان. حالا می توانید دو نفر را بگذارید که نمایش ببینند. یک نفر مهمان و یک نفر میزبان است. یک تصویر ایجاد می کنیم می توانیم مثلاً یک نفر اینجوری حرکت نکند مثل یک عکس فقط یک جا بایستد. حالا فرض کنید من با شما می روم موزه مثلاً لندن حالا مسئول موزه می آید توضیح می دهد درباره موزه حالا اینجا این دو تا خیره شده اند تکون نمی خورند و ایستاده اند حالا ما توضیح می دهیم که مثلاً یک شخص دارد پاهای مهمان را می شوید اینها را می توانیم توضیح بدهیم در بازی، به آلمانی می گویند تصویر ایستاده. خوب هدف این است که می خواهیم ما به بچه ها یاد بدهیم که نقش بازی کنند یعنی بچه ها نقشه های این درواقع مهمانی را استفاده می کنند و رفتارهای مهمانی را اینجا اجرا می کنند. حالا در عکس یخ زده و تکان نمی خورند اینها مثلاً یاد می دهید که چطوری پاهایشان را می شورند و یک نفر در موزه می آید بعد اینها را توضیح و تعریف می کند یعنی هدفتان این بود درست است. اینجا شما یعنی می توانید روی نقشه با عقل و فهم توضیح بدهید بعدش با فعل و بازی و نمایش می توانید توضیح بدهید دوباره با عقل چون که یک نفر می آید توضیح می دهد. تعریف می کند در موزه و داستان تعریف می کند یعنی شما می توانید بازی و عقلانیت را با هم جمع کنید. این ایده اش است. با متن های دیگر هم می توانید این کار را بکنید فقط با این متن نه. حضرت ابراهیم (ع) یک الگو است. یک الگو است برای شما. اگر شما واقعاً یک میزبان خوبی باشید شاید ملائکه بیایند پیش شما. یعنی شما حتماً یک میزبان خوبی باشید انگار که ملائکه آمده اند یعنی احترام می گذارید به مهمان یعنی این پولداره، فقیره، این بده، این خوبه هر کسی می آید در خانه یعنی شما خانه ات مسجدت است. مکان مقدسی است. شما باید بیاورید در خانه ات و در مسجدت انگار از طرف خدا آمده اند اینها نماینده خدا هستند. حضرت ابراهیم (ع) خوب نمی دانست اینها ملائکه هستند. ما نمی گوییم پرفسور دارد می آید یا استاد می آید ما باید همه را خوب حساب کنیم مهم نیست باید مهمان نواز باشیم شاید هم امام باشد که آمده خانه ما، درست است ما که نمی دانیم. ولی شما باید همه را خوب رفتار کنید فکر کنید دارد فرشته می آید احترام بگذار به او. اگر شما این ذهنیت را داشته باشید خداوند به شما فضیلت می دهد. حتی بچه ها هم یک نقشی بازی می کنند وقتی که میوه می آید بستگی به سن دارد از کوچکی تا بزرگی باید یاد بگیرند  که وقتی مهمان می آید همه باید به او احترام بگذارند. این را در مدرسه هم می شود یاد داد می گویند که پدر و مادر باید یاد بدهند در مسجد و مدرسه هم می شود این را یاد داد. هر انسانی باید این صفت خوب را داشته باشد. حالا دیگر به پایان می رسیم. یک چیزی می خواستم بگویم ولی وقت ندارم. خیلی مهم است که چگونه روشمندانه با مردم صحبت کنیم. سخت ترین کار این است. باید سؤال ها را چطور بگذاریم و چگونه بگوییم؟ مثلاً از این دانش آموز بپرسم اسم این خانم که هست این یک سؤالی است که فقط یک جواب دارد یک سؤال خیلی محدودی است و اگر بپرسم صفات زن ها چی هست؟ خوب این یک سؤال خیلی بازی است. اگر شما می خواهید شما معلم خوب باشید باید سؤال های خیلی بازی طرح کنید. در آموزش دینی ما هم همیشه سؤال هایمان خیلی تنگ است؟ چند بار آدم باید نماز بخواند در روز؟ مهمترین کتاب اسلام چه هست؟ یک جواب فقط دارد. یعنی یک مکانیزمی ایجاد می کند ولی خوب اجازه نمی دهد که مخاطب صحبت کند. مثلاً بهتر است بپرسد چرا قرآن برای مسلمانان مهم است؟ بعد ببینید چه نوع سؤالی می کنید. مثلاً من می گویم که درباره نماز سؤال بکنیم و سؤال های که می کنیم اول کوتاه بعد بازتر بشود وسعت سؤال بیشتر بشود و وسعت بدهیم سؤال را. دو تا راه است یکجا می خواهید درباره تجربه صحبت کنید. دو نوع صحبت کردن و سخن گفتن هست. بچه ها مثلاً صحبت می کنند و شما می خواهید که روی خط نگهشان دارید. بعد با بچه های کوچک صحبت می کنید بعد می گویید بگذارید درباره حیوانات صحبت کنیم. مثلاً یکی می گویید مادربزرگم سگ دارد در خیابان سگش می دود. تشکر می کنی از او بعد می گوییم که می خواهیم درباره اینکه سگ چه می خورد صحبت کنیم بعد همه اش می خواهید که روی خط بیاورید صحبت کنید. روی خطی که درباره اش صحبت کنید بعد وقتی که یک کمی انحراف پیدا کردید بعد دوباره برگردانیدشان. به این خاطر باید سؤال های خوب داشته باشید. بعد همه اش شروع کنید دوباره از صفر. برگردید به آن سؤال اصلی. درباره نماز می خواهید صحبت کنید. باید درباره تجربه ای که با نماز داشتید به آنها نشان بدهید. نمی دانید انتهای بحث چی هست مثلاً در دایره قرار گرفته اید نمی خواهید که این بحث مثلاً روی خط بمانید می خواهید روی شروع بگذارید و ببینید به کجا می رسد و تا کجاها می توانید بحث کنید. مثلاً می گویید که ما مثلاً از خدا پرهیز می کنیم بعد صحبت می کنید نمی شود گفت درست است یا اشتباه است چون که بچه می گوید ما نباید از خدا بترسیم خدا خوب است. خوب یعنی نمی شود آره یا نه می شود گفت. یک نفر می آید می گوید مسلمان باید 20 بار نماز بخواند من مثلاً بگویم نه اشتباه است خوب این اختلافی ایجاد می کند یک مناقشه ایجاد می کند. در این بحث ها به بچه ها نباید بگویید درست است اشتباه است. یعنی این است که شما بحث را چطوری هدایت بکنید درباره هدایت بحث و گفتگو است هر دویش مستقیم است. هر دو روند این است که شما هدفتان را می رسانید یک جا می گویید درست است یا نه و در جای دیگر که نمی گویید آری یا نه باز هم راه را به آنها نشان می دهی و به هدف می رسی. ایشان می گوید این خوب می شود غیرمستقیم، نه غیرمستقیم نیست این یک روند است که شما استفاده می کنید برای گفتگو. حالا مهم نیست ما چه بگوییم مهم این است که من چه بگویم. حالا درباره نظریه که می خواهیم صحبت کنیم نباید بگویی این نظریه درست است یا اشتباه، باید بگویی که استدلال های بهتر به من بدهد. نمی توانی بگویی که این درست است یا اشتباه است چون که هر کسی آزاد است بتواند نظرش را بگوید. نباید بگویید نظر شما اشتباه است. اگر یک کسی یک چیز عجیب می گوید باید به او بگویی که استدلال کن تا من بتوانم راحت قبول کنم. نباید بگویید تو نباید این را بگویی چرا؟ چون که نظر و تجربه آزاد است. نباید تغییر بدهی نظر و تجربه ولی در مدرسه متأسفانه همه اش تغییر می دهند و می خواهند روی خط بیاورند و این می شود گفت نظریه را می پوشانند تغییر می دهند. اگر مثلاً یک اتفاقی باشد که واقعاً اینجوری اتفاق افتاده است آنجا می توانید بگویید اینجوری است ولی درباره نظریه نباید خیلی محدودش کنید و فشار بیاورید. وقتی شما بخواهید همه را روی خط بیاورید یعنی شما مرکز بحث هستید وقتی برای دومین راه را استفاده کنید شما جزء گروه هستید یا اصلاً بیرون گروه هستید آنها بحث می کنند. می توانید مثلاً نظم را حفظ کنید در بحث ولی نباید با زور بخواهید پیاده کنید. وقتی که دانش آموزان صحبت می کنید نمی توانید بگویید اشتباه است هر کسی نظرش را می گوید. اگر درباره مستقیم و غیرمستقیم صحبت کنیم یک دانشمند خیلی معروفی یک فیلسوف و آدم در واقع دانشمند تدریس به نام روسو یک کتاب معروفی نوشته به نام امیل آن نشان می دهد که چطوری باید آموزش بدهیم به بچه. مشکل این است که معلم می گوید بچه بیا اینجا حالا برو روی درخت. این یک دستور است. اگر شما دستور بدهید بچه می گوید نه یعنی می خواهد مقاومت کند حالا مشکل دارد معلم نمی داند قدرت معلم کجاست. باز باید بگویی بکن نکن خوب این یعنی مشکلی است در مدرسه روسو می گوید آن چیزی که ما باید بکنیم این است که تو برو جنگل با بچه یک لانه ای بساز برای گنجشک ها بعد آن را لانه را که آنجا گذاشتی بگو اوه من این را می خواهم ببینم این لانه و باید بالای درخت بروم ببینم خیلی پیر هستم و دلم می خواهد این را ببینم بعد بچه خیلی کنجکاو می شود و می خواهد بگوید من بزرگم و چقدر توانمندم این مرد و معلم پیر نمی تواند این کار را بکند یعنی هدفمند می شود که برود انگیزه دارد برود بیاورد اگر نتواند باز سعی اش را می کند ورزش می کند که قوی بشود برود بالا و نیم سال بعد قوی می شود می رود بالا و می آورد لانه را که نشان بدهد به معلم. روسو به این می گوید درواقع آموزش غیرمستقیم. نگو به آنها چی می خواهی ولی در آن موقعت قرارشان بده آن کاری که تو می خواهی آخرش برایت انجام بدهند برای خودشان. این راهی است که مهمی است. معلم یک کاری کند که بچه آخرش خودش بخواهد آن چیزی را برای خودش انجام بدهد که شما می خواستی انجام بدهد. ولی غیرمستقیم یعنی یک موقعیتی برایش ایجاد می کنی که یک درواقع چالشی است برایش یک کار سختی است برایش ولی انگیزه دارد انجام دهد. سؤال می کنند می گویند خوب است که یک بچه را جلوی تخته بیاوریم مثلاً بنویسد یک چیزی و این یک کمی متأسفانه بچه را ذلیل می کند و راه خوبی نیست. اگر خوب تو واقعاً می دانی که این دانش آموز خوب بلد است بنویسد و خط خوبی دارد و جرأت خوبی دارد می توانی به او بدهی یک مقامی می گیرد وقتی می فرستی جلو ولی اگر واقعاً ضعف داشته باشد و بخواهید جلوی دانش آموزان دیگر آبرویش برود این بد است اگر دستور بدهی نشان می دهد که من بالا هستم و بچه کوچک است و این رابطه باید غیر از این باشد. باید برعکس باشد ولی یک جوری احساس به بچه بدهی که بچه زیاد بالا است و تو پایین هستی. با اینکه برعکس است درواقع. من می گوییم ما نمی خواهیم دنبال درخت بگردیم می گوییم ما الان دانشمندیم پژوهشگریم و می رویم بیرون با هم می رویم دنبال جنگل و درختان. نمی گویی که من پرفسور هستم من می خواهم درباره درختان صحبت کنم با شما. یعنی به بچه ها احساس بدهد که خودشان بتوانند جهان را کشف کنند. که واقعاً فاتح جهان بشوند.

آقای پیشنمازی: نکته ای که در آغاز حضور ما در برلین مطرح شد این بود که در محیطی که ادیان و مذاهب مختلف زندگی می کنند دستیابی به یک شیوه و اصولی که منجر به همزیستی مسالمت آمیز ادیان و مذاهب بشود موضوع اصلی این کارگاه است که فعلاً در چارچوب زندگی حضرت ابراهیم (ع) می خواهد بررسی شود. زندگی حضرت ابراهیم (ع) غیر از آن مسیری که خانم دکتر سوایگله توضیح دادند و ما هم تشکر می کنیم از همه دقت و نکته سنجی ایشان و زندگی این پیامبر خدا از منظر وحی و از جمله قرآن کریم منتهی من یک مسیر دیگری را می خواهم با استناد به رویکرد حضرت ابراهیم (ع) مطرح بکنم و آن دو موضوع مهم امنیت و معیشت است. حضرت ابراهیم (ع) بعد از همه امتحان ها و آزمون های سختی که پشت سر گذاشت و ظرفیت های عالی ای که در اثر آزمایش ها به دست آورد مهمترین خواسته و آرزویش که در قالب دعا مطرح شده یکی امنیت است و یکی هم موضوع معیشت. در آیه 156 سوره بقره حضرت ابراهیم (ع) می فرماید قرآن می گوید: و زمانی که ابراهیم گفت پروردگار من این شهر را امن قرار بده (مکه) و اهلش را روزی و وسعت روزی ببخش از همه دستاوردهایی که انسان می تواند از زمین به دست بیاورد یعنی ثمرات البته حضرت ابراهیم (ع) این آرزو و دعا را به بخشی از اهل مکه اختصاص داد نه برای همه گفت کسانی که به خدا و روز آخر ایمان دادند مبدأ و معاد نگفت یهودی نصرانی یا مسلم گفت هر کس که به خدا و روز قیامت اعتقاد دارد برای اینها امنیت و معیشت را از تو می خواهم ای خدا که این را در ادامه بحثم حکمتش را به آن اشاره خواهم کرد. منتهی درست یک آیه قبل از این آیه را خداوند از قول خودش همچنین اراده ای را مطرح می کند که این نشان می دهد دعای حضرت ابراهیم (ع) هم از جانب خدا به او الهام شده در آیه قبل می گوید: و ما خانه (یعنی مکه و مسجدالحرام) را محل رجوع و اجتماع و احساس امنیت مردم قرار دادیم و لذا حالا که امنیت ایجاد کرده ایم مقام حضرت ابراهیم (ع) و جایگاه حضرت ابراهیم (ع) را محل عبادت و بندگی انتخاب کنید. بلافاصله خدا این را می گوید حضرت ابراهیم (ع) دعا می کند و می گوید. امنیت و معیشت هم می توانند فرصت باشند هم تهدید. اگر تدبیر و مدیریت بشوند یک فرصت هستند از جمله برای همزیستی مسالمت آمیز و اگر مورد غفلت واقع شوند می توانند تهدید باشند برای همزیستی  تهدید باشند. مختصاتی که این دو عامل مهم دارد این است که اولاً امنیت و معیشت زبان مشترک بین همه مذاهب و ادیان هست یعنی همه با این مسئله سروکار دارند همة ادیان و مذاهب هم با امنیت و هم با معیشت سروکار دارند چون نیاز همه است نیاز مشترک آنهاست. نکتة دومی که در این دو آیه وجود دارد این است که با اینکه چند هزار سال قبل گفته شده است اما سخن روز ماست حرف کهنه شده نیست حالا بگوییم چون قدیم گفته شده است حالا باید حرف به روز بزنیم نه. حدود چند هزار سال پیش که حضرت ابراهیم (ع) گفته اند بحث همین امروز ما هم هست. امروز امنیت الان مهمترن مسئله در همین کشور در کشورهای اطراف در کشور ما هست پس نشان می دهد که این مسئله بسیار مهمی است. و همین طور معیشت. و نکتة سوم در این دو آیه این است که هر دو استراتژی اطمینان بخش هستند چرا اطمینان بخشند چون مبتنی بر وحی هستند. چیزی نیست که مثلاً سه سال بعد یک عامل دیگری اتفاق بیفتد. این سخن خداست فلذا ما می توانیم روی راهبرد اساسی و مهم با سایر ادیان و مذاهب همزیستی خودمان را پیمان ببندیم. نکته چهارم، مقدمة رویش استعدادها و ظرفیت های انسان بخصوص در بندگی خدا هست. هم امنیت و هم معیشت. اگر ملتی امنیت نداشته باشد رویش استعدادهایش متوقف می شود یعنی شکوفایی خلاقیت و استعداد ندارد و در جا می زند. کسی که احساس ترس و ناامنی می کند نمی تواند به چیزی فکر بکند پیشنهاد بدهد ایده بدهد و خلاقیت داشته باشد. حتی بندگی خدا را هم نمی تواند بکند. نمی تواند عبادت کند. امنیت مقدمة آرامش است و آرامش شرط ایمان و ازدیاد ایمان است به دلیل این آیه از قرآن. او خدایی است که آرامش را بر دل مؤمنان نازل کرد تا بتوانند ایمانی بر ایمانشان بیفزایند» ما آیات دیگری هم داریم که ربط بین امنیت و آرامش با بندگی خدا را بیان می کند منتهی وقت اجازه نمی دهد که من آیات دیگر را هم بگویم. حتی در حوزة تعلیم و تربیت اگر استرس ناامنی اضطراب افسردگی وجود داشته باشد نه آموزش اتفاق می افتد نه پرورش. فلذا این چهار خصیصه مهم نکات آن روی سکه دعای حضرت ابراهیم (ع) هست. و جالب این است که چون خدا این را به حضرت ابراهیم (ع) اهدا کرده و چون خدا این اراده را کرده است که شکوفایی و خلاقیت انسان ها در گرو امنیت و معیشت هست در قرآن و در زمان پیامبر ما هم این دو عامل هم به عنوان فرصت از آن یاد شده هم به عنوان تهدید. آنجایی که خدا می خواهد منت بگذارد از بین میلیون ها نعمتی که به انسان داده فقط این دو نعمت را به عنوان اصلی ترین و مهمترین و در رأس فهرست نعمت ها از آن یاد می کنند. سوره قریش باید الان که خداوند به اینها مرحمت کرده باید بندگی کنم خدا را، کدام خدا، خدایی که اینها را از گرسنگی نجات داد معیشتشان را تأمین کند و از ترس اینها را امنیت بخشید» این فرصت اما در تحلیف آنجایی که خدا می خواهد بگوید من نعمتم را از شما پس می گیرم و می خواهد تهدید بکند می گوید امنیتتان را پس می گیرم و معیشتتان را بهم می ریزم. آیه 112  سوره نحل، خداوند مثال می زند منطقه ای را سرزمینی را که در نهایت امنیت بود و در نهایت آرامش، چون در حالت امنیت و آرامش بود و تلاش ها و استعداد شکوفا می شد رزق و روزی اش از هر طرف به آنها سرازیر شده بود اما دچار غفلت شد ناسپاسی کرد برای نعمت های خدا چون ناسپاسی کرد خداوند پس گرفت. خداوند لباس گرسنگی را به آنها چشاند. لباس یعنی آن چیزی که آنها را می پوشاند آدم مثل آوار بعضی وقت ها اینجا تعبیر این است. یعنی یک چیزی که این را پوشاند و تمام وجودش گرفتار سختی معیشت و گرسنگی شد و ترس ناامنی را به اینها برگرداند چرا بخاطر عملشان. خدا مهربان، کریم و روزی دهنده است انسان چون ناسپاسی می کند شایستگی آن نعمت را از دست می دهد. ما بعداً در مورد امنیت پایدار و معیشت پایدار صحبت می کنیم باید بدانیم چه چیزی امنیت را ناپایدار می کند چه چیزی معیشت را ناپایدار می کند. این آیه به ما می گوید در ادامة بحث در مورد امنیت و معیشت این را باید اضافه بکنم که امنیت و معیشت در هم تأثیر متقابل دارند. اگر فردی یا دولتی یا ارتشی به دلیل برخورداری از زور و قدرت، امنیت ملتی را مردمی را مخدوش کند و سلب بکند کار تجارت و اقتصاد و چرخش اقتصادی دچار اختلال می شود و کشوری که ناامنی در آن وجود دارد کسی سرمایه گذاری نمی کند و سرمایه اش را می گیرد و از آن کشور می رود بیرون و می رود یک کشور دیگر پس ناامنی می تواند در معیشت اثر منفی بگذارد و بالعکس. معیشت تنگ و نداشتن روزی امنیت را ناپایدار می کند اگر در منطقه ای شهری عده ای از مردم دچار فقر شدید اقتصادی بشوند ممکن است دست به سرقت بزنند دست به زورگیری بزند افرادی را متوقف کنند و جیبشان را خالی کنند. به بانک ها حمله کنند و به سوپرها و فروشگاه ها حمله بکنند پس تنگی معیشت می تواند باعث سلب امنیت بشود این دو در هم تأثیر متقابل دارند هر دو را باید حفظ کند هر دو باید موازنة هم باشند. نکته بعد این است که امنیت پایدار از لوازمش انسان شناسی است. و همین طور موضوع همزیستی، همزیستی مسالمت آمیز نیازمند انسان شناسی است. ما تا انسان شناسی دقیق صحیح و متقن نداشته باشیم نمی توانیم طرح جامع ارائه بدهیم اگر شناخت ما از انسان ناقص و مخدوش باشد طرح ما هم در مورد همزیستی انسان ها با همدیگر طرح موفق و آسیب پذیر است. الان دو تا تعریف از انسان وجود دارد یک تعریفی که آفریدگار انسان داده یک تعریفی که خود انسان ها از انسان ها می دهند. به کدام بیشتر می شود اعتماد کرد. ما بارها نظریه ها و مکاتبی را که در مورد انسان دیده پردازی کردند تبعیت کردیم پیروی کردیم در دانشگاه ها درسش را دادیم درسش را خواندیم اما 5 سال بعد 10 سال بعد صاحب همان نظریه در اثر تحقیق جدید تست جدید پژوهش جدید نظریه خودش را پس گرفت نظریه ای که ما برایش به عنوان یک فوندانسیون رویش چندین طبقه ساختمان چیدیم و رفتیم بالا. برنامه ریزی فرهنگی و آموزشی کردیم یک دفعه آمد و آن فوندانسیون زیر پای ما را خالی کرد و گفتند درست است که 10 سال پیش اینجوری گفتم الان نظرم عوض شده من یک تحقیق جدیدی کردم نظرم عوض شده است و شما بارها دیدید که صاحب نظران بزرگ مکاتب انسان شناسی دیدگاه هایشان عوض شده است اما من اگر تعریف انسان را از آفریدگار انسان بگیرم آفریدگار انسان هر 10 سال یکبار عوض نمی کند نیازی به تست ندارد نیازی به آزمون ندارد چون خودش انسان را آفریده است ما انسان را آفریدیم. امنیت چیزی هست که از کودکی وجدان می شود مسئلة بزرگسالان نیست. یک کودک بزرگسال در آغوش مادر احساس امنیت می کند اگر مهمانی یا فرد غریبه ای بیاید بچه را از آغوش مادر بگیرد صدای گریه بچه بلند می شود چون احساس ناامنی می کند معیشت هم از آغاز کودکی وجدان می شود برای کودک یعنی اگر غذا به او نرسد و گرسنه اش بشود واکنش نشان می دهد این دو عامل مهمی حضرت ابراهیم (ع) دعا کرده مخصوص سن خاصی نیست مخصوص تحصیلات خاصی نیست همه انسان ها از تحصیلات پایین تا تحصیلات بالا و همه سنین از کودکی تا دم مرگ در سالمندی هم به امنیت نیاز دارند هم به معیشت. دیدید وقتی بچه ها می خواهند بازی بکنند برای خودشان حریم درست می کنند و در آن حریم احساس آرامش می کنند. دو تا بالش را می گیرند چپ و راست می گذارند و خانه درست می کنند می روند در آن خانه می نشینند و احساس امنیت دارند اگر کسی خانه یشان را بهم بزند اعتراض می کنند خود آغوش ایجاد امنیت می کند هم آغوش مادر هم آغوشی که خودش با بالش ها درست می کند هم تختخواب که دیوار دارد هم اتاقش که مستقل است اینها همه یک نوع امنیت برای بچه است. امنیت در همه زمان ها ترجمه می شود از خردسالی تا سالمندی و منتهی این در جای خودش بحث مستقلی در شیوه آموزش دارد. من الان دارم ریل گذاری را اصلاً عوض می کنم. می گویم شما این ریل را در زندگی حضرت ابراهیم (ع) ریل جدی تر می گیریم نسبت به موضوعی که مطرح شد. چون غیر از حضرت ابراهیم (ع) در بیان قرآن و پیامبر اسلام (ص) موضوع امنیت و معیشت مطرح شده و من این را اتفاقاً میانبر می دانم این مسیر را مسیر طولانی می دانم که می خواهیم برویم و این شاید قابل احترام است و من احترام می گذارم اما مسیر طولانی می دانم و این مسیر را پاسخ کاملتری دارد و میانبر می دانم و برای موضوع همزیستی روی این دو عامل بیشتر تأکید کنیم. من الزاماتی را برای این دو عامل از بیان قرآن که از قول حضرت ابراهیم (ع) گفته مرور می کنم خدمتتان. یعنی رسیدن به امنیت پایدار و معیشت پایدار برای همزیستی بین ادیان و مذاهب مختلف الزاماتی دارد که یکی از آن این است که باید از رهبری لایق و امتحان شده و مطمئن برخوردار باشد که بتواند این به پیش ببرد و محقق کند. این در آیه 124 سوره بقره ذکر شده است که زمانی که خداوند حضرت ابراهیم (ع) را به امتحان های دشوار امتحان کرد و آنها را به موفقیت انجام داد تازه شایستگی پیدا کرد که به امامت و رهبری برسد. فلذا اگر بخواهیم امنیت و معیشت محقق بشود قدم اولش یک رهبری مطمئن و امتحان شده است که وسط راه ما را رها نکند و خریده نشود توسط دشمنان یک ملت و رها نکند. نکته دومی که حضرت ابراهیم (ع) می گویند توجه به استمرار حرکت و پایداری در خط مشی است برای پایدار بودن امنیت و معیشت فلذا حضرت ابراهیم (ع) هرجا پیشرفتی را مطرح می کند بلافاصله برای ذریه و فرزندان خودش هم دعا می کند. در همان آیه 124 که خدا به او می گوید حالا که امتحان ها را موفق شدی به مقام امامت و رهبری می رسی بلافاصله می گوید آیا در فرزندان من هم ادامه پیدا خواهد کرد؟ که خداوند تکفیک می کند می گوید آنهایی که ستمکارند نه، آنهایی که عادلند بله. این می تواند نیت حضرت ابراهیم (ع) را در مورد استمرار حرکت در حوزة امنیت پایدار و معیشت پایدار برساند در آیه 128 هم 4 آیه بعد باز همین دعا را می کند خدایا من و اسماعیل را دو فرد تسلیم در برابر خودت قرار بده و همین طور فرزندان ما را که این صیغه صحیح و این خط مشی درست استمرار پیدا بکند بعد از فوت حضرت ابراهیم (ع) و اسماعیل متوقف نشود. نکته سومی که در الزامات این دو عامل از بیان حضرت ابراهیم (ع) باید بگوییم پالایش رهبر جامعه و طهارتش است تا پیشگیری صورت بگیرد از آسیب پذیری در مسیر حرکت، رهبران جامعه می توانند در مسیر حرکت آسیب پذیر باشند خریده بشوند مرعوب بشوند تهدید بشوند تهدید بشوند کسی می تواند در برابر این آسیب ها پایدار باشد که خودش پاک باشد خودش پالایش شده باشد فلذا خدا می گوید که ما با حضرت ابراهیم (ع) و اسماعیل پیمان بستیم در آیه 125، تا کسی خودش طاهر نباشد نمی تواند در کسی طهارت ایجاد کند. فاقد شیو نمی تواند مطیع شیو باشد. ما هم همه ادیان قائل به عصمت پیامبران هستیم. محل تحصیل امنیت و تحصیل معیشت باید طاهر و پاک باشد که اینجا به عنوان محل عبادت ذکر شده است که منتهی در آیه دیگری می گوید ما این خانه را امن قرار دادیم یعنی یک خانه ای غیر از محل عبادت محل امنیت هم است. نکته چهارمی که در دعای حضرت ابراهیم (ع) هست این است که وقتی یک تئوری و نظریه و راهبرد داده می شود یک پایگاه فیزیکی، مکانی به عنوان مرجع انتشار این راهبرد و پیام و اجتماع طرفداران این راهبرد بیان می شود در آیه 127 سوره بقره حضرت ابراهیم (ع) بنای خانه را برقرار می کند همراه با اسماعیل و این را یک عبادت می کند و خدایا این را از ما بپذیر و محلی برای مراجعه و اجتماع مردم در جهت لمس امنیت و تلاش برای معیشت. پنجمین الزامات امنیت و معیشت، داشتن خط مشی متقن و ایمن است. ما به آن می گوییم قانون، ضابطه، چرا متقن و ایمن اینجا مورد نظر حضرت ابراهیم (ع) است که مورد قبول همه کسانی باشد که می خواهند تبعیت کنند فلذا خط مشی را از خدا طلب می کند و می گوید تو به ما خط مشی بده. چون انسان ها دیدگاهیشان تغییر پیدا می کند. فلذا در این آیه می فرماید: خط مشی ما را به ما اعلام کن اگر آدم ها خط مشی بنویسند باز چند سال یکبار عوض می شود اما خط مشی را خدا می دهد این دیگر قابل اعتماد است و هر چند روز یک بار عوض نمی شود و می شود برنامه ریزی کرد. می شود رویش چید بنا را و رفت بالا. تعریف از این خط مشی و برداشت هایی که از این تفسیر می شود علما مختلفند. آنهایی که برداشت دیگری می کنند یا از هر آن اتقان یک برداشت دیگری می کنند این را باید چه کرد آن را باید چکار کرد. مثل نسخه های متعددی است که پزشکان برای بیماران می نویسند شما دو تا چند تا پزشک می روی و می فهمی که پزشک حاذق شهر کدام است از آن بقیه نظرت برمی گردد. تو نظر علما و فقها این است. در اثر گذر زمان و تضارب آراء شما اعلَم را به دست می آوری همچنان که در انتخاب مرجع تقلید چطوری اعلم را پیدا می کنید یک تحقیقاتی می کنید به افرادی مراجعه می کنید ممکن است یک پزشکی بدون دقت یک نسخه ای بنویسید ولی وقتی بیمار را درمان نکرد شما دفعه دیگر به این پزشک نمی برید و می برید پیش پزشک دیگر. باب تعلیم و تحقیق و تعلم نظریه پردازی باز کرد ولی اگر کسی بدون مطالعه نظریه پردازی کرد فوراً این نظریه اش افت می کند و اعتبارش را از دست می دهد. ما می گوییم مراجعه به عترت. ما مفسر قرآن را کسانی می دانیم که خود پیامبر (ص) امر به آنها کرده است. هر کسی را پیامبر (ص) به شما امر کرد تبعیت کنید پیامبر هم ارجاع به عترت داد در حدیث ثقلین که مورد قبول شیعه و سنی است. نکته بعدی و الزامات بعدی برای رسیدن به امنیت پایدار و معیشت پایدار، مراقبت در برابر بیراهه ها و انحراف ها و ارتداد (بازگشت) است. در آیه 130 سوره بقره می گوید هر کس از آیین حضرت ابراهیم (ع) و خط مشی حضرت ابراهیم (ع) برگردد خودش را به سفاهت زده درواقع خودش را به جنون زده است پس اینطور نیست که ما اگر پایمان در مسیر درستی گذاشتیم حتماً در آن مسیر باقی می مانیم ممکن است در وسط راه دچار اشتباه بشویم و به بیراهه برویم و در آیه 132 بازگشت از آن مسیر را هم برحذر داشته، این را پیامبران به فرزندانشان می گویند و حضرت ابراهیم (ع) به فرزندانش گفت. (سوال: عذرخواهی می کنم از خدمتتان، چون درواقع بحث و موضوع جلسه درباره کودکان است شما به امنیت به موضوع بسیار خوبی اشاره کردید چیزی که ما الان در اینجا در مورد کودکان گفتیم در مورد کودکان مسلمان مهاجر بسیار با آن مواجه هستیم کودکانی که بر اثر مهاجرت امنیت خودشان را از دست داده اند اگر محبت بفرمایید روشی را بیان کنید که چگونه می توانیم حس امنیت را با توجه به داده های اسلامی به این کودکان برگردانیم خیلی متشکر می شوم). آقای موجانی به من فرمودند مسئله اصلی راه های دستیابی روشی برای همزیستی مسالمت آمیز بین اقوام و مذاهب مختلف است این یک اصول و فونداسیونی دارد روی آن اصول و فونداسیون باید خیلی چیزها را چید از جمله امنیت کودکان و آن چیزی که ایشان به ما گفتند بحث آموزش کودک نبود بحث راه های همزیستی مسالمت آمیز بود و بر اساس آن راه های همزیستی مسالمت آمیز ما باید خیلی چیزها را بچینیم و امنیت یکی از آنهاست.  اتفاقاً تخصص من در حوزه تعلیم و تربیت است و من در فرانکفورت سه جلسه با مربیان و معلمان فقط در حوزه تربیت داشتیم از جمله بحثش مسئله تحت عنوان آرامش صحبت کردیم که محصول امنیت است. خوب من الان سه دقیقه از وقتم باقی مانده چگونه می توانم فشرده سازی کنم و به شما بگویم ممکن است مسئله بیشتر مخدوش بشود و نتوانم حقش را ادا بکنم. این فرصت در حقیقت مستقلی می خواهد من آن چیزی که از فرمایش آقای موجانی در مسیر فرودگاه با آقای راستگو بودیم ایشان مطرح کردند شأن نزول این کارگاه را گفتند و رسیدن به آن راهکاری برای همزیستی مسالمت آمیز است. آن چیزی که الان امنیت خانواده ها را از بین می برد و آن چیزی است که بچه هایشان دارند از لحاظ فرهنگی هم پدر و مادر و هم فرزندان. اگر آموزش پدر و مادر در فرزندان مؤثر است و اساسی است که این 4 فاکتور اصلی باشد. مثلاً مدرسه خوب بالاخره یک سری کارها را یاد می گیرند و رفتارها را یاد می گیرند خیلی واضح است مثلاً حالا بچه ها بسیار در غرب شما همه چی هستید شما در رأس همه چی هستید این تصویر به بچه ها منتقل می کند که به پدر و مادر احترام نمی گذارند و چطوری کاری کنیم که احترام بگذارند و احترام پدر و مادر در فرهنگ ما که داریم خیلی مهم است در حالی که این در خود قرآن چطور به پدر و مادر احترام بگذاریم و یاد داده است چطور بچه ها مشخصاً به این مسئله تشویق بکنیم که آقا احترام گذاشتن به پدر و مادر همان امنیت و همان معیشت خودتان هستند و در جامعه توسعه پیدا کند امنیت پایداری خواهد ایجاد کرد. خوب این چه ربطی به داستان زندگی حضرت ابراهیم (ع) داشت که در اول جلسه مطرح شد. همین نکته مصداقی را که شما گفتید از کجای زندگی حضرت ابراهیم (ع) می شود به دست آورد؟ ببینید صورت مسئله حتی متن کارگاه قبلی خانم سوایگله برای ما پیاده شد و شما خواندید و فرمایشات ایشان هم همان تکرار کارگاه اول بود حتی اسلایدی که اینجا پخش کردند من آن را کامل خواندم و خط کشی کردم و نقاطش را هم دیدم. حضرت ابراهیم (ع) در اینجا مطرح شده که مورد اتفاق هم یهودی و مسیحی و مسلمان است خوب اگر شما مصداقی بخواهید مطرح کنید چرا بریم این همه کلام در حضرت ابراهیم (ع) بیاوریم اصلاً ببینیم خود قرآن و اسلام در مورد این مسئله چه می گوید؟ جواب مختصرش در بیان کلی ای که شما فرمودید شما باز هم مصداق ذکر نکردید جواب مختصرش این است که شما در حوزة سلامت و بهداشت اگر در محیطی بودید که میکروب ها و ویروس های مختلف بود دو تا روش دارید یا اگر اهل تدبیر بودید قبلاً واکسیناسیون را انجام می دهید آنتی بادی را می برید بالا یا نه اگر غافل بودید و مریض شد باید اقدام انفعالی کنید و ببرید درمان، حالا گاهی درمان جواب می دهد گاهی جواب نمی دهد. ما دو جور تربیت داریم تربیت پیشگیرانه و تربیت انفعالی. تربیت انفعالی عین درمان است یعنی بعد از بیماری مخصوصاً اگر شما علائم بیماری را دیر تشخیص بدهید یک وقتی است خوش خیم است تشخیص می دهید و یک وقتی بدخیم. آنجا روش های در حقیقت تربیتی خاصی است که شما اگر سن را فرمودید کجا هست یا در مدرسه یا بین راه مدرسه است یا در فضای مجازی است اینها هر کدام اقتضائاتی دارد. یعنی اگر سن است 14 به بالا بود ما از طریق گروه همسالان وارد بشویم اگر در سنین پایین تر بود از طریق بازی ها می شود خیلی کارها انجام داد. مدیریت اوقات فراغت می شود انجام داد. ما دقیقاً در کار تربیت هم واکسیناسیون تربیتی داریم یک اقدامات انفعالی داریم مثل سلامت و بهداشت کم هزینه است پر راندمان است ایمن است و اطمینان بخش است اما اگر از واکسیناسیون غفلت کردیم بعدش کارهای درمانی آیا جواب بدهد آیا ندهد یا دیر جواب بدهد این هم است منتهی اگر مصداق ریز مشخص کردید آن مصداق زیر را هم صبح یکی از دوستان یک موردی درباره فرزند خودش داشت سؤال کرد و فرزندی که واکنش هایی در خانه دارد مثلاً عصبانی می شود مثلاً موی خواهر کوچکش را می کشد همانجا با هم به یک روش و راه حلی رسیدیم در حقیقت، بحث احساس بی عدالتی در محبت والدین نسبت به فرزند واکنشش می شود آن چیزی که ایشان گفت. روش های احساس عدالت را هم برایتان توضیح دادیم. اگر مصداق جزئی بشود آن وقت روش جزئی هم می شود گفت. اما در مصادیق کلی می شود راهکارهای کلی را مطرح کرد. من بحث کودک را بیشتر ترجیح می دهم تا بحث زندگی حضرت ابراهیم (ع) اما در زندگی حضرت ابراهیم (ع) احساس کردم که مسیر را دور کردیم از پشت سر. حضرت ابراهیم (ع) برای همزیستی مسالمت آمیز یک آدرس های خیلی نزدیکتر و میانبرتری را دارد که ما خیلی زودتر از آن می توانیم به نتیجه برسیم. (سوال: من اجازه می خواهم از خدمتتان یک مورد به صورت مصداقی که در اینجا مشاهده می کنیم عرض کنم. خیلی از خانواده های مسلمان هستند که الان در کمپ ها زندگی می کنند. متأسفانه امنیت فرزندان اینها سلب می شود. شاید مورد تعرض قرار بگیرند از سوی سایرین خوب این بچه ها مسلمان هستند و از یک خانواده مسلمان هستند و این تعرض به آنها صورت گرفته خیلی در روح و روان آنها تأثیر می گذارد اینها می آیند در مسجد و در مدرسه اسلامی و شما می خواهید به اینها این حس امنیت را مجدداً برگردانید این را از لحاظ روان شناسی بسازید و بخواهید آماده بکنید برای زندگی فردا و برای وارد شدن مجدد به این جامعه یک مورد این هست اگر محبت بفرمایید که چگونه می شود به این بچه ها این حس امنیت را به آنها القاء کرد؟) در درجه اول یک پناهگاه می خواهند یک شخصیت پناهگاه یعنی معلم یا مربی نه معلم یا مربی رسمی، معلم و مربی محبوب، مقبول، عین مادر و عین پدر اگر آن مربی همانطور که فرزند خودش را دوست دارد این دانش آموز و این دانشجو را دوست داشته باشد این آغاز احساس امنیت است، آغاز کاهش استرس ها است، آغاز کاهش دغدغه هاست. اما چطوری می شود به محبوبیت و مقبولیت رسید این یک بحث تربیتی است. راه هایی هم هست اغلبش هم آدرس های قرآنی است یعنی ما روش داریم شیوه داریم و آمادگی هم داریم حتی در مورد این روش ها با مکاتب مدعی در انزار عمومی و رسانه ها می آییم و استدلال می کنیم. یعنی مصادیق و روش هایمان را می آییم. یعنی دقیقاً ما اینجا هستیم که در واقع این روش هایی را از شما بیاموزیم چون فکر می کنم خانم ها هستند که در مواجه با چنین کودکانی که این مسائل برایشان پیش می آید و چطور و با روش هایی می توانند این آغوش باز را داشته باشند و این حس امنیت را به این کودکان مجدداً برگردانند؟ من 9 سال فقط در کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در استان های مختلف در دهه 60 مسئولیت داشتم. بعداً در آموزش هم در این حوزه در حوزه مسائل تربیتی و آموزشی مسئولیت داشتم و در همین فاصله کار در حقیقت تحقیقی و توضیحی را هم در محضر اساتید دکتر رجبعلی مظلومی خدا رحمتش کند سال های متمادی گذراندم منتهی شما الان یک چیزی مثل سرنگ بگذارم در رنگ دو ساعت بعد سر پا شوید این تربیت از گیاه حرکتش کندتر است یعنی شما هیچ وقت نمی توانید یک غنچه گل را چون دوست دارید زود گل شود با دستتان گلبرگ ها را بگیرید و باز کنید باید خاک مناسب آب مناسب نور مناسب بدهید غنچه خودش گل بشود. در اصلاح یک فردی که آسیب دیده به شدت آن هم در اثر غفلت اولیاء و مربیان و محیط و همه چیزها بوده ما در حقیقت یک داروی در جا تسکین دهنده یا التیام دهنده در کار تربیت نداریم که الان سه تا قل هو الله بخوانیم فوری خوب بشود نه چنین چیزی نیست این زمان می برد یعنی همان طور که زمان برده آسیب دیده است زمان می برد التیام پیدا کند و ترمیم شود و ما در نظام تربیت دینی معتقدیم انسان، انسان را تربیت می کند نه تکنولوژی و تجهیزات، تکنولوژی و تجهیزات در کنار انسان مفهوم پیدا می کنند ما در بعضی از کشورها داریم که معلمی که منفور است کتاب درسی اش هم منفور است سال تحصیلی تمام شد و امتحان را دادند تمام شد کتاب را پرت می کنند توی جوب در همان خیابان. اما معلمی که دوست داشتنی است کتابش هم دوست داشتنی است. آن زنگی که می آید هم برای بچه ها دوست داشتنی است همیشه برای بچه ها منتظر هستند ساعت کلاس برسد تا معلم ورزش را ببینند شما خودتان دوره تحصیل معلم هایی را که دوست داشتید الان بهتر خاطرتان می آید. ما برای دانش آموز صلاحی هر 10 تا 15 دانش آموز را می توانیم به یک نفر بسپاریم اما دانش آموز اصلاحی هر کدامشان یک مربی می خواهد مثل فردی که بیمار است هرکدام یک پرستار می خواهد مخصوصاً بیمارانی که حاد هستند اما افرادی که در اردو دارند تحصیل می کنند هر نفرشان مربی نمی خواهد مربی مختصاتش و رفتارش چی باید باشد شما مورد به مورد اگر از همین جنس سؤال دارید بفرمایید و اگر فرصت هست من خدمتتان عرض می کنم. درواقع سؤال ایشان، ایشان خودش اول تخصص به شیعیان داد و شیعیانی که در کشورهای غربی زندگی می کنند جز مثلاً انگلستان آنجا اوضاع فرق دارد می گویند ما مراسم مان را که برگزار می کنیم معمولاً به زبان مادری مان است مثلاً ایرانی ها یا عرب ها یا ترک ها یا پاکستانی ها هر کسی به زبان خودشان برگزار می کنند ولی بچه هایمان که اینجا بزرگ می شوند بیشتر زبان آلمانی را بلندند یعنی زبان مادریشان را خیلی کم بلدند و در مراسم هم خیلی ما نمی توانیم دسترسی به آنها داشته باشیم این علم را نمی توانیم به آنها یاد بدهیم چون که زبان ما همان مادر و پدرشان را خوب بلد نیستند به این خاطر خود من بچه دارم و همه افرادی که بچه دارند یک مشکلی دارند که چگونه ما این علم را به بچه هایمان منتقل کنیم. من دیشب مراسم محرم بودند جوان ها همه یک گوشه ای نشسته بودند و هیچ علاقه ای نداشتند با خودشان حرف می زدند همه آلمانی صحبت می کنند مراسمی که ما برگزار می کنیم به درد خودمان می خورد یک خطری است درواقع برای زندگی ما. این دو تا بحث است. این مراسم را من هم به آن نقد دارم و مثلاً دیشب من در مراسمی بودم که یک بخشی زیارت وارث را خواندند و هیچ ترجمه ای هم نکردند نه تنها جوان ها بلکه 98 درصد افرادی که آنجا بودند هیچ ارتباطی با متن دعا برقرار نکردند وقت زیارت، من نمی دانم برای چی می خوانند. چون قرآن بدون توجه به معنی هم خوانده شود در روایات ذکر شده که ثواب به آن دارد صرف نگاه بخصوص به قرآن، معنویت به قرآن و اثری که می گذارد. اما در دعا در زیارت ما یک حدیث هم نداریم که اگر بدون معنی هم خواندی یک ذره برایت ثواب داشته باشد. می گویند به جای اینکه همه دعا را بخوانی یک بخشی اش را بخوان ولی معنایش را بدان آن در اشکال در برگزارکنندگان مراسم است که مراسمی که برگزار می کنند در حد طاقت و ظرفیت جوان ها نیست. سخنرانی طولانی است و بخشی از سخنرانی ترجمه نمی شود دعا و زیارت های سنگین وطولانی خوانده می شود این مهندسی می خواهد و می توانم اگر لازم بود بنشینیم و بگوییم چگونه برنامه را برگزار  کنیم و بخشی از برنامه را به خود جوان ها سپرده شود در حد ظرفیت و طاقتشان برنامه انجام شود ولی مداحی را استقبال می کنند چون اگر معنای شعر را هم ندادند از ملودی و موسیقی شعر لذت می برند این باز مهندسی می خواهد که اگر بیایند اهلش آن هم به دلیل اینکه در رسانه و صدا و سیما کار کردیم تجاربی داریم و می توانیم به آنها بگوییم. اما زبان را این یک چیز بدیهی است کوتاهی است گفتمان به زبان مادری در خانه است. مگر می شود در خانه پدر و مادر هر دو به زبان هندی و فارسی صحبت کنند و بچه یاد نگیرد بعداً که رفت مدرسه زبان دیگری را یاد بگیرد. خود پدر و مادر رعایت نمی کنند که بچه زبان دیگری را غالب می گیرد این یک امر پیچیده ای نیست این برمی گردد به عزم و انگیزه ما که بچه ها این زبان را یاد بگیرد یا نه، منتهی حال اینکه غفلت کردیم و زبان مادری را یاد ندادیم و رفت زبان دیگری را یاد گرفت بعداً راهش چی است بعد راهش اردوهای به کشور شماست مدتی با همسالان خودش الان بعضی از دوستانی که اینجا هستند اردو می روند در بعضی از کشورها و در جلسه هم هستند هم دانشجو هستند هم طلبه هستند در آن کشور زبان را از خودشان سؤال کردم آقای دکتر اسماعیل، گفتم زبان را کجا یاد گرفتی گفت با افرادی از اهل آن زبان، یا وقتی که به آن کشور رفتم در اردوهای آنجا این زبان را یاد گرفتم. این راهش برنامه ریزی هایی در حوزه های مورد علاقه بچه هاست بچه ها در سنین دبیرستان بیشتر از دوران ابتدایی اردوها و سفرهای با همسالان را دوست می دارند اگر برای این سفرها هم در مسیر اگر مسیرهای طولانی ای باشد هم در مقصد فرصت های گفتمانی برای آن زبان مورد نظر بگذاریم به تدریج آن زبان را هم یاد می گیرند منتهی اینکه بیاییم بگوییم که معلم آمده بیا در کلاس بشین و باید یاد بگیری دیگر انگیزه ای ندارد اما وقتی در دل طبیعت می گوییم اردو منظورمان در دل طبیعت است در نقطه های مورد علاقه بچه هاست که بتوانند شاد باشند حرکت جسمی داشته باشند کوه پیمایی کنند آنجا گروه همسالان قالبند برای بچه های 14-15 سال به بالا اما برای بچه هایی که در دوره کودکی هستند همان نقش خانواده تأثیر عمده خودش را بر احیای زبان مادری می گذارد باید پدر و مادر مراقبت بکنند. آموزش بدهیم بیشتر تا تربیت، تربیت بحث رفتار را بیشتر مطرح می کنیم که با روش هایی بتوانیم روی رفتار اثر بگذاریم. اما در این موضوع شما بیشتر به آموزش برمی گردیم منتهی در ظروف مورد علاقه بچه ها آموزش را بگنجانیم نه در هر ظرفی مثل اینکه شما یک غذای خوبی را اگر در ظرف درجه سه بریزید که رنگ و لعابی نداشته باشد شکسته باشد و ناجور باشد رغبت خورنده آسیب می بیند نسبت به آن غذای خوب ولی اگر در یک ظرف تمیز و مرتبی بریزید انگیزه اش یک مقداری تقویت می شود برای خوردن. آموزش را باید در مکان و زمانی گذاشت که مورد علاقه یشان باشد حالا لازم دیدید من توضیح بیشتر عرض می کنم. (سوال: هدف از این مراسم این جلسه این بود که کار مهاجرین که اکثرشان مسلمان هستند مسئله یشان را حل کنیم که آموزش ببینید و دسترسی به آنها داشته باشید حالا سوال این است که با اینکه بعضی از ابرقدرت ها روی ایران فشار می آورند و می خواهند شر نشان بدهند ولی خوب می دانیم که در ایران هم تجربه مهاجرت زیاد بوده بخصوص از افغانستان مهاجرت زیاد بوده و شده و تجربه ایران چه بوده است با مهاجرت با مهاجرین و چطوری توانسته اند این مشکل را حل کنند؟) ببینید ایران در نظام تعلیم و تربیت آغوش خودش را به روی این دانش آموزان باز کرد و در مدارس خودش پذیرفت گاهی اوقات تعداد اینها کم بود در مدارس عادی ما می رفتند  و گاهی اوقات در بعضی از شهرها تعدادشان به اندازه ای بود که مدرسه مستقل برای آنها پیش بینی شود و از این جهت ما الان با اینها مشکلی نداریم در آغازی که اینها آمده بودند در سال های دور اوایلش در بعضی از شهرها روش ها متفاوت بود در شهرهای کوچکتری که امکانات محدودتری بود شاید اینها مشکلاتی داشتند ولی الان در شهرهای بزرگ در مدارس ما در قم مشهد تهران اینها در همین مدارس عادی مشغول تحصیل هستند. نمی دانم کافی است. در حوزه مسائل امنیتی هم مثل بقیه شهروندان ایرانی هستند. اگر مرتکب تخلف شوند می روند دادگاه و محاکمه می شوند همچون یک شهروند ایرانی که تخلف کند می رود دادگاه و محاکمه می شود.  از این جهت تفاوتی قائل نیستند بینشان.

حجه الاسلام راستگو: من خیلی معطلتان نمی کنم. به دست من نگاه کنید هر کاری من می کنم انجام بدهید. این پشه را بزن. حالا دوباره این پشه را بالاخره باید بزنیم. من گفتم به دست من نگاه کنید. ما در کارهای زندگیمان باید به کی نگاه کنیم همه بچه ها می گویند به خدا، خوب خدا که به ما وحی نمی کند که، به پیغمبرها وحی می کند خوب می گوییم که آقا اجازه می گویم بگو می گوید خوب ما بعد از پیغمبر خدا به پیغمبرها وحی می کند ما بعد از پیغمبرها به کی نگاه می کنیم به امامان نگا می کنیم. خوب امام ما هم غایب است امام زمان (عج) کسانی که امام صادق (ع) بودند امام باقر (ع) بودند می دیدند امامشان ما اماممان را نمی بینیم حالا باید چیکار کنیم. می گوییم یکی از امامان ما غایب است و زنده است پس اول به کی نگاه می کنیم به خدا. بعد به پیامبر بعد به امامان. ما اینجا می گوییم هرکس آیه اش را خواند یک جایزه دارد. جایزه هم یک شکلات نمی دهیم یک جایزه حسابی می دهیم. آیه اش الان کی می تواند بگوید. از خدا اطاعت کنید و از پیامبر اطاعت کنید از امامانتان اطاعت کنید. خوب حالا امام ما غایب است الان باید چیکار کنیم. اینجا ما باید به مرجعیت رجوع کنیم که داناترین انسان در رابطه با احکام دین است. در این باره زیاد به بچه ها توضیح نمی دهیم فقط اشاره می کنیم. این یک نوع شروع برنامه ماست برای قصه گویی بچه ها. وقت گذشته است من یک بحث مفصل پاورپوینتی آماده کرده بودم برای امتحان که خدا حضرت ابراهیم (ع) را امتحان کرد فقط برای حضرت ابراهیم (ع) نبود همه را امتحان می کند حتی در قرآن می گوید هر سالی دو بار امتحان می شویم. و شما هم مانند اقوام گذشته زندگیشان آنها هم امتحان شده اند. اگر در امتحان موفق شدند و به پیروزی رسیدند اگر در امتحان شکست خوردند نابود شدند شما هم مثل آن امت های قبل هستید. ما این بحث امتحان را صرفنظر می کنیم فقط یک قصه کوتاه با شما می سازیم. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود. یک بچه میمونی داشت در جنگل می رفت یک دفعه دید توی باتلاق گیر کرده گل های خیلی نرم هرچی تکون بخورد بیشتر می رود پایین. آمد برگردد دید رفت پایین تر. آمد دست و پا بزند دید رفت پایین تر. همین جور ماند. از اینجا به بعد را شما باید قصه را درست کنید. ما این را به عنوان نمونه می گوییم که بچه ها را خلاقیت وادار کنید ذهن بچه ها بگردد دنبال یک قصه و یک قصه را به صورت طبیعی بتواند بسازد. من چیزی نمی گویم حالا این میمون چکار کنیم. بچه میمون الان چیکار کند در باتلاق گیر کرده و نمی تواند کاری کند. ایشان می گوید مادرش می آید کمکش می کند. مادرش دور است صدایش را نمی شنود. می گوید کمک بخواهد. کمک . صدای کمک خواستن میمون را حیوانات شنیدند. کدام حیوان وقتی می آید می تواند بهتر به او کمک کند؟ که بتواند این را از آن وسط نجات بدهد. فیل. فیل خودش سنگین است بیاید خودش هم در باتلاق می افتد. خرطومش نمی رسد. یک حیوان دیگر. پرنده. پرنده نمی تواند میمون را نجات بدهد. زرافه. درود بر شما. زرافه دست و پای بزرگی دارد و گردن دراز دارد پس می آید لب باتلاق دو تا دست هایش را جلو می گذارد و گردنش را خم می کند حالا اینجا یک قصه گو باید از نظر بدنی کاملاً آماده باشد که اگر هر حرکتی را خواست انجام بدهد بتواند حالا من مثل خانم سواگله نمی توانم از این کارها بکنم ولی می کنم مشکلی نیست. این زرافه دست هایش را گذاشت و گردنش را خم کرد این میمون آمد این دهان یا گوش این را بگیرد یک کمی مانده برسد افتاد در باتلاق نتوانست بگیرد. حالا چکار می کند. دهان زرافه علف می خورد و نمی تواند چوب را نگه دارد. یک راهنمایی می کنم. یک درخت بزرگی کنار باتلاق هست که شاخه هایش روی باتلاق افتاده است. این هم راهنمایی. میمون های می آیند کمکش. میمون اگر دو تا به سومی برسد می افتد و میمون پایش مثل دست ما عمل می کند. پای ما ناخن هایمان ثابت است ولی میمون پایش و دست می تواند قلاب کند. «ماره به ظاهر خوشه نیش می زنه می کشه. دشمن ما دورنگه هر دقیقه یک رنگه. یک وقت به شکل ماره یک وقت مثل پلنگه. ماره به ظاهر خوشه نیش می زنه می کشه». حالا چیکار کنیم اینجا. زرافه هنوز هم هست میمون ها هم هستند و درخت هم هست. حالا چیکار کنیم. میمون ها می توانند یک کمی شاخه ها را خم کنند ولی شاخه های ضخیم را می توانند شاخه های نازک می شکنند. با خم کردن شاخه. ببینید ما می خواهیم بچه منطقی بار بیاید هرچی می گوید باید بتواند ثابت کند و دلیل بیاورد. ما خودمان گاهی وقت ها دلیل را می گوییم که بتوانیم یک قصه واقعی را بتواند در آینده که به زندگی واقعی می رسد بتواند تصمیم گیری و مدیریت کند. کاری که اول زرافه کرد. پس زرافه می رود جلو درخت فاصله اش با زرافه زیاد است میمون ها می روند روی شاخه های درخت خودشان را می گیرند تا برسند به زرافه. یکیشان با کمک زرافه روی گردن زرافه می رود خودش را محکم می گیرد و پایش را آویزان می کند و آن بچه می گیرد خودش را به میمون و می آید بالا. بعد می گوییم بچه ها، اگر کسی آیه ای از آیات قرآن را در رابطه با این قصه بلد است بگوید. من راهنمایی می کنم. خدا می گوید در کارهای نیک و خوب با هم همکاری کنید. در کارهای بد و گناه به هم کمک نکنید. اصلاً از اول فکر نمی کند ما می خواهیم قصه قرآن بگوییم. فکر می کند قصه یک میمون است به من چه میمون برود بمیرد اما وقتی بچه دارد با کمک ما قصه می سازد این قصه سازی بچه با منطق و عقل است و در نهایت من آیه را نمی گویم خود بچه ها ولو یک کمی بگویند ولو ترجمه اش را بگویند ولو یک کلمه اش را بگویند و قبول می کنیم و از همه بچه ها تشکر می کنیم بعد می گوییم خوب باتلاق زندگی ما چیست؟ زرافه ای که می تواند به ما کمک کند چی است؟ آن درخت چی است؟ آن میمون ها کیا هستند؟ آن بچه میمون چرا رفت توی باتلاق گیر کرد؟ اینها سؤالاتی است که برای جلسه بعد جوابش را آماده می کنند ما هیچ چی نگفتیم. از خود بچه ها از درونشان آنچه می فهمند می آیند می گویند و برای ما نتیجه گیری می کنند و ما نتیجه هایشان را نمی گوییم که چه نتیجه بدی گرفتید. می گوییم این هم یک نتیجه است یا نتیجه بدی می گیرد می گویم چه کسی می تواند این نتیجه را تکمیل کند چه کسی می تواند یک نتیجه دیگر بگیرد. این نتیجه خوب است اما در یک شرایط دیگر بود این نتیجه نتوانست کمکش کند چیکار باید بکنیم. باز هم اینجا بچه چکار می کند فکر می کند. حالا من یک مسابقه می خواهم برای همه بگذارم جمعی. الان دیگر زیاد وقت شما را نمی گیرم. این مسابقه شما شرکت کننده هستید من اجرا کننده نیستم. خودتان اجراکننده هستید خودتان هم به خودتان نمره می دهید و خودتان هم آخر نمره ها را می فهمید چند گرفته یا خودتان بالا یا پایین را می فهمید. نمره اینجا 100 است یا 20، خوب ما چهار تا سؤال داریم. یک بالاترین نمره است. سؤال اول: شما در یک مسابقه دو از نفر دوم سبقت می گیرید می روید جلو. چندم می شوید؟ پاسخ: دوم، درود بر شما. ایشان دوم را سبقت گرفت از اول سبقت نگرفت پس شد دوم هرکس در اینجا گفت اولین جواب در ذهنش به هر زبانی هر کسی گفت اول می شود به خودش نمره ندهد. هر کسی دوم می شود نمره اول را بدهد. سؤال دوم. حالا شما از نفر آخر سبقت می گیرید چندم می شوید؟ در این مسابقه از آخرین نفر سبقت می گیرید چندم می شوید؟ یکی مونده به آخر. خیلی ببخشید چطور می شود از نفر آخر سبقت گرفت. از نفر آخر نمی شود سبقت گرفت. نفر آخر اگر خودتی می گویی برو کنار می خواهم از خودم سبقت بگیرم. کسی که خودش از خودش سبقت نمی گیرد. ما در روستا زندگی می کردیم مدرسه مان شهر بود آفتاب داشت غروب می کرد ما دست خودمان را می گرفتیم سایه دستمان می افتاد آنجا هی تند تند می رفتیم تا پایمان را روی سایه دستمان همه اش سایه می رفت آن طرف ها و سریع می رسیدیم روستا اگر می گفتیم راه روستا کجاست خیلی مانده دیر می رسیدیم اما اینجا خودت از خودت نمی توانی سبقت بگیری اگر نفر آخر خودت نیستی کس دیگر است خوب به شما چه ربطی دارد شما که نیستی که از او سبقت بگیرید. سؤال سوم. مادر لیلا 4 تا دختر دارد، کبری، طوبی، صغری، سریع بگویید نفر چهارم چیه؟ لیلا. یک نمره به خودتان بدهید. آفرین. یک سؤال هست ننویسید. به ذهنتان . یک عدد هزار در ذهنتان انتخاب کنید کسی صحبت نکند چهل تا به آن عدد اضافه کنید هزار تای دیگر هم اضافه کنید. سی تای دیگر هم به آن اضافه کنید هزار تای دیگر هم اضافه کنید بیست تای دیگر هم اضافه کنید. هزار تای دیگر هم اضافه کنید. ده تای دیگر هم اضافه کنید. چقدر شد؟ برای همه تان متأسفم. شد 4100. یک نفر گفت بقیه اشتباه گفتند. خوب کسانی که هیچی نمره نگرفتند دست ها بالا. درود بر شما. کسانی که یک گرفتند دست ها بالا. کسانی که دو گرفتند دست ها بالا. حالا من می گویم نمره شما چنده. نمره همه شما یک است. آقا ما خودمان گرفتیم دو گرفتیم سه گرفتیم صفر گرفتیم. شما چرا می گویید چهار گرفتیم. نمره شما را من به شما نمی دهم نمره شما را بگویید این چیست؟ نمره شما را به ما امام علی (ع) به شما داده است 1400 سال پیش. می گوید آقا حضرت علی (ع) 1400 سال پیش آمده در برلین در سال 2017 به ما نمره بالا و عالی داده است؟ بله. کجا؟ حضرت علی (ع) فرموده است: خداوند رحمت کند فردی را قدر خودش را بشناسد. قدر شما یک بود گفتی یک، شما نمره ریاضیتان را خودتان اعلام کردید اما من به نمره ریاضی شما کار ندارم نمره دل شما نمره انسانیت شما نمره انصاف شما، نمره درستکاری و صداقت شما بالاترین است چون نگفتی من اگر بگویم یک گرفتم دوستم می گوید تو می گوید تو نباید یک می گرفتی تو باید چهار می گرفتی، نه. شما نگاه نکردید به کسی از شما که خوشش بیاید یا نیاید. بین خود و خدا، من نمره ام اینقدر بود گفتم اینقدر شده. این از بچگی با صداقت بچه ها را بار می آورد که راست و درست حرف بزنند به خودشان کلک نزنند . کسی که به خودش کلک نزند به دیگران هم کلک نمی زد. کسی که به دیگران کلک بزند اول به خودش کلک زده است. این دو نمونه کاری ما در مورد مسابقه جمعی و ارجاع به فطرت الهی است. من می توانستم بگویم دانش آموزان عزیز باید صداقت داشته باشید سر کسی را بند نکنید از این سخنرانی ها بچه ها خوابش می گیرد اما من آمدم این را قالب چی پیاده کردم در قالب مسابقه. خود شما مسابقه دادید خودتان ممتحن بودید خودتان ناظر بودید خودتان هم نتیجه را گرفتید و جایزه اش را گرفتید. جایزه شما را حضرت علی (ع) داد که همه تان نمره تان عالی ترین نمره بود. این دو نمونه از کار ما بود. من آماده کرده بودم که این مسئله را مطرح کنم ولی دیگر مطرح نمی کنم.

: <#f:3905/>
تعداد نمایش : 299 <<بازگشت

 

گزارش تصويري
  • همايشي «طلوع حقيقت»
    به مناسبت سالگرد صدور نامه رهبر معظم انقلاب به جوانان کشورهای غربی، همايشي با عنوان «طلوع حقيقت» صبح امروز (12 آذرماه) در مؤسسه فرهنگي سوره تهران، برگزار شد.

  • افتتاحيه هفته فرهنگي الجزاير در مشهد مقدس
    مراسم افتتاحيه هفته فرهنگی الجزایر، 10 آذرماه در غرفه تخصصی رویداد مشهد 2017 نمایشگاه ناشران جهان اسلام در مشهد مقدس برگزار شد.

  • آيين افتتاحيه «گفت‌وگوی فرهنگی ایران و لهستان»
    آيين افتتاحيه «گفت‌وگوی فرهنگی ایران و لهستان» با عنوان «در جستجوی خانه دوم»، صبح امروز (سه‌شنبه ۳۰ آبان‌ماه) در تالار فردوسی دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران، افتتاح شد.

  • راهپیمایی شیعیان غنايي در اربعین حسینی
    گروهي از شيعيان غنايي با برگزاري راهپيمايي در روز اربعين حسيني به عزاداري سيد و سالار شهيدان حضرت اباعبدالله الحسين (ع) و ياران باوفايش پرداختند.

  • سی‌وششمین نمایشگاه بین المللی کتاب استانبول
    سی‌وششمین نمایشگاه بین‌المللی کتاب استانبول، 13 آبان‌ماه با شركت وابستگی فرهنگی ايران، مجمع جهانی اهل بیت (ع) و مؤسسه نمایشگاه‌های فرهنگی وزارت ارشاد، گشايش يافت.